|
ققنوس درخيابان انقلاب / بازنويسي آزاد(حكايت ققنوس)ازكتاب: منطق الطيرعطارنيشابوري |
پنج شنبه است وخيابان انقلاب ازجمعيت آدم هايي كه سعي مي كنندبه آرامي ودقت روي خاك هاي كف پياده رو گام بردارند،لبريز.دسته دسته كتاب هاي خاك خورده به تو لب خند مي زنند.به ويترين كتاب فروشي هانگاه مي كنم... پياده رو وخاك هم آن طرف شيشه ي بزرگ،ديده مي شوند.چندساعت است كه اين خيابان وخيابان هاي اطراف را به دنبال پيداكردن توبالا وپايين قدم زده ام.اما..دريغ.چندكتاب فروش آدرس هايي گم وناپيدابرايم كروكي كشيدند.رفتم.نبود. مي گفتند.نگرد.كه نيست.آخرمگرممكن است دراين شهربزرگ تو راپيدانكنم؟خيلي خسته شده ام.به دنبال پاتوقي مي گردم كه بتوانم كتاب يامجله اي راورق بزنم وجرعه اي چاي كهنه نوش سربكشم...زن ومردي جوان بانسيمي خوش بواز كنارم مي گذرند.قرچ قرچ سوختن هيزم وقل قل كتري سياه وتلنگرچاي توي قوري گلسرخي مادرروي اجاقِ گِلي،به گوشم مي رسد.كنارجو درازمي كشم.چندسيبِ گلاب وهسته لبنان،در آن بالا وپايين مي روند.كتابي راروبه روي صورتم گرفته ام.پايم راداخل آب فرومي برم.خنكاي آب وسنگ ريزه هاي كف جو،لايه هاي نامكشوف داستان«نمازخانه ي كوچك من»باز مي شود.اين هم از معجزات آب جاري...كواك كواك جوجه اردك چندروزه ي اميرحسين ازداخل استخركوچك باغ؛زنگ آب گوشت سيب ترش رابه صدا درآورده است.
-هي آقا...كجايي؟همين جوري وايسادي وبر و بر داري منو نيگا مي كني. برو آقا! برو مزاحم نشو!
ازمردروزنامه فروش چشم برمي دارم وازاو عذرخواهي مي كنم.مجله ي ادبي اين ماه راكه طبق معمول عنوان چندين ماه پشت سرهم بر پيشاني وزيرلوگوي زيباوخوش بويش نشسته بر مي دارم.بي هدف به راهم ادامه مي دهم.مجله را،هم نيم بند ورق مي زنم...مطالب مثل همه ي شماره هاي قبل برهمان روش ومحتواتنظيم شده است.دربخش معرفي كتاب تورابه طور مطلوب وقابل پسندي معرفي كرده اند.يعني دوباره متولدشده اي؟چه اتفاق مباركي! نشاني انتشارات،خياباني است كه چندبارآن راقدم به قدم به دنبال توزير پاگذاشته بودم.پوسترچندكتاب تازه منتشرشده را پشت شيشه چسبانده اند.وارد كتاب فروشي مي شوم.سراغ كتاب را از خانم كتاب فروش مي گيرم.چاپ اول كتاب،تازه تمام شده وتنهايك جلد باقي مانده رابه زحمت ازلابه لاي تنگ كتاب ها بيرون مي آورد.كتاب نفس تازه اش مي كشدوبه من لب خند مي زند...
...شب پنج شنبه تهران راباتمام خسته گي هاي طولاني درپشت پنجره ي اتوبوس اسكانياي صورتي درلايه اي ازدود وآهن وبوق جامي گذارم.صفحه ي مستطيل فيلمي باابتذالي پنهان نشان مي دهد.سرم دردمي كند.چندكيسه نمك-به قول مادرم-روي پلك هايم گذاشته اند.كتاب را مي بندم،تاكلمات هم كمي استراحت كنند.
مي خواهم كتاب راتوي كمدم بگذارم كه متوجه مي شوم كه كتاب دست به دست بچه ها مي چرخدوهمه گي بادقت به پشت وروي كتاب نگاه مي كنند. :
-آقا!ققنوس يعني چه؟
-آقا!ققنوس اين جوريه؟-آرم انتشارات رانشانم مي دهد.-
-راستي آقا راست ميگن كه ققنوس يه جور پرنده س؟
ازدقت وريز بيني هميشه گي بچه هالذت مي برم.آرم پشت جلد،بهانه وجرقه ي خوبي است.
-بچه هااگه مي خواين درباره ققنوس وداستان زندگيش،چيزي بدونين باهم برين اتاق قصه گويي.ققنوس اون جامنتظرماست.
چشم هاي بچه هاگردمي شود.هياهوي وفريادشان درفضاي كتاب خانه مي پيچد.دراتاق قصه گويي همه منتظرنشسته اندوققنوس هم بال وپرش راباز كرده است.
:((-يكي بود،يكي نبود.زيراين تاق كبودنه ستاره نه سرودجزخداهيچ كس نبود...))هزاران سال پيش؛درگوشه اي از اين خاك خدادركشورهندوستان،پرنده اي وجودداشت كه سال هاي سال تك وتنهابدون جفت وجوجه، درميان جنگل هاي اين سرزمين، زندگي مي كرد. به اين پرنده كه با همه ي پرنده هاي ديگرفرق داشت،ققنوس مي گفتند.ققنوس منقاردراز و باريكي داشت.اين منقارشبيه ني بود.يعني ميان خالي بودونزديك به صدسوراخ كوچك وبزرگ روي آن وجودداشت.وازهرسوراخ آهنگي مخصوص شنيده مي شد.هروقت ققنوس قصه ي ماآواز مي خواندوازغم وغصه هايش مي ناليد،همه ي پرنده ها ازشنيدن آوازش بي هوش وگيج مي شدند.آخر آن قدرآهنگ هايش زيبا بودكه تمامي نداشت وباهمه ي دل تنگي وغمي وغصه اي كه درآهنگ ها داشت بالذت ودقت گوش مي كردند.
-بله بچه ها!روزهاوسال ها گذشت...ققنوس يك روزغروب؛دلش حال وهواي عجيبي پيداكرده بود.سرش رابه طرف آسمان گرفت وبه خورشيد نگاه كرد.قلبش تالاپ تالاپ مي تپيد.آخرمي دانست كه قرار است اتفاق بزرگي برايش بيفتد.دل تنگ شده بود.از جايش بلند شدوبه طرف اعماق جنگل پرواز كرد.دراعماق وانتهاي جنگل درخت هاي خشكيده ي زيادي وجودداشت .ققنوس به اندازه ي بارده الاغ قوي هيكل،بامنقاروچنگال هاي قوي اش،هيزم وچوب وشاخه هاي خشك جمع كردوبه لانه اش آورد.روي چوب ها نشست وشروع كردبه آوازخواندن...صدهاصداي ناله وغم واندوه ازسوراخ هاي منقارش بيرون آمد.صدايش آن قدر بلندبودكه درسرتاسر جنگل وسرزمين پيچيد...وبه گوش همه ي پرنده ها وحيوانات ديگر رسيد.همه ي پرنده هاوحيوانات وحشي ونيمه وحشي با شنيدن صداي غم گين واندوهگين ققنوس به سرعت به طرف لانه ي اش دويدند...چنددقيقه ي بعدهمه ي حيوانات وپرنده ها،دورتادورلانه ي ققنوس جمع شده بودندوبه او نگاه مي كردند.ققنوس براي آخرين بار به آنها نگاه كرد.
-بچه هابه نظرشما ققنوس درآن لحظه،به چه چيزي فكر مي كرد؟ها؟
هريك از بچه ها چيزي مي گويند.
-خب حالا صبر كنين تا ادامه ي قصه رو براتون بگم...
- ققنوس،دوباره نگاهي به حيوانات وپرنده ها انداخت .دوباره شروع كرد به آواز خواندن.هي آواز خواندوآوازخواندوآوازخواند...تااين كه ازنوك منقارش چند قطره خون چكيد.همه با ديدن خون ،ترسيدند.هيچ صدايي از كسي شنيده نمي شد.ققنوس آوازش راتمام كرد.بال هايش را چندبار محكم برهم زد.ناگهان جرقه ي بزرگي از به خوردن بال هايش روي چوب هاوشاخ وبرگ هاي خشكي كه دور وبرش جمع كرده بود افتاد...جرقه آرام آرام چوب هاي خشك راآتش زد.ققنوس هم چنان بال هايش رابرهم مي زد.بابال زدن ققنوس،آتش هرلحظه بيشتر وشعله ورترمي شد.همه ي جانوران وپرنده ها از آتش فاصله گرفتند.تعدادي ازحيوانات تلاش كردندكه آتش راخاموش كنند،اماشعله هاي بزرگ آتش نمي گذاشت،حتايك قدم يايك بال جلوتربروند.جوجه هاوبچه هاي حيوانات ديگربه شدت گريه مي كردند.آسمان ازدود آتش تيره وتارشده بود.منقاروپوزه ي پرنده هاوحيوانات از تعجب بازمانده بودونمي دانستندچه كاركنند.گيج ومبهوت باچشم هاي باز به آتشي كه هرلحظه شعله ورترمي شدخيره خيره نگاه مي كردند.چنددقيقه گذشت.آتش آرام آرام شعله اش كم تر شد.اما اثري از ققنوس درميان آتش نبود.شعله هاي نارنجي وسبزي كه تاچنددقيقه ي پيش به آسمان مي رسيد،آرام آرام به خاكستر تبديل مي شد.بوي خاكستروسوخته گي، همه جاي جنگل راپركرده بود.جوجه هاهم چنان گريه مي كردند.درهمين وقت بادملايمي وزيدودودهارا از لا به لاي تنه ي درخت ها بيرون كشيدوباخودش درآسمان رهاكرد.هوا كمي روشن شدوخورشيددوباره لب خند زد.در همين موقع ،ناگهان اتفاق وحشت ناكي افتاد.
اگه گفتين چه اتفاقي؟
هركدام از بچه ها حدسي مي زنند.
-تپه ي خاكسترتكاني خورد.تكه هاولايه هاي خاكسترجابه جا شدند.همه ي پرنده هاوجانورانِ وحشت زده؛ خواستندكه فرار كنندكه ناگهان ازميان كوه خاكستر،ققنوس قشنگ ونازي كه شباهت بسيارزيادي باققنوس قبلي داشت بيرون آمد..هيچ كس نمي توانست باور كند.مگر ممكن بودكه ازميان خاكسترداغ،ققنوس ديگري به دنيابيايد؟جانوراني كه شاخ داشتندچند سانتي متربرطول شاخ شان اضافه شدوآن هايي كه شاخ نداشتند،هي روي سرشان دست مي كشيدند. ققنوس فرياد كوتاهي كشيد. به اطرافش خوب ودقيق نگاه كرد.بعدبه همه سلام كردوبال هايش راآرام آرام برهم زد.كمي خاكستربه هوارفت،اماباد به سرعت آن رابه جاهاي دوردست برد.ققنوس؛ازجايش بلند شد...درآسمان چرخي زدوبه سرعت به طرف خورشيد پروازكرد...
-خب بچه ها!قصه ي ققنوس وخاكستر هم به پايان رسيد...
چندثانيه سكوت مي كنم.ميخ نگاه همه ي بچه ها درچشمم فرورفته است.كتاب؛دست به دست درميان آنهامي چرخد...سيل سوالات ناتمام بچه هافضاي ذهنم راپر مي كند:
-آقا ميشه گفت كتاب يه جورايي ققنوسه؟
-راستي آدما هر چي بزرگ وبزرگ ترباشن آخرش مي ميرن.نه؟
-راستي سي مرغ وققنوس باهم خواهر و برادرند؟
-آقا!من مي خوام برم ققنوسو پيدا كنم...
- ...
...و من خودم را آماده مي كنم تادوباره به خيابان انقلاب سربزنم...