آن زمان که آفتاب روز یکم سیاهی شب سی ام را در هم می شکند در مه صبحگاهی بهمن بال بگشا و روزی نو را به هماوردی فرا خوان.آگاهی تازه ای از بودن.چه با شکوه است متولد شدن و زنده بودن!
+
نوشته شده در 87/11/01ساعت 17  توسط مرتضی حاتمی
|
((قسم به قلم...))
[...] ((که ماهم چنان می نویسیم/ که ماهم چنان دراین جامانده ایم/ مثل درخت که مانده است/مثل گرسنه گی که این جامانده است/مثل سنگ ها که مانده اند/مثل درد که مانده است/ومثل خاک که مانده است/مثل زخم/مثل شعر/مثل دوست داشتن/مثل پرنده/مثل فکر/مثل آرزوی آزادی/ومثل هرچیزی که ازمانشانه ای دارد. ))م.مختاری
مرتضی حاتمی
-[...]! نویسنده و روزنامه نگار!
آغاز-جمعه اول بهمن ماه 1355 پرواز-؟
سطرهایی که تبرئه نمی شوند.(مجموعه داستان)تهران نشر ژنگ 1382