تبليغاتX
[...] کلمات پنهـــــــان
درآغازهیچ نبود کلمه بودآن کلمه خدابود.

 

      به ياد و با احترام به استاد محمد حقوقي

هرگزقيافه ونگاه هاي خيره ونافذ مردي كه با موهايي جوگندمي ودم اسبي كه دم در آپارتمانش منتظر ما بود را فراموش نخواهم كرد.

تيرماه گرم 71 است و من وحسن نجار شاعر گرما زده وعرق ريز، كوچه پس كوچه هاي صحنه وكرمانشاه را پشت سرگذاشته ايم وسوار براتوبوس تهران - الف هم اكنون زير سقف آسمان درختي دارآباد ايستاده ايم.از نام دار آباد تصوري سرد ومبهم وخاكستري داشتم.اكنون سر كوچه ايستاده ايم. از همين نانوايي لواش سر كوچه چند تا نان تازه مي گيريم.مي خواهيم اولين ديدارمان با استاد متفاوت باشد وبه سوغاتي هاي تكراري وشيرين بسنده نكرده باشيم...

با شعرهايي كه با امضاي ايشان و نام عجيب و دلهره آور دارآباد دركتاب ها ونشريات تخصصي ادبي مي خواندم آشنا بودم اما نمي توانستم ارتباطي خوب و مطلوب برقراركنم . تنها نقدها و تفسيرهايي دقيق و پر مايه كه بر شعرشاعران زمان ما ازنوك قلمش مي تراويد؛ آسماني مي شد براي سقف نگاهم و فانوسي گرم و پر چراغ((برمسيرخامش راهم)) از داستان زندگي ادبي اش آگاه بودم. وخودش مي گفت براي جُنگ ادبي اصفهان با گلشيري و نجفي خون دل ها كه نخورديم...

خانواده اش را در اصفهان تنها گذاشته بود و براي انجام و اتمام مجموعه ي شعر زمان ما در دارآباد در پناه هواي درختان سر به آسمان ساييده اش نفس مي كشيد.گفت من شاعري هستم با قلبي فلزي...وخنديد.وقتي تعجب نوجوانانه ي ما را ديد و با همان لب خند جدي اش از بيمارستان هاي تهران واصفهان گفت و عمل باز دريچه ي ميترال قلبش...

نان ها را دست به دست مي كنم.دم در منتظر ما به انتهاي كوچه كه به خياباني خلوت منتهي مي شود خيره مانده.

اندوهيادش براي غزاله عليزاده در ذهنم مرور مي كنم.

در را مي بندم...پشت سر استاد پله ها را طي مي كنيم.داخل اتاقش پر از عطر شعر و بوي نعناع.قفسه ي كتاب هاي چاپ شده و منتشر نشده اش را ورق مي زنم...حسن نجار شعري مي خواند .نقدي بزرگ مي شنود و من هم داستاني منتشر نشده مي خوانم .سكوتي عميق بر لبش مي نشيند و گرهي برصورتش مي افتد.از انتخاب و تركيب سازي كلمه هاي شعر شده خوشش آمده.

پايان ساعاتي بعد شعر زمان ما را از قفسه اي بر مي دارد و امضا مي كند...

به اميد ديدار دست ما را مي فشارد و براي مان آرزوي موفقيت مي كند.به خيابان نگاه مي كنم.بند كفش هايم را محكم كرده ام.لاهيجان و بيژن نجدي با يوزپلنگان جهيده بر ماه ؛ ما را مي خواند.الان به پشت سر نگاه مي كنم.دل تنگ مي شوم...قله ها در مه...بغض ها در گلو.يادشان به خير...آدينه...كارنامه ...گلشيري...شاملو...و همه ي دوستاني كه نيامده رفتند...و به غربت دور پيوستند...

دلم گرفته از كوچ قله هايي كه آبروي ادبيات بودند و بزرگان اهالي اين سامان غريب.ادبيات معاصر تنها شده و زير لب زمزمه مي كنم.نه...مرگ را ياراي فراموشي نيست.

تهران غم ناک /دوشنبه هشتم تیر ماه۸۸

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 9  توسط مرتضی حاتمی  | 

اين داستان عنوان ندارد!

براي دوست هنرمند و هم سفر کلمات ((شاهدخت هاشمي))

این روزها و شب ها تمام فکر و ذکرم پیام های کوتاه و نانوشته ی تو شده.هر لحظه صدایی سیال از دالان های سرگردان ذهن و فکرم می گذرد . چشم هایم را که می بندم تصویری مبهم از تو و پیام هایت فضاي ذهنم را می خراشد.به همین خاطر است که شب ها نمی توانم بخوابم.هنوز نتوانسته ام جوابی برای پیام های نانوشته ات پیدا کنم. تا کامپیوتر را روشن می کنم ، هوا ناگهان ابري می شود و ضربان قلبم زیاد . گویی در انجام گناه و جرمی بزرگ ، مشغول شده ام . آرشیو نظرات را باز می کنم . باز همان پیام کوتاه تکراری به من لب خند مي زند . اين روزها بسيار مشوش شده ام و اضطرابی بزرگ به جانم افتاده .

آخرین روزهای پاییز است . روزهای برگ ریزی كه کابوس اضطراب و تشویق من بیش تر و گسترده تر مي كند.دوباره روی آرشیو نظرات كليک می کنم . دوباره پیام هاي نانوشته ي توست.اين بار خنده ام مي گيرد.به راستی دنیای عجیبی است . آخرين داستانم(اين داستان عنوان ندارد.)را توي وب لاگ گذاشته اي...آخر اين داستان كه هنوز خام خام است و سطر سطرش هنوز بوي كلمات ناتمام مي دهد.گرفته اي و همين طوري كوبانده اي توي صورت اين وب لاگ.اصلن هيچ كسي از كارهايت سر در نمي آورد.

همیشه نقطه ی پایان هر داستان،مرا به آرامشی خلسه وار دعوت کرده. این بار داستان را برای تو که مفهوم همان شخصیت اول داستان ها و پیام ها بوده ای مي خوانم.مثل همیشه،مقابلم نشسته ای و با همان نگاه جدی ، مسیر کلمات دائم را دنبال می کنی . داستان كه تمام مي شود ، با هم چای کهنه نوش گل سرخ را مزمزه می کنیم.

آخر به دنبال چه هستی ؟می خواهی چه چیزی را محکوم و ثابت کنی ؟ ها؟ تو این دنیای بی در و پیکر ، هر آن چه را که دوست داشته ای و دلت خواسته ، به من گفته ای . تمام داشته ها و نداشته هایم را کاملا رو کرده ای . دارم  دیوانه می شوم . به همه جا و هر کس که فکر کرده ام ؛ کم تر به نتیجه رسیده ام.آن قدر دقیق و حساب شده کار کرده ای ، كه تا مدت ها از این هزار توی بزرگ ، بیرون نخواهم رفت . خیلی دلم می خواهد تو را ببینم و خیره به چشمانت آن قدر از تو سوال بپرسم که به همه ی گناهانت اعتراف کنی و بعد ذره ذره آب شدنت را ببينم...

این روز ها آزار پیام هایت زیادتر شده . تلفن هایت هم قبیله ای شده از زنان و مردان طبل زن،که وقتي شماره ات را مي بينم ، محکم بر روی طبل هاشان می کوبند . آخر حق داری . از این که دنیای آرامت را آشفته کرده اند.خودت که می دانی بی گناه تر از همیشه بوده ام. پیام هایت را هم چنان ردیف به ردیف هم ، گذاشته و پاک نکرده ام . امروز ، پس از شنیدن صدایت تصمیمم را گرفتم . مگر می شود ، داستان ، شخصیت اول نداشته باشد؟داستان هم بدون حضور او و نويسنده اش حركت كند؟نوشته را توی وب لاگم مي گذارم تا همه آن را بخوانند و تو هم با همان سبک و روش خاص خودت ، برايم پیام بدهی . هر چرا که دلت خواست ، بنویسی ، بگويي و فرياد بزني ، دل من هم نخواهد شکست . عادت كرده ايم.

باور می کني که دارم به تو و پیام هایت یواش یواش علاقه مند می شوم ؟ خيلي دلم می خواهد ، پس از این که اين داستان را خواندی . نظرت برایم بنویسی . اصلن بيا و تو براي عنوانش يك اسم پيش نهاد بده.باشد؟

 از وقتی که پیام هایم را پاک نکرده ای ، دلم تکان عجیبی خورده. دستم برای خودم رو شده . دلم مي خواهد روي صندلي سيماني پارك دراز بكشم و ساعت ها بخوابم. عادتم است.هر وقت كه نگران و دل تنگ مي شوم ، حسابي خوابم مي گيرد.امروز توی کافی نت سعیدی خيابان انقلاب ، می خواستم ، پیامی برایت بفرستم . اما باور کن که حتی نتوانستم يك سطر برايت تايپ كنم .

ضربه ای به کیبورد مي زنم . هر چه قدر برای رسوایی تو تلاش کرده ام ، باورم شده که رسوای اصلی خودم هستم . خیلی دلم می خواهد که مرا در داستاني دیگر آب بزني و زنده کنی .مرا به دنیايي بیاوری که عطر نفس های تو در آن جاری باشد .

امروز صبح که به وب لاگم سر زدم ، عطر عجیبی در صورتم احساس کردم . ضربان قلبم زیاد شد و لب هايم خشك.

داستان بی هییچ تغییر و دست کاری ، کامل در وب لاگم جا خوش کرده بود ، پايان داستانم را هنوز نقطه چين نكرده ام ، که آن را منتشر کرده ای . پیام های زیادی هم درآخرين سطر داستان ، جوانه زده بود.سرم درد می کند . پیام آخر را که می خوانم ، به مهمانی با تو در((پارک لاله))،دعوت ام کرده ای . بچه سرخ پوست شیطان و بازی گوش ،دارد قلبم را سوراخ می کند . از اداره که خارج شدم ؛ مرخصی استعلاجی چند روزه ام را روی میز مدير جا گذاشته بودم.

درست سر ساعت آمدی . روی همان صندلی های چوبی و درست در مقابل همان سرو های مغرور . در سکوت مرموز پارك ، تنها به صدای خش دار کلاغ های خیس و باران زده گوش داریم . هم چنان ساکت و خیره به هم خاطرات گذشته را مرور کردیم . پارک خلوت و ساکت،به سکوت ما به گونه ای مبهم ، گوش می داد .

هنوز چیزی نگفته بودیم ، که چند سایه کنار مان ایستادند . با همان عصبانیت و خشونت که پرواز کلاغ های خیس  را موجب شدند ، چشم هاشان پر شد از غروب.تک و تنها در این پارک بزرگ و در گوشه ای خلوت و دور از نگاه های کنجکاو ، جرم کمی نبود.

کلاغ های فضول ، چند بال دیگر زدند و نگاه مان را به انتهاي مسیری نا معلوم بردند. بلند شدیم و فقط به سایه ها لب خند زديم و با آنها راه افتادیم . چند قدم بعد ، خداحافظی کردی و به سمت دریاچه ي کوچک و پر آب وسط پارک رفتی .مي دانستم هر وقت از آدم ها و نگاه هاشان خسته مي شوي به دريا و موج هاي كوچك و بزرگش خيره مي شدي و سپس آرام آرام به سوي انتهاي دريا مي رفتي. وقتی مسیر نگاهم را دنبال کردند و مبهوت برگشتند با همان عصبانیت که این بار با بهت و حیرت همراه شده بود به دنبال تو با فرياد ، تمام کوچه پس کو چه های نداشته ی پارک را جست و جو کردند . من هم از آنها خداحافظی کردم . سر خیابان با دیدن اولین پیکان سبز فریاد زدم :

-آزادی ! دربست !

 

نوشته ی اول : 15/۷/87-تهران

نوشته ي دوم – 20/7/87 – بابا یادگار

+ نوشته شده در  88/03/11ساعت 10  توسط مرتضی حاتمی  | 

     يكي بود يكي نبود.زيرگنبدكبود سال ها پيش دريك گوشه از اين زمين خداجنگل كوچكي بود.دراين جنگل حيوانات زيادي زندگي مي كردند.در يك غروب پاييزي پرستويي مهاجر درحال پرواز از روي جنگل بود.روي تكه ابري نشست تا كمي خسته گي در كند.نزديك غروب بود و خورشيدداشت آخرين ذره هاي نورش را به جنگل مي پاشيد.پرستو دانه ي سبز رنگي به منقار داشت.خورشيد با ديدن پرستو كمي پايين تر آمد و از او پرسيد:

-خسته نباشي! ازكجا مي آيي و مي خواهي به كجا بروي؟

    پرستو دانه را كنارش گذاشت و ازجايش بلند شد.به خورشيد سلام كرد و گفت:

-خورشيدخانم!ازپشت كوه هاي دور مي آيم و مي خواهم به روستايي كه پشت كوه هاي روبه رويم است،بروم.

    خورشيدگفت:

-آن جا چه كارداري؟

      پرستو گفت:

   - مي خواهم اين دانه را به دست يكي ازاهالي آن روستا برسانم.

    خورشيد گفت:

-مگر اين دانه چه قدربا ارزش است كه به خاطرش مي خواهي اين همه راه را پروازكني؟

   پرستو گفت:

-راستش نمي دانم اين دانه ي چه گياه و يا چه درختي است. من در عوض رساندن اين دانه به مقصد،به اندازه ي يك سال دانه ي گندم گرفته ام.

   خورشيدگفت:

-آفرين!پس معلوم است كه پرستوي زحمت كشي هستي.

     خورشيد و پرستو هم چنان مشغول حرف زدن بودند كه ناگهان كلاغ سياه و بدجنسي در آسمان پيداشد.كلاغ از دور چشمش به دانه ي سبز روي ابر افتاد.دهانش آب افتاد.سريع و مثل موشك پايين آمد و دانه را به منقار گرفت و به سرعت برق و باد از آن جا دور شد.پرستو تا اين منظره را ديد،شروع كرد به گريه و زاري.با خودش مي گفت:

-حالا جواب صاحبش را چه بدهم؟خدايا چه قدر من بدشانسم.

    بعد رو به خورشيد كرد و با التماس گفت:

-تو را به خدا كاري كن.دانه ام را پس بگير.

    خورشيد گفت:

-پرستو جان چه كار كنم؟چه طوري دانه ات را از كلاغ پس بگيرم؟

    پرستو گفت:

-بتاب!بتاب!زياد بتاب! آن قدر كه بال و پر كلاغ بسوزد.

    خورشيد گفت:

-مي توانم بتابم ولي هيچ فكر كرده اي كه شعله هاي زياد من نه تنها كلاغ بلكه همه ي جنگل وهمه ي حيوان ها را مي سوزاند؟

    پرستو گفت:

-پس چه كار كنم؟چه خاكي بر سرم بريزم؟ديگر روي برگشتن به روستا را ندارم.

    ماه كه قرار بود آرام آرام آماده شود و نزديك زمين بيايد تا به جاي خورشيد بتابد و شب را با خودش بياورد با ديدن كلاغ بدجنس خودش را به او نزديك كرد. كلاغ محكم با سر به ماه برخوردكرد. قاربلندي كشيد و دانه از دهانش پايين افتاد و خودش هم چرخ چرخان به طرف جنگل سقوط كرد. ماه هم چنان آرام آرام پايين مي آمد.خورشيد از پرستو خداحافظي كرد رفت تا بخوابد.ماه با ديدن پرستو ماجراي كلاغ را برايش تعريف كرد. پرستو خيلي خوش حال شد. با خودش گفت:

-چه خوب شد!فردا صبح كه خورشيد دوباره زمين را روشن و پر نور كند با كمك همه ي حيوان هاي جنگل همه جا را مي گردم و دانه راپيدا مي كنم.

    پرستو گوشه اي روي شاخه درخت سرو پير خوابيد.

    صبح شد . پرستو حيوان هاي جنگل را جمع كرد و با هم همه جاراگشتند.اما نتوانستند دانه را پيدا كنند. دوباره كمي خسته گي در كردند و همه جاي جنگل را وجب به وجب گشتند.كنار بوته ها، لابه لاي سبزه هاو علف هاي كنار چشمه و هرجايي كه فكر مي كردند ممكن است كه دانه آن جا افتاده باشد گشتند. اما انگار دانه آب شده و زير زمين رفته بود. پرستو خيلي ناراحت شد.

       زمستان از راه رسيد.برف همه جا را سفيدپوش كرد. همه جا سرد و يخ زده شد. چند ماه گذشت. زمستان هم آرام آرام كوله بارش را جمع كرد و جايش را به عمو نوروز داد.همه جا با آمدن بهار ،سرسبز شد. جوانه هاي كوچك تازه از زيرخاك بيرون آمده بودند و همه چيز براي شان تازه گي داشت. پرستو به خاطر دانه،زمستان سال قبل به جاهاي گرم سيرنرفته بود و در آن جنگل كنار دوستانش زمستان را به سربرده بود.او هر روز براي پيداكردن دانه به همه جاي جنگل سرك مي كشيد و از همه ي كمك مي خواست.

    يك روز كه پرستو روي تكه ابري نشسته بود و با خورشيد گرم گفت و گو بود، خرگوش زرنگ جنگل داد كشيد:

-آهاي پرستو!پرستو! چيزي پيدا كرده ام.

    پرستو با خوش حالي به طرف خرگوش پريد و رفت...يك دفعه متوجه شد كه ساقه و برگ سبز كوچكي ازيك گوشه از خاك جنگل يرون زده است.آن را بوييد. بوي همان دانه ي گم شده را مي داد. خوش حال شد و با خوش حالي زياد به طرف خورشيد برگشت. تا خورشيد را هم از نگراني بيرون بياورد. خورشيد با ديدن دانه خوش حال شد و با نورش به آرامي گياه كوچك را نوازش كرد.

      ماه هاگذشت.ساقه ي سبز هر روز بزرگ و بزرگ تر مي شد.به طوري كه همه ي گياهان و جانوران جنگل با ديدن اين ساقه ي عجيب كه روز به روز بزرگ مي شد،تعجب مي كردند. درخت ها و حيوان هاي پير جنگل تابه حال چنين دانه و ساقه عجيبي را نديده بودند.

     گياه سبز يك روز همه ي حيوان ها و جانوران و گياهان جنگل را دور خودش جمع كرد و به آن ها گفت:

-مي بينيدكه من از همه ي شما بزرگ ترم. فكرنمي كنم تا به حال هيچ كس قدش به اندازه ي من رسيده باشد. قدم هم ازهمه ي درخت هاي جنگل بلندتر شده است.از اين به بعد من هرچه بگويم بايد همه ي شما آن را انجام بدهيد.اگرحرف هايم را گوش ندهيدسرشما و جنگل سبز بلا مي آورم. درخت ها و همه ي حيوان ها ترسيدند. پرستو روي شاخه ي درخت سرو پير نشست و گفت:

-آهاي گياه سبز و بلند!چرا اين قدر خودخواه و مغرور شده اي.يادن كه نرفته تا چند ماه پيش چه قدر كوچك بودي؟ها؟آن قد كه توي منقار جا مي گرفتي؟تازه چه قدر با كمك اهالي جنگل براي پيدا كردن تو همه جاي جنگل را گشتيم؟

    گياه سبز خنده اي كرد و گفت:

-اولاً اسم من«ني»است. دوماَ حالا كه بزرگ شده ام و ديگر كوچك نيستم.

     پرستو با عصبانيت داد زد:

-ديگر بس است.از اين حرف ها دست بردار.اين كارها عاقبت خوبي ندارد.

اين را گفت و با همه ي حيوان ها به لانه هاي شان برگشتند.ني تنها ماند. روزها گذشت و ديگر كسي با او حرف نمي زد.

     هفته ها گذشت...هوا كم كم رو به سرد شدن مي رفت.آرام آرام باد و طوفان شروع به وزيدن كرد.آن چنان كه هيچ يك ازحيوان هاي جنگل تا آن زمان به چشم نديده بود.همه ي جانواران به لانه هاي شان پناه بردند و درها را محكم بستند باد و طوفان درخت ها را به اين وسو و آن سو مي برد. ناگهان صداي خرد و شكسته شدن چيزي به گوش همه رسيد.باد شديدكمر ني را شكسته و ساقه ي ني روي زمين بي حال و زخمي افتاده بود.آسيبي به هيچ يك ازگياهان و جانوران جنگل نرسيده بود.چند ساعت گذشت.باد و طوفان از جنگل خارج شد.پرستو به همراه ساير جانوران به سراغ ني آمد.با ديدن ني كمر شكسته و بي حال گفت:

-نگفتم كه خودخواهي و غرور آخر و عاقبت خوبي ندارد.نگفتم مغرور نباش و خوب است كه آدم ساده ومهربان وخوش قلب باشد.

     ني به آرامي درحالي كه از شدت درد مي ناليد،رو به پرستو  و همه ي حيوان ها كرد و به آرامي گفت:

-كمرم خيلي درد مي كند.اشتباه كردم.الان هم خيلي پشيمانم.ببخشيد خيلي اشتباه كردم.من را ببجشيد.راستي مي تواني كمر شكسته ام دوباره بچسباني تا دوباره مثل گذشته شوم؟تازه قول مي دهم كه يك لانه ي خوب برايت شوم!

    پرستو گفت:

        -من از تو توقعي ندارم. همين كه بر سرعقل آمده اي بهترين هديه است.من مي روم و به همه مي گويم كه تو ديگر ني قبلي نيستي وازكارهاي بدت دست برداشته اي.

ني گفت:

-راستي عاقبت من چه مي شود؟

پرستو گفت:

-عزيزم ناراحت نباش!به خدا توكل كن.تازه نيمي از بدنت زير خاك مانده و ريشه ات هنوزدرخاك جنگل است.اگر تا در بهارسال آينده صبركني و هم چنان ني خوبي بماني دوباره سبز مي شوي.دوباره رشد مي كني و برگ و ميوه مي دهي.غصه نخور.دوباره قدت بلند مي شود و برگ هاي تازه در مي آوري.من نصف ديگر بدنت كه اين جا روي زمين افتاده را برمي دارم و به روستايم مي برم.آن جاپيرمردي منتظر من بود تا امانتي كه بايد به او مي دادم ببينم. امانت تو بودي كه سر از اين جا در آوردي.ساقه ي شكسته ي تو را برمي دارم و به او مي دهم.اين پيرمرد مي تواند با ساقه ي تو قلم براي نوشتن درست كند و با مركب براي بچه ها خط زيبا بنويسد و تا بچه ها خوش حال شوند.مطمئن باش سال آينده بر مي گردم و تا آن وقت دانه ي تو را هم باخودم به جاهاي مختلف مي برم.به تو قول مي دهم ....

        ني باشنيدن حرف هاي پرستوكمي دلش آرام گرفت و با بدني زخمي تاسال آينده منتظر ماند.

نوشته ی اول-زمستان ۷۰

 

+ نوشته شده در  88/02/07ساعت 15  توسط مرتضی حاتمی  | 

این داستان سفید سفید است. 

       پاکت راباز می کنم.ویژه نامه ی شعر و داستان... چند ورق می زنم ... مجله راگوشه ای می گذارم.

      سرمقاله ی این شماره راهنوز نتوانسته ام بنویسم.اصلاً نمی دانم چه مرگم شده.دست چپم باکلمات مغزم،منجمد شده.نامه ی روی میز راباز می کنم.آخرین اخطار.به دلیل انتشار نامنظم مجله.توبیخ.پرینت نوشته هارا دوباره تایپ می کنم. نمونه خوان با روان نویس قرمز،خواب نوشته هارا آشفته کرده.سه نقطه های داخل کروشه؛بیش ترازآشفتگی خواب هاست.فونت نوشته ها را مشخص می کنم. نگاهم روی علامت زن فاکس می چرخد.چندبرگ سفیدرا دردهانه ی فاکس تنظیم می کنم واستارت می زنم .

     CDویژه نامه راباید به پیک بدهم تابه چاپ خانه برساند.مرخصی پایان سال کارگرها دو روز دیگر شروع می شود.پشت سرم انگار بخیه زده اند و بخیه هارا هم محکم می کشند.دوباره همان درد پیر و کشنده به سراغم آمده چرا این جوری شده ام.اولین بار است که نمی توانم سرمقاله بنویسم.کلمات مقابل چشم هایم بالا و پایین می روند.احساس ناتوانی می کنم.کفش و جورابم را گوشه ای می اندازم و عرض اتاق راگام می زنم.روی سیمان دراز می کشم.سردی پاچسبی دارد.لایه های نیم بندگچ سقف به آرامی تکان می خورد و هرلحظه ممکن است بریزند توی دهانم.چشم هایم رامی بندم.دردی گم،آرام آرام رااز زیر رگ ها خودش را بالا می کشد.صدای هم کاران در اتاق می پیچد:

- این شماره هم مجبوریم باکاغذِکاهی دربیاوریم .

- قول رپرتاژها هم پرید.

…-

…-

باوجود توزیع مافیایی،مجله برگشتی نداریم.اما حساب و کتاب نماینده گی هاخیلی شل وآبکی شده.

…-

      راستی اگرجلد ویژه نامه را رنگی و با گرم بالا بزنیم.چه اتفاقی می افتد؟

…-

- به اشتراک این ماه3 نفراضافه شده.روی هم رفته 81 نفرمشترک داریم.

- تیراژ ویژه نامه دو هزاربزنیم.خدا بزرگ است.

…-

    دي روزخانمی تماس گرفت و به آگهی های فروش قطعات یدکی ماشین و ماکارونی وچسب مایع تو شماره قبلی اعتراض داشت .

…-

- راستی از شعبه ارزی تماس گرفتند.کامپیوتربانک ویروسی شده و پول مشترکین خارج ازکشور به یک حساب دیگر واریزشده است .فعلاً هم تاسال آینده کاری نمی شودکرد .

…-

- چاپ خانه ی نگاتیو چک هارا به یک دلال کاغذفروخته.بدمصب تا آخرماه صبرنکرده.

…-

- ويژه نامه صد وسی و چهار صفحه شده زیاد نیست؟

…-

- بدجنس شویم و قیمت ویژه نامه را کمی بالا ببریم.

…-

- شرمنده به همه ی بچه هایی که کار فرستاده اند حداقل یک شماره برای شان پست می کنیم.حق التحریرشان هم بماند.

…-

-با این که تاریخ فراخوان چند هفته گذشته،اما هم چنان کار می رسد.

- موردی ها را حذف کردم.ضعیف ها را توی بایگانی گذاشتم.چاپی ها را بردم خانه برای ویراستاری نهایی.

…-

-شماره ي دوم را تیرماه در بیاوریم.

-مسابقه ی ادبی هم برگزار کنیم.

-به شعر و داستان ملی،قلم زرین و تندیس بلورین بدهیم.

- آثاربرگزیده را منتشر و برای صاحبان اثر ارسال می کنیم.

      صداها هنوز در گوشم می پیچد.از جایم بلند می شوم.درد کلیه هنوز در ستون فقراتم وول می خورد.پشت میز می نشينم.كامپيوتر را روشن مي كنم.روي استارت می زنم.

     به چندمجله ادبی سرمی زنم.نوشته ها صفحه ی مانیتور چشم هایم را می زند. ناشرچشم هایم داردضعیف می شود.سرم را جلوتر می برم...

((-برای اشتراک یک یا دو ساله ی مجله دل خواه تنها کافی است که نشانی پستی خود را برای ما بفرستد تا مجله را به طور رایگان و با پست ویژه برای تان ارسال کنیم. یادتان نرودنشانی ما رابه دوستان تان هم بدهید.شعارما این است:فرهنگ مطالعه راجهانی کنیم.))آدرس:...

     سرم گیج می رود.بی اختیار نگاهم به آرشیو مجلات ادبی می افتد .نفسم بند می آید . پنجره را باز می کنم .نسیم سرد آخرین هفته ی اسفند وارد اتاق می شود .

 

     مجله منتشر شد . درست در چهاردهم تیر .در همان صد و سی چهار صفحه ی سفید.روی جلد كاهی ، اسم شاعران و نویسنده ها و در صفحه های سفيد مجله تنها لوگو و شماره ی صفحه ها به چاپ رسیده بود.مجله را ورق می زنم . بوی کلمات بغض کرده به انگشت هایم می چسبد.

    تمام حروف و کلمات را Selectمي کنم . همان بهتر که این داستان هم سفید بماند . بر روی دکمه enterمي کوبم .

فروردین ۸۱

+ نوشته شده در  87/11/04ساعت 11  توسط مرتضی حاتمی  | 

به قول یکی از رفقای عزیزم...

آن زمان که آفتاب روز یکم سیاهی شب سی ام را در هم می شکند در مه صبحگاهی بهمن بال بگشا و روزی نو را به هماوردی فرا خوان.آگاهی تازه ای از بودن.چه با شکوه است متولد شدن و زنده بودن! 

+ نوشته شده در  87/11/01ساعت 17  توسط مرتضی حاتمی  | 

ازهمه ی دوستان عزیزم ممنونم.عذرخواهی ام را هم قبول کنید.بازتاب مصاحبه با کوروش همه خانی نوعی فریاد است.

 معرفی ایشان در همین وب لاگ دست یافتنی ست...

 

گفت‌وگو از علی‌ مسعودی‌نیا

پرونده‌ی شعر مهاجرت –  گفت‌وگو با کوروش همه‌خانی

 آقای همه‌خانی، با توجه به این که سابقه مهاجرت شما چندان طولانی نیست و در این مدت هم ارتباط وسیعی با شاعران داخل و خارج كشور داشته‌اید، وضعیت شعر داخل ایران را در قیاس با شعر مهاجرت چه‌گونه ارزیابی می‌کنید و چه تفاوت‌ها و شباهت‌هایی میان ادبیات داخل و خارج ایران می‌بینید؟

سابقه‌ی مهاجرت من به یک دهه می‌رسد. عمرکمی نیست و نبود! برای منی که این‌جام اما فکرم، زخم‌های‌ام، گریه‌های‌ام، اندیشه‌ام آن‌جاست! چه‌قدر دور از دوستان، از مهر شاعران!! از بوی وطن. من ذاتا ً یک آدم نوستالژیک هستم و هنوز دل‌ام برای گل‌های کاسه‌شکن روی پشت‌بام‌های کرمانشاه تنگ است، چه برسد به دشمنان شاعرم. نمی‌دانم چه باید گفت... شاید هجرت برای هنرمند سفری‌ست به غنای واژه‌ها. عوض شدن نوع نگاه و جهان‌بینی انسان. حلول در تن زبانی بیگانه. کشف جهانی که به لمس روح و جسم  تنشی عمیق می‌دهد. بریدن سیم‌های خاردار به واسطه‌ی آزادی. یگانگی در رنگ و بو و پوست. تنها نگرش ما در شرایط مختلف ممکن است تغییر کند. و هر قناری می‌تواند ترآن‌هاش را روی هر درختی با شرایط مناسب خال‌کوبی کند. باید به عرض شما برسانم که ادبیت شعر حد و مرزی ندارد. تنها نوع نگرش ما به هستی و زندگی‌ست که در شرایط  مختلف ممکن است تغییر کند. من تعریف خاص و یک‌دست از قبل تدوین شده‌ای برای شعر ندارم، چه برسد به تقسیم‌بندی آن به نام شعر مهاجرت یا تبعید یا درون مرز بیرون مرز. شعر اگر شعر باشد همه جای دنیا وابستگانی به خود دارد؛ خارج از حیطه‌ی این‌که بگویند شاعرش کجایی‌ست ویا من کجایی‌ام! آن‌چه که حالا به نظرم می‌رسد فکری‌ست که در تن واژه جان می‌گیرد تا بگویم شعر، محصول ژرف احساس‌های پاک و شریف است که در تن انسآن‌های دیگر حلول می‌کند تا به جهان معنایی تازه ببخشد، گره‌های ذهن تاریک را باز و حرم آتش درون را شعله‌ور سازد و دست‌ها را روی دست‌ها پیوند دهد. تا بتواند مرزهای بی‌واسطه‌ی آیین‌ها و مکتب انسانی را از هر نژادی به هم نزدیک کند. و من برای زیستنی این‌چنین می‌نویسم. وجود بشر را هرگز تماما محیط‌اش تعیین نمی‌کند. آزادی او تعریف او نیزهست. قیاس را عشق تعیین می‌کند، اگر سانسور بگذارد...

چرا نویسندگان و شاعران ما نتوانستند با وجود رهایی از قید و بندهای داخل کشور، خود را به عنوان گروهی جریان ساز و تأثیر‌گذار بر ادبیات ایران مطرح کنند ؟

آیا به نظر شما و شاعران! گروه جریان‌سازو تأثیر‌گذار در ایران به‌وجود آمده که در خارج عده‌ای بیایند و ادبیات ایران را جهانی کرده و مطرح کنند. کدام ادبیات را می‌خواهند یک گروه جریان‌سازش کنند؟ هنوز بعد صد سال یک بوف کور راه به چشم نویسندگان جهان کشانده است. تا چند سال پیش سهراب سپهری را فقط به عنوان نقاش می‌شناختند. بگذریم که اینجا سفسطه‌هایی از خود در می‌آورند که فلان نویسنده‌ی ایرانی پاهاش داره می‌رسه به جایزه‌ی نوبل.

آخرین کتاب‌تان را باز هم در داخل کشور منتشر کرده‌اید. چه شد که علی‌رغم امکانی که برای انتشار آن در سوئد داشتید، تصمیم گرفتید باز هم با ممیزی سر و کار داشته باشید؟

به ریسک‌اش می‌ارزید. این‌جا همان‌طور که همه می‌دانند، تیراژ کتاب‌های ایرانی صدتاست یا کمی بیش‌تر. پنجاه عدد برای دوستان شاعر و منتقد! پست می‌شود که هزینه‌اش از چاپ کتاب بیش‌تر می‌شود و پنجاه تای دیگر در کتاب‌فروشی‌ها باد می‌خورد. بگذریم که بعضی برای چاپ کتاب در خارج جشن می‌گیرند تا دیگرانی که اهل شعر و شاعری نیستند را تو رو در بایستی بیندازند تا هزینه‌هاشان را در بیاورند. البته ناگفته نماند، کتاب من نیز که انتشارات نگاه چاپ کرد، یک‌سالی دست‌نویسش در ارشاد خاک خورد و بعد روانه‌ی بازار شد.

وضعیت محافل ادبی در محل اقامت‌تان چه‌گونه است و آیا در آن‌جا جلساتی هست که نویسندگان ایرانی را دور هم جمع کند و حالت کارگاهی داشته باشد؟

من در یوتوبوری دومین شهرمهم سوئد زندگی می‌کنم. تا حالا این‌گونه جلسات را ندیده‌ام، اما شنیده‌ام که چند سال پیش عده‌ای دورهم جمع می‌شدند؛ تضادهای اخلاقی و درگیری‌های شخصی و منیت‌ها باعث فرو‌پاشی آن‌ها شده. تقریبا ً سالی یک‌بار فستیوال شعر جهانی در این شهر برگزار می‌شود. که امسال من نیز برای دومین بار شرکت می‌کنم.

در میان چهره‌هایی که پس از مهاجرت در آن سوی آب‌ها شناختید، کسی بوده که آثارش امیدوار‌کننده باشد و شانس حضوری چشم‌گیر و مؤثر را در ادبیات جدی ایران داشته باشد؟

من تنها توانسته‌ام قلم بعضی از چهره‌ها را بشناسم. و آیا شانس حضوری چشم‌گیر و مؤثر در ادبیات ایران داشته باشند را من تعیین نمی‌کنم. من آثار کامل همه‌ی نویسنده‌ها و شاعران را نخوانده‌ام. اما در میان آن‌ها شاخص‌هایی دیده‌ام که بارها در وازنا اسم از آن‌ها برده شده و همه‌ی اهل کتاب آن‌ها را می‌شناسند.

به نظر خودتان بعد از مهاجرت سیاق شعرتان تا چه حد و تحت تأثیر چه عواملی تغییر کرده است؟

این را شما می‌توانید بهتر از من تشخیص بدهید. ببینید هر شاعر و هنرمندی به نحوی تحت تأثیر آن محیط زندگی‌اش قرار می‌گیرد و خواه ناخوا ه شیوه‌ی رفتاری‌اش را شکل می‌دهد . شاعر هم انسانی‌ست مثل انسان‌های دیگر؛ با کمی تفاوت که به هستی و پیرامون زندگی عمیق‌تر و حساس‌تر نگاه می‌کند. حالا این تجربه‌های درونی، تنهایی درغربت. تا گسترده‌ترین مسائل زندگی را من می‌خواهم با دیگری در میان بگذارم تا زیستنی بهتر را بیاموزم. عامل مهمی که می‌تواند کلمه را شیدا کند تا خود کلمه نیز بتواند عاشقی کند نوع نگاه انسان است به هستی، به عشق. و از ادا درآوردن و قلمبه‌سلمبه حرف زدن دوری باید کرد. به همین خاطر حالا که شکل زندگی‌ام به سادگی رسیده، باید ساده هم بنویسم.

وضعیت شعر و نقد در نشریات و محافل ادبی خودِ غربی‌ها چه‌گونه است؟ آیا آن‌جا هم ادبیات با رکود نسبی مواجه است و سر و صدایی نیست؟

من عضو کانون نویسندگان غرب سوئد بودم و یك باردوستی را که سال‌هاست در این‌جا زندگی می‌کند، به عنوان مترجم  با خودم به آن محفل بردم .اتحادی گرم و صمیمی در بین آن‌ها بود. برای هم نقد کتبی می‌نویسند. شفاهی از هم انتقاد شعری می‌کنند. کتاب‌هاشان با تیراژی خیلی بالا و با هزینه‌ی دولت چاپ می‌شود. به کنگره‌ها و سفرهای هنری می‌روند. اما من زبان سوئدی را خوب یاد نگرفته‌ام و توصیه می‌کنم که شاعران در خارج از ایران  با زبان آن کشور یگانه شوند تا مسائل ادبی را در آن کشور فراگیرند. خواه‌ناخواه روی روند شعری آن‌ها تأثیر می‌گذارد. به همین خاطر بود که از کانون خداحافظی کردم. و به همین دلیل به وضعیت شعر در این کشور آشنایی ندارم.

سه شعر تازه از كوروش همه‌خانی:

 

١ .

 دریا از آن کسی ست

بگیرد دامن لطف‌اش 

و از پیچاپیچ نشانه‌ها

بی هراس گرداب

تا خانه‌ی مرجان

پیچیده باشد

گردن بندی از مروارید برای‌ات 

عمری‌ست

از های و هوی حریفان

تا بستر مرجان

به خود موج می‌زنم 

در ازد حام تیغ و

اندام برهنه‌ات 

٢ .

تمامی راهی را که برای هم پیموده‌ایم

بیراهه آمده‌ایم

بیا به ابتدا برگردیم 

ما آمده بو یم

تنهایی مان را

پشت مرزها شکنجه دهیم

٣ .

آن‌قدر اندوه به اندوه  کشیده  شدم

که

آن‌قدر بیاموزم

تو هم

اندوهی تازه‌ای 

به نقل از:سايت وازنا

+ نوشته شده در  87/10/27ساعت 13  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

خوش نویس  با کلمات نیایش می کند

   استاد حمیدعجمی ، متولد 1341 درقلهک تهران درابتدا ودرسن کودکی خوش نویسی رانزد پدرش آموخت.در سال 1356 واردانجمن خوش نویسان شدونزد استادان مطرح ونام آوری چون استاد کیخسرو خروش واستاد غلامحسین امیر خانی،مشق عشق گرفت.در سال1363 درجه ممتاز خوش نویسان را ازانجمن دریافت نمود. ایشان باعلی ویعسوب الدین وهمسرش خانم راضیه خدنگ درقلهک تهران زندگی می کند ومدیرعامل مؤسسه ی فرهنگی هنری فرداست ودردانش گاه سوره تدریس می کند.ایشان ابداع کننده ی خط معلا با تأییدفرهنگ ستان هنر ایران است.

استاد حمید عجمی را چه گونه معرفی می کنید؟عرض ادب دارم خدمت شما وهمه ی کرمانشاهیان عزیز.کرمانشاهیانی که آدم وقتی وارد این خطه می شود.از نگاه واستقبالشان  گویی وارد بهشت شده.آن قدر پرمحبت وگسترده اند که آدم  زمانی که در کرمانشاه صرف می کنداحساس نمی کند که از عمرش تلفی می شود. من هم یکی از خوش نویسان کشورهستم و برای این که خودم را معرفی کنم،فقط می توانم بگویم که حمید عجمی هستم بچه ی قلهک .

استادعجمی ابداع کننده ی خط معلی هستند.درباره ی این خط وویژگی های آن صحبت بفرمائید.در سال 1377،من درگیر جذبه ای شدم در خوش نویسی سنتی و به فکر افتادم که اگر بشود گامی نو در این عرصه برداشت که بتواند چراغ راهی باشد برای جوانایی باشد که پیرو گرایش های نویند و در این عرصه می خواهند کارهایی جدید بکنند. این فکر وتدبیررفته رفته تا سال 78 قوام پیدا کرد ومن اولین نمایش گاه خط معلا را درگالری سوره ی تهران برگزار کردم که از طرف اساتیدخوش نویس استقبال ویژه ای از آن شد.بعدازاین که خوش نویسان بزرگ ماخط شکسته را از تاریخ مملکت مان ایجاد کردند،خط معلی بعد از قریب به 200 سال به عرصه ی این تحقق پیوست وبروزخارجی وبیرونی پیدا کرد وبر این اساس که ایرانی ها  همیشه صاحب تحول بوده ودرگستره های هنراسلامی حرف هایی ناب زده اند این عنایت هم دوباره شامل مردم ما شد ودوباره  بر تارک افتخارات مردم ما این فیض الهی و کسب این فیض الهی ثبت شد که درتاریخ؛ ما یک خط جدید درست کردیم که با آن می توانیم با ملل دیگروحتی در میان خودمان به یک گفت و گو و یک قالب جدید برای زدن حرف های بزرگ تربرسیم.خط معلی از سال 78 آغازشداکنون من حدود 40 شاگرد در شهرستان های مختلف بیش ترشان درتهران  تربیت کرده ام که جسته گریخته مشغول برگزاری نمایش گاه های مختلف ومشق روی این خط هستند.خط معلی خطی است که مانند خطوط دیگراسلامی درقرن سوم و چهارم ایجاد شده به عنوان اقلام سته. پیش دانگ قلم روی کاغذ است با 6 دانگ قلم مشق و نوشته می شود و رسالتش هم ایجاد گره سازی وایجاد فضاهایی است که درجان کلام حماسه کند. بر این اساس شاید که آن وجه حماسی  و شور انگیزی که جان ایرانیان هست درپس شیدایی و تغزل شان،از یک جهات خط معلی بتواند بیان گر آن حس و حال باشد. ویژگی های خاصی هم دارد اگرهم که بخواهم بگویم باید با شاهدومثال وحتی بصورت حقیقی تری آن را نمایش بدهم تا بتوانم توضیحات بیشتری بدهم ولی فکر کنم تا همین جا یک توضیح کافی باشد .  

شأن و صفا آخرین مرحله ی ازاصول دوازده گانه ی خوشنویسی است . این مرحله چه ویژگی هایی دارد،آیا همه ی خوش نویسان می توانند به این مرحله برسند؟نکته ی بسیار مهمی اشاره فرمودید.همان طور که می فرمائید ساحت خوش نویسی سنتی وسیر وسلوک در بستر خوش نویسی سنتی به 12 گام میسر می شود.که 9 گام آن در واقع اصولی است که خوش نویس باید آن را پشت سر بگذارد وشامل تکنیک،جزئیات مختلف.و... در واقع آن چه که اصول  مفرد نویسی و ترکیب نویسی هست در مرتبه ی دهم،ما به یک قله ای به نام اصول روبرو می شویم که در بر دارنده ی آن 9 قسمتی است یا آن 9 رتبه است که خوش نویس کسب کرده ، ساکن در بستر مقام اصول می شود او در واقع از حیث تکنیک و رتبه ی 7 خوش نویسی جای گاهی ویژه ای پیدا کرده ودقیقاً از خوش نویسان به نام قلمداد می شود چون مقدمات کار را کسب کرده 2 رتبه ی آخر، 2 رتبه است که دیگر با تکنیک و با فیزیک هنرمند و با ایجاد فرم ها و ترکیب های مختلف ارتباط ندارد و بیشترمباحثی است که درون خوش نویس و اتصالاتش با عالم متافیزیک و یا عالم ماورا و یا عالم بالا و یا به نوعی به قول ما خوش نویسان با عالم خوش نویسی سنتی بر قرارمی کند .مرتبه ی اول مرتبه ی قلب است که از آن به عنوان صفا یاد می کنند وقلب هنرمند دیگر معانی می شد که درعالم طبیعت موجود،متأثرمی شودوسعی می کند که اشیاء دور پیرامون وحتی خطوطی را که می بیند ومشق می کند بیشتر نقاشی وبه باطن این خطوط باشد ودرگیرودارباطن بینی این حروف قرارگیرد. براساس این که:((خدایا اشیاء را آن طوری که هستند به من نمودارکن.))این مرتبه ی صفاست که قلب صیقل پیدا می کند وبعد ازاین که این اتفاق افتاد،کاتب می تواند که ازعالم بالا ارتزاق معانی کند ودرصورت حروف در واقع معانی را بروز وظهور ببخشد.دررتبت  دیگر به نام شان کاتب،از کاتب بودن خودش خارج می شود و دیگر به یک بی خودی محض می رسد و به عنوان یک کاتب حقیقی قلمرانی می کند.یعنی وقتی خوش نویس می نویسد و یا کاتب،کتابت می کندهیچ وقت احساسش این نیست که خودش قلم به دست گرفته ودارد کتابت می کند.بلکه وقتی می نویسد این حس را داردکه کتابت حقیقی وکاتب اول به عنوا ن خداوند متعال وفاعل مطلق دست به کارواَوست که این رقم و نقش را می زند.ولی به هرصورت صفا و شأن دو رتبه ای است که به جان هنرمند وقلب او ومراتب قلب او برمی گردد اگرده رتبه ی گذشته به عنوان حال و کسب تکنیک مطرح می شده 2 رتبه ی قبلی بعنوان مقام ازآن یاد می کنند. یعنی می گویند که مقام صفا ومقام شأن.خوش نویسی که صاحب شأن می شود تفکر خودش و مراتب قلبش را وآن رموزاتی که کسب کرده را می تواند در واقع درجان کلمات و در صورت کلمات بروز دهد و به نوعی می توانم بگویم هرکاتبی می تواند بعد از کسب رتبه ی صفا وشأن شخصیت خودش را در قالب کلمات عرضه کند وخوش نویس اگراین دو رتبه را دریافت نکند واز عمق آن مطلع نشود، گویی که ده رتبه گذشته را در واقع فقط به خاطر تکنیک به دست آورده و عنصر جاودانگی در کارش تجلی نخواهد کرد .

    آیا خوش نویسی می تواند زبان مشترک ملت ها باشد ؟بله. منتهی ببینیدهر زبانی براساس اینکه درچهارچوب اعتبار ایجاد شده بستری می خواهد برای اینکه اول بتواند همه گیر بشود و بعد از این اتفاق برایش بیفتد ما چون درکل عالم طایفه ای زندگی کرده ایم واقلیم اقلیم هستیم هربخش وهرمملکتی برای خودش زبان واعتباری دارد. یقیناً با این خصوصیات حتی به لفظ هم نمی توانیم مشترک باشیم مگر اینکه آن اتفاقی که در واقع برای زبان انگلیسی افتاد که آمدند به عنوان زبان بین المللی ازآن یاد کردند.برای تکلم آن را یاد گرفتند واشاعه اش دادند.خط وخوش نویسی براساس همین ازحیث مفهوم ولفظ به این سادگی نمی تواند درعرصه ی بین الملل زبان مشترکی برای گفتمان باشد. ولی نکته بسیار حساسی که در جان خوش نویسی سنتی ما نهفته است این است که اگرازحیث مفهوم نمی تواند بین اقوم و ملت مشترک باشد[اما]ازحیث صورت و منحی های مقدس چنان می تواند تأثیر گذار باشد که مخاطب و بیننده مفهوم کلمات مطلوب را دریافت نکند می تواند از صورتش و ازاین منحنیها نیت صاف دلی و پیام آن  قطعه ی خوش نویسی را دریافت کند و شما بهتر می دانید که یکی از پیام های گرانقدرهنر تلطیف کردن جان مخاطب است و خوش نویسی وهنراسلامی به قدری دراین جهت ارزش مند است وخوب توانسته عرض اندام کند که حتی ما با صورت های که می آفرینیم بتوانیم در چشم مخاطبی که حتی مفهوم کلمات ما را دریافت نمی کند بتوانیم تأثیر مثبتی بگذاريم.    

                 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  87/09/04ساعت 3  توسط مرتضی حاتمی  | 

روزنامه ی اعتماد

چهارشنبه، 15 آبان 1387 - شماره 1812

 

گفت وگو با کوروش همه خاني-شاعر

حوض گل آلود بي ماهي

علي حسن زاده

کوروش همه خاني 27 سال است که مي نويسد. در سن 14 سالگي نوشتن را با داستان شروع کرد و به کشيدن نقاشي علاقه داشت؛ مشوق اوليه اش خواهرش بوده است و بعد اعضا و متصديان کتابخانه کرمانشاه. در سن 18 سالگي دومين برادرش در سانحه اتومبيل از اين جهان به جهاني ديگر مي رود و نخستين جرقه شعري ايجاد مي شود. از همين آغاز با مجلات ادبي شعري همکاري مي کند از جمله مجله چيستا، دنياي سخن، آدينه، فردا، فرجاد، عصر پنجشنبه و در خارج از ايران با مجلات آرش، سيمرغ، بررسي کتاب، کاکتوس، آفتاب، قلم، فانوس و....کوروش سال 1372 اولين کتاب شعرش به نام سراغ مرا از سکوت بگير را چاپ مي کند و بعد 8 کتاب طي سال ها تا اکنون. دو کتاب در سوئد به نام «قناري از پلک هايت مي ريزد» و «دهانم پنجره دنيا است» و کتابي در تدوين کارها و نقد هاي ماني به نام معجزه در اشارت انگشت در آلمان. سال 72 شاگرد احمد شاملو و محمد حقوقي بوده و چند سالي از اين استادان بهره هاي شعري برده است. او عضو کانون نويسندگان ايران در متن 134 نويسنده است. در سال 1997 طي سه دعوتنامه رسمي از کانون نويسندگان جهاني امريکا(پن) از کوروش براي شعر خواني و سخنراني در مورد ساختار روايت خطي در ادبيات امروز دعوت به عمل آمده است و همچنين از دانشگاهي ديگر از يکي از ايالات امريکا به نام «سيرا» براي شعر خواني که به خاطر يک سري کارها کوروش موفق به پاسخ به اين دعوتنامه ها نبوده است. کوروش سال 1997 به سوئد مي رود و طي دو سال عضو کانون نويسندگان مهاجر و نويسندگان غرب سوئد و نويسندگان فنلاند و عضو کانون نويسندگان در تبعيد مي شود. کوروش در ايران خبرنگار مجله دنياي سخن، مدير داخلي مجله جالينوس و مسوول صفحه شعر مجله آزاد، پهلوان، خوشه سبز و دوره دوم مجله فرجاد بوده است. تاکنون 38 نقد کتبي روي کتاب هاي کوروش نوشته شده است از جمله نقد آقاي دکتر اسماعيل نوراعلا، دکتر فرامرز سليماني، عبدالعلي دستغيب، مفتون اميني، عنايت سميعي و محمود معتقدي. او به عنوان يکي از بهترين جوان هاي شاعر در ايران توسط دکتر اسماعيل خويي، معرفي دو جوان مطرح معاصر توسط سيمين بهبهاني در نيوجرسي امريکا، دکتر منصور ميرباذل، ابوالفضل پاشا و... معرفي مي شود. او هم اکنون در سوئد زندگي مي کند و مثل هميشه مي خواند و مي نويسد و علاقه به موسيقي و فيلم دارد.

---

-نخست از بحثي جدل انگيز که در اين سال ها مطرح شده است، آغاز کنيم؛ گسستي بين مخاطبان و شعر امروز ما اتفاق افتاده است. اين گسست منجر به ايجاد بحراني با عنوان «بحران مخاطب» شده است. آيا مواجه شدن شعر امروز با «بحران مخاطب» مبداء تاريخي دارد؟

اين سوال را به نحو هاي مختلف عزيزاني پاسخ داده اند. من منتظر سوال ديگري از شما بودم که شايد در سوالات بعدي به آن برسم. براي هر پاسخي ادله هاي مختلف وجود دارد و هر پاسخي ريشه يي که سرآغاز بحث امروز ما مي تواند باشد. اگر معلول ها را کم کنيم بحران مخاطب از بدو تاريخ در هر ژانر هنري بوده و هست و خواهد بود. اين يک معضل است. به جنبه هاي ديگري هم بايد پرداخت. اگر در جامعه به آن رشد نسبي، عقلاني به شکلي آزاد، آزادي کلمه، تبادل انديشه بدون حب و بغض، خارج از حيطه سانسور و خودسانسوري، عينيت بازگشايي عاشقي، تا...فرزانگي نرسيم و ريشه بحران را واگشايي نکنيم هميشه اين گسست منجر به تفکيک مخاطب از هنرمند خواهد ماند. براي رشد و ارتقاي فرهنگ ما، هنرمند نيازمند مخاطباني جدي و کارگشاست. آن طور بگويم شاعر بدون مخاطب و برعکس مخاطب بدون شعر باعث اين گسست تاريخي شده است. حالا فکر مي کنم منظور شما از گسستي است که در ادبيات امروز شاهد آن بوده و هستيم. بايد به عرض برسانم 10 سال دور از اين بحران ها و جدل ها زندگي کرده ام و فقط خبر هاي ناگوار تا به اينجا رسيده است. من امروز دنياي پيرامونم را طوري ديگر براي خود معنا کرده ام. ما که نمي توانيم جلوي باران را بگيريم لااقل مي توانيم چتري روي سر خود بگيريم. اينجا هم در اروپا تنها قشر ايراني هنرمند در کساد مخاطب قرار دارد. تيراژ کتاب هاي شعري از 200 نسخه تجاوز نمي کند. اما کتاب شعر خود اروپايي ها از مرز 500 هزار بالاتر مي رود. دليل اصلي آن به نظرم داشتن منتقدان آگاه و مسوول و لذت عاشقانه آن شعرها است و همچنين شاعراني که براي دل خود نمي نويسند، براي مخاطباني تحرير مي شوند که اين چرخه بزرگ انساني را در رشد و ارتقاي جامعه بالنده دست در دست هم گره زده اند. يعني همه اين مسووليت را جزيي از وظيفه بزرگ خود مي دانند. ما ايراني ها کجا را مي خواهيم بگيريم. به راستي وظيفه ما در اين مقطع تاريخي چيست؟ اين همه بحث و جدل و اين همه پراکندگي ذهن، ريشه در رفتار و شخصيت ما داردکه به دلايل مختلف شکلي درست به خود نگرفته است. بعضي از شاعران ما جايزه هاي ملي مي خواهند تا شايد يک روزي به همين نزديکي ها سر از آکادمي شعر جهاني دربياورند. براي کسي که مي خواهد شعرش به اين سوي آب ها کشيده شود بايد انديشه هاي انساني و جهاني داشته باشد اگر نه فرسنگ ها فاصله وجود دارد. همه مي خواهند داراي سبک شوند، دگر انديش باشند، خود را بزرگ مطرح کنند. من براي آنها آرزو دارم اما بعضي که به درستي ادعا دارند هنوز پيشکسوتان شعر معاصر را کنکاشي دقيق نکرده اند. شاعران کلاسيک پيشکش، نه عزيزم اين بحران ريشه اصلي اش خود هنرمند است، خود شعر است، چه بخواهيم و چه نخواهيم تاريخ نوشته مي شود و کار خودش را به انجام مي برد. سبک و نوع کلمه و نبود مخاطب ريشه هاي ديگري دارد و کمترين آن ناشي از رفتار خود شخص در پيرامون آن جامعه يي است که بايد بيان را آزاد کند و دولت براي هنرمندانش حق و حقوق و منصب هاي انساني را قائل شود. عيني ترين حرفم به همه شاعران اين است که اگر شعر، شعر باشد جامعه مخاطب برانگيز مي شود و انتشارات نيز سراغ آنها خواهند آمد. اگر کمي هم غم نان و شهرت، کلمه را زير قيچي نبرد.

-آيا عملکردهاي شاعران منجر به توليد اين بحران شده است؟

پس حالا از تاريخ درآمديم. سوال شما به نحوي ديگر مطرح شد. از شاعري که خيلي ادعاي شاعري دارد و مي گويد من پست مدرن هستم، شنيدم که مي گفت شاملو کهنه شده است؛ زبان، فرم، ساختار و محتواي شعرش. قبول نکردم، ببينيد شاملو در چه مقطعي از زمان سردار بزرگ شعر بوده است و با سبک آزاد در شعر هنوز از پيشروان است. تويي که هنوز نمي تواني يک غزل حافظ را به درستي بخواني، نبايد اين طور اظهارنظر کلي روي عرق ريزان يک عمر شاعري بزرگ داشته باشي، کار شاعر امروز بايد با شاعر ديروز فرق داشته باشد. هر لحظه، لحظه يي پيش نيست. دوست عزيز اگر شعر هر کس از اجنبي تا مسلمان دلنشين باشد و نگاهي تازه به کلمه و تجربه هاي انساني داشته باشد، باور کن مخاطب هم دارد. ديروز توي خيابان شخصي را ديدم که نيمي از بدنش را به شکل زن درآورده بود و نيمي مرد، پاهايم نچسبيد به زمين چون اين کشور با سنت زندگي نمي کند و اينجا به راحتي پست مدرنيسم و پسامدرنيسم در لايه هاي طبقاتي خودش را نشان نمي دهد. همه چيز در حال رشد و پيشرفت است، چه از لحاظ اقتصادي و تکوين و تکامل ابزار، چه از لحاظ بالندگي فکر و غيره اما در کشور ما چالش هاي فراواني وجود دارد. اين نوع بازي ها، اين نوع شعر ها، اين نوع شاعران، اگر اصالت هنري را در رهايي انسان خلاصه نکرده باشند و دوران مدرن را در ايران طي نکرده به پست مدرنيسم و چي چي ايسم برسند گنجايش اين بي در و پيکري را مخاطب نمي پذيرد. اما ناگفته نماند شاعراني هم هستند و خواهند آمد به همين نزديکي ها که شعرهايشان سر و گردني از ديروز بالاتر گرفته است.

-آيا عملکردهاي ناشران منجر به توليد اين بحران شده است؟

اين سوال ها خيلي کلي است. جوابش را هم شما مي دانيد، هم شاعران و منتقدان و هم خود ناشران و مخاطبان. کدام ناشر تره براي اين شعر ها خرد مي کند. ناشر به دنبال شاعري است که مخاطب داشته باشد، دنبال رماني است که به چاپ هاي بعدي برسد، به دنبال شعر هاي خارجي و تئوري هاي رولان بارتي است، به دنبال سهراب سپهري است، به دنبال خانم مريم حيدرزاده است نه به دنبال اين اجق وجق گفتن ها. سرمايه روي اين شاعران مفت باختن است. اما از ياد نبريم اگر شعر مدرن زاييده احساسات دروني شاعر باشد و به واقع شعري درشت اندام و بدعت گذار نه از روي دستخط ياکوبسن و دريدا و تئوري هاي باب امروز تدوين شده باشد حتماً ناشراني هستند که اين مهم را به قضاوت جامعه سرمايه گذاري کنند.

-نقش مخاطبان را در شکل گيري اين بحران تا چه حد مي دانيد؟

مخاطب مي خواهد در التذاذ متن عشق بازي کند و هر متني که زيبا و تاثيرگذار باشد، مخاطب به دنبالش کشيده خواهد شد. کافي است کتاب جديدي از شيمبورسکا، ناظم حکمت، ريتسوس و...به چاپ برسد، ببين چگونه ناياب مي شود و مخاطب برايش سر و کله مي شکند. اما شعر امروز مظلوم و حراف شده است. به جاي اينکه مخاطب وقتش را روي اين کتاب هاي شعري بگذارد پولش را به يک فيلم خوب و ديدني مي دهد. به نظرم عملکرد مخاطب توجيه پذير است به خاطر اينکه جامعه شعري دچار تشتت شده و شاعرش احساس مي کند رهبر شعر امروز است و به جز شعر او هيچ شعري ارزش خواندن ندارد و با کاسبگري و دوست و رفيق بازي و محفل درست کردن و باندکشي کردن، ذهن مخاطب را گرفتار يک حوض گل آلود و بي ماهي مي کند. اما مخاطب آگاه مي تواند از بسياري شاعران پرادعا مسوول پذير تر باشد. چرا که به راحتي سره را از ناسره جدا کرده و به ارزش هاي هنر عاشقانه پايبند است. اگر شاعري بتواند خوب بسرايد قول مي دهم مخاطب هم پيدا خواهد کرد.

-گروهي از شاعران معتقدند منتقدان حرفه يي دهه هاي قبل مثل محمد حقوقي... درخصوص شعر امروز ما سکوت کردند. نمونه يي از عملکردهاي منتقدان و شاعران اينچنيني را ابوالفضل پاشا در کتاب «حرکت و شعر» شرح داده است و البته ناگفته نماند در گفت وگويي که اخيراً با حافظ موسوي داشتم او درخصوص اين موضوع گفت؛ « بيش از اينکه به آن منتقدان قبلي انتقاد کنيم بايد به خود اين نسل انتقاد بکنيم که چرا منتقدان خودشان را از دل خودشان بيرون نداده اند و البته کم نبوده است مواردي که شاعري که خودش راجع به کار خودش نقد بنويسد و در مطبوعات چاپ کند و کم نبوده است مواردي که شاعري خودش با خودش گفت وگو کرده باشد، در مطبوعات چاپ کند.»

مگر چند منتقد جدي در ادبيات معاصر داشته ايم. محمد حقوقي استاد بنده بوده و هست و دينش را با ادبيات پرداخته است. ذهن ادبيات پيشرو امروز منتقداني ديگر را فرا مي خواند. آذر نفيسي، احمد کريمي حکاک، تقي پورنامداريان، رضا براهني، مشيت علايي، عنايت سميعي، عبدالعلي دستغيب، محمود معتقدي و چند نفر ديگر زحمت هاي خودشان را براي ادبيات ايران کشيده اند. آيا بايد توقع داشت تا آخر عمر منتظر اين باشند که در روز(البته نه اين روزها که بايد هفت خوان رستم را گذراند براي چاپ کتاب) هر چه کتاب به چاپ مي رسد برايش نقد بنويسند. مگر چند شاعر مقتدر و حرفه يي توي اين دو دهه مطرح شده اند. انگشت شمار و به اندازه کافي دوست و رفيق هم دارند که چيز هايي برايشان بنويسند. امروز ما به منتقداني احتياج داريم که از نسل ما دفاع کنند اگر شعرمان شعر باشد، خود مهرداد فلاح، رجب بذرافشان، هومن ربيعي وزيري، هوشيار انصاري فر، آرش قرباني، محمد آزرم، ابوالفضل پاشا، حسين رسول زاده، امين قضايي، علي مسعودي نيا و چند نفر ديگر که حالا حضور ذهن ندارم مي توانند نقشي بسيار مهم در نقد و بررسي شعر پيشرو امروز داشته باشند.

-نظر شما نسبت به برپايي کلاس هاي آموزش شعر و کارگاه هاي شعر از سوي شاعران چيست؟ البته با توجه به اين نکته که چهره هايي که اين کلاس ها را بر پا کرده اند شاعر بوده اند و هستند نه منتقد، بي شک در اين کلاس هاي شعر استاد در مورد کم وکيف آثار هنرجويان اظهارنظر مي کند اما در تمام دنيا اظهارنظر کردن کارآمد و تکنيکي مبتني بر نظريه ادبي در مورد آثار ادبي که موجب نقد عملي شود به عهده منتقدان حرفه يي است نه شاعران، البته کم هستند شاعراني که هم شاعرند هم منتقد، هرچند اين دو حرفه ارتباط تنگاتنگي باهم دارند اما هريک تخصصي جداگانه محسوب مي شود. به نظر شما افرادي که صرفاً شاعرند و منتقد نيستند، صلاحيت برپايي کلاس هاي آموزش شعر و کارگاه هاي شعر را دارند و آيا آن آگاهي را يک منتقد پس از نقد اثر به مولف اثر منتقل مي کند، به هنرجويان شان منتقل مي کنند؟

در اين سوال بلندي که از من کردي جوابش را هم خودت دادي. اداره کردن اين کلاس ها و تربيت نسل هاي شعري جاي تقدير دارد و هر کس که بتواند اين چالش ها را پر کند براي من قابل احترام است. چه منتقد، چه شاعر، چه دوست و چه دشمن با ما مهم ترين نکته يي که بايد به آن اشاره کنم ايجاد وبلاگ است که مهم ترين نقش پويايي را در شعر امروز انجام مي دهد. مثلاً شعري از شاعري در وبلاگ اش باعث نقد و نظر ديگران مي شود. مهم نيست آن شاعر کيست مهم اين است که اظهارنظر ديگران مي تواند در کار همه شاعران تاثير بگذارد. بياييم بدون کينه و حسادت و اره کشي با احترام به هر شعري آن را تجزيه و تحليل کنيم. خيلي ها را مي شناسم که بعد از سال ها خوشحالند که کتاب هايشان دير به چاپ مي رسد. هر روز با نگاهي تازه به کلمه تجربه هاي زباني به منصه ظهور مي رسد. چاپ کتاب به قول کرمانشاهي ها دير و زود داره اما سوخت و سوز نداره. ما بايد يک محيط آرام به دور از دغدغه، به دور از حسادت، به دور از منيت و به دور از باندبازي براي ادبيات امروز مهيا کنيم که هر کس حق گفتن داشته باشد ولو با منش ما، با عملکرد ما و شعر ما فاصله گرفته باشد. به اميد آن لحظه که چراغ کلمات را روشن مي کنم پيشاپيش دست آن عزيزان را مي فشارم.

به نقل از:سیب آبی

+ نوشته شده در  87/08/16ساعت 7  توسط مرتضی حاتمی  | 

نویسنده: کوروش همه خانی

جمعه 17 آبان1387 ساعت: 15:16
    مرتضی گرامی ! کار شما ستودنی ست و غیر از تفکر انسانی و نو ،یک شیوه ی مسئول پذیری نسبت به کلمه و دیار خویش.!
    پس از همین تربیون نظر دهی ، اعلام می کنم کجاست آن همه شاعر و نویسنده ی کرمانشاهی ؟  کجاست آن پیوستگی کلمه و دوستی کجاست آن مهر نقد و شعر و داستان ؟ایا فقط ادعا .شهر ها ی کوچک شمالی با 10 هزار جمعیت ،100 شاعر و نویسنده دور هم جمع می شوند.انتقاد می کنند شعر ،داستان می گویند.شب شعر وبلا گ برای هم درست می کنند .با هر مسلک و مرام و هر قالب شعر و داستان نویسی ! کجائید هنرمندان غرب کشور ؟ بیائید حساسیت ها ی کردی حسادت ها ی پوچ و بی معنی قیافه گرفتن ها ی کاذب را کنار بذاریم .اگر ما به فکر غرب مظلوم و درد کشیده و در زخم ، واقع شده ی هنرمان نباشیم دیگران چگونه به ما توجه میکنند.وبه ما دل می سوزانند.
عشق ورزی در خون ما ،غرب کشور عجین است .با کلمه مهربان تر باشیم .جوانه ها یی در حال رشد است به آبیاری آنها برویم .در سکوت آن بزرگان شهرمان ما به حرف بیایم . بخوانیم بنویسیم و در جشن با شکوه هنر آگاه و پیشرو دست در دست شرکت کنیم .به امید همین لحظه در شادی هم به چشم دیگران! 
                                                                     سوئد همه خانی

                                              

    دوست عزیزم آ.کوروش!

      سلام...از سرزمین مهربان مادری مان...ایران...وبعددیارعشق وجنون وخون...کرمانشاه وبعدتر...صحنه ی کوچک باکوچه باغ های خزان زده اش...باباغ وفانوس های آویزاز آلاچیق هایش...وآتش کده هایی باکتری وقوری دود زده ای که خاطرات شعروداستان خوانی های روزهایش راهزگز ازیادنخواهیم برد...به توکه مفهوم بزرگ کلمه وسکوت واندیشه ای..

      همیشه متفاوت بوده ای...همیشه نگاهت افقی رابه دنبال داشته که تنهاقدرت کلمه وشعروانسان وسکوت توانسته آن را درک کند.

     من کارخاصی انجام نداده ام جزاین که درمقابل کلمه واندیشه وانسان بازتابی مقدور داده ام..

    راست می گویی.زمانی((کرمانشاه پای تخت ادبی ایران بود.))کرمانشاه خواست گاه ادبیات خلاقه ومدرن بود.زمانی که ادبیات داستانی اش قله های بلندمدرن نویسی زیرپای استادفریبرز ابراهیمپور(ف.الف.نگاه)فتح شده بوددهه ی چهل تازه ازپنجره ی زمان سرک کشیده بودوپدران نویسنده های پرمدعای الان هنوزمتولد نشده بودند. به قبل ترکه نگاه کنیم ابوالقاسم لاهوتی کرمانشاهی دو دهه قبل ترآقای نیماشعرنو رادرنشریات وکتاب های معتبرشوروی منتشروپایه ریزی کرده بود.میرزامحمدباقر خسروی کرمانشاهی دایی استادرشید یاسمی گوران نویسنده ی(شمس وطغرا) اولین رمان تاریخی ایران زمین در100سال پیش.. ا استاد درویشیان چه بگویم؟منصور یاقوتی امیر شاهی محمد شکری اسماعیل زرعی علی محمد افغانی میرتیموری زرین دکتر کزازی دکتر محمدمکری وپسرخاله ی نام دارت شهرام ناظری وده ها شخصیت برجسته در زمینه های فرهنگی هنری سیاسی اجتماعی و...خبری ازدیگران تازه متولد شده نبود...

     اما...الان چه شده است؟الان همه ی هنرمندان ونویسنده گان وشاعران آن قدرادعا وافاده های خالی دارندکه...بماندبرای خودشان..شاعرانی که هنوزدرابتدای دانایی وخطنداماهیچ کسی رابه اعتبار ورسمیت نمی شناسند.بحث شاعران ونویسنده گان بافردایی که متاسفانه سرازجاهایی دیگردرآوردندوخوش بختانه زودزودگم وفراموش شدند...هم جداست.

       دیگرازنقدمنصف وازسرآگاهی خبری نیست.همه هم دیگر رابه چشم دشمنانی خونین نگاه می کنند.فکرنمی کنندکه ادبیات خلاقه درهمین تعاملات ونقدوبررسی های بی طرف وآگاهانه وهم دلی های درست اتفاق می افتد.باندبافی واستادوشاگردپروری های بسته وچشم تنگی های زیادراه نفس ادبیات این استان وغرب کشور رابه شدت فشرده است.قله های ادبیات هم به حق در سکوت خویش فریادمی زنند..

      ادبیات کرمانشاه ریشه هایش بسیارعمیق است.ریشه هایی که درتاریخ ازلی وآواهایی باستانی ونغمه هایی داوودی وعشق وکوه وجنون فرو رفته است.

     به نظرتو آیادوباره دوره ی طلایی ادبیات کرمانشاه تکرار می شود؟آیا می توان تکرار تاریخ را دوباره نظاره گر بود؟آیا مهربانی دوباره متولدخواهد شد؟...وآیا ادبیات امروزدر دنیای مجازی مسیرخود راپیدا خواهد کرد؟وسوالات دیگر....

      چه زیباگفته ای به آب یاری جوانه های درحال رشد برویم..من هم امیدوارم که دوستان باکلمه مهربان ترباشند.افق رابرای حرکت و آفتاب رابرای بالندگی ودوستی رابرای آفرینش و میلاددوباره ی ادبیات ازنو بنویسند.بزرگان ادبیات ماسکوت را بشکنندودر رویش تازه ی ادبیات غرب دست در دست هم وبا آزادی کلمه ترانه ی مهر وهم دلی فریادبزنیم((حتا اگر آن روزمن و تو نباشیم...))..

+ نوشته شده در  87/08/15ساعت 19  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

ققنوس درخيابان انقلاب / بازنويسي آزاد(حكايت ققنوس)ازكتاب:              منطق الطيرعطارنيشابوري 

پنج شنبه است وخيابان انقلاب ازجمعيت آدم هايي كه سعي مي كنندبه آرامي ودقت روي خاك هاي كف پياده رو گام بردارند،لبريز.دسته دسته كتاب هاي خاك خورده به تو لب خند مي زنند.به ويترين كتاب فروشي هانگاه مي كنم... پياده رو وخاك هم آن طرف شيشه ي بزرگ،ديده مي شوند.چندساعت است كه اين خيابان وخيابان هاي اطراف را به دنبال پيداكردن توبالا وپايين قدم زده ام.اما..دريغ.چندكتاب فروش آدرس هايي گم وناپيدابرايم كروكي كشيدند.رفتم.نبود.  مي گفتند.نگرد.كه نيست.آخرمگرممكن است دراين شهربزرگ تو راپيدانكنم؟خيلي خسته شده ام.به دنبال پاتوقي مي گردم كه بتوانم كتاب يامجله اي راورق بزنم وجرعه اي چاي كهنه نوش سربكشم...زن ومردي جوان بانسيمي خوش بواز كنارم مي گذرند.قرچ قرچ سوختن هيزم وقل قل كتري سياه وتلنگرچاي توي قوري گلسرخي مادرروي اجاقِ گِلي،به گوشم مي رسد.كنارجو درازمي كشم.چندسيبِ گلاب وهسته لبنان،در آن بالا وپايين مي روند.كتابي راروبه روي صورتم گرفته ام.پايم راداخل آب فرومي برم.خنكاي آب  وسنگ ريزه هاي كف جو،لايه هاي نامكشوف داستان«نمازخانه ي كوچك من»باز مي شود.اين هم از معجزات آب جاري...كواك كواك جوجه اردك چندروزه ي اميرحسين ازداخل استخركوچك باغ؛زنگ آب گوشت سيب ترش  رابه صدا درآورده است.

-هي آقا...كجايي؟همين جوري وايسادي وبر و بر داري منو نيگا مي كني. برو آقا! برو مزاحم نشو!

      ازمردروزنامه فروش چشم برمي دارم وازاو عذرخواهي مي كنم.مجله ي ادبي اين ماه راكه طبق معمول عنوان چندين ماه پشت سرهم بر پيشاني وزيرلوگوي زيباوخوش بويش نشسته بر  مي دارم.بي هدف به راهم ادامه مي دهم.مجله را،هم نيم بند ورق مي زنم...مطالب مثل همه ي شماره هاي قبل برهمان روش ومحتواتنظيم شده است.دربخش معرفي كتاب تورابه طور مطلوب وقابل پسندي معرفي كرده اند.يعني دوباره متولدشده اي؟چه اتفاق مباركي! نشاني انتشارات،خياباني است كه چندبارآن راقدم به قدم به دنبال توزير پاگذاشته بودم.پوسترچندكتاب تازه منتشرشده را پشت شيشه چسبانده اند.وارد كتاب فروشي مي شوم.سراغ كتاب را از خانم كتاب فروش  مي گيرم.چاپ اول كتاب،تازه تمام شده وتنهايك جلد باقي مانده رابه زحمت ازلابه لاي تنگ كتاب ها بيرون مي آورد.كتاب نفس تازه اش مي كشدوبه من لب خند مي زند...

      ...شب پنج شنبه تهران راباتمام خسته گي هاي طولاني درپشت پنجره ي اتوبوس اسكانياي صورتي درلايه اي ازدود وآهن وبوق جامي گذارم.صفحه ي مستطيل فيلمي باابتذالي پنهان نشان مي دهد.سرم دردمي كند.چندكيسه نمك-به قول مادرم-روي پلك هايم گذاشته اند.كتاب را   مي بندم،تاكلمات هم كمي استراحت كنند.

         مي خواهم كتاب راتوي كمدم بگذارم كه متوجه مي شوم كه كتاب دست به دست بچه ها مي چرخدوهمه گي بادقت به پشت وروي كتاب نگاه مي كنند. :

-آقا!ققنوس يعني چه؟

-آقا!ققنوس اين جوريه؟-آرم انتشارات رانشانم مي دهد.-

-راستي آقا راست ميگن كه ققنوس يه جور پرنده س؟

ازدقت وريز بيني هميشه گي بچه هالذت مي برم.آرم پشت جلد،بهانه وجرقه ي خوبي است.

-بچه هااگه مي خواين درباره ققنوس وداستان زندگيش،چيزي بدونين باهم برين اتاق قصه گويي.ققنوس اون جامنتظرماست.

        چشم هاي بچه هاگردمي شود.هياهوي وفريادشان درفضاي كتاب خانه مي پيچد.دراتاق  قصه گويي همه منتظرنشسته اندوققنوس هم بال وپرش راباز كرده است.

:((-يكي بود،يكي نبود.زيراين تاق كبودنه ستاره نه سرودجزخداهيچ كس نبود...))هزاران سال پيش؛درگوشه اي از اين خاك خدادركشورهندوستان،پرنده اي وجودداشت كه سال هاي سال تك وتنهابدون جفت وجوجه، درميان جنگل هاي اين سرزمين، زندگي مي كرد.  به اين پرنده كه با همه ي  پرنده هاي ديگرفرق داشت،ققنوس مي گفتند.ققنوس منقاردراز و باريكي داشت.اين منقارشبيه ني بود.يعني ميان خالي بودونزديك به صدسوراخ كوچك وبزرگ روي آن وجودداشت.وازهرسوراخ آهنگي مخصوص شنيده مي شد.هروقت ققنوس قصه ي ماآواز مي خواندوازغم وغصه هايش  مي ناليد،همه ي پرنده ها ازشنيدن آوازش بي هوش وگيج مي شدند.آخر آن قدرآهنگ هايش زيبا بودكه تمامي نداشت وباهمه ي دل تنگي وغمي وغصه اي كه درآهنگ ها داشت بالذت ودقت گوش مي كردند.

       -بله بچه ها!روزهاوسال ها گذشت...ققنوس يك روزغروب؛دلش حال وهواي عجيبي پيداكرده بود.سرش رابه طرف آسمان گرفت وبه خورشيد نگاه كرد.قلبش تالاپ تالاپ مي تپيد.آخرمي دانست كه قرار است اتفاق بزرگي برايش بيفتد.دل تنگ شده بود.از جايش بلند شدوبه طرف اعماق جنگل پرواز كرد.دراعماق وانتهاي جنگل درخت هاي خشكيده ي زيادي وجودداشت .ققنوس به اندازه ي بارده الاغ قوي هيكل،بامنقاروچنگال هاي قوي اش،هيزم وچوب وشاخه هاي خشك جمع كردوبه لانه اش آورد.روي چوب ها نشست وشروع كردبه آوازخواندن...صدهاصداي ناله وغم واندوه ازسوراخ هاي منقارش بيرون  آمد.صدايش آن قدر بلندبودكه درسرتاسر جنگل وسرزمين پيچيد...وبه گوش همه ي پرنده ها وحيوانات ديگر رسيد.همه ي پرنده هاوحيوانات وحشي ونيمه وحشي  با شنيدن صداي غم گين واندوهگين  ققنوس به سرعت به طرف لانه ي اش دويدند...چنددقيقه ي بعدهمه ي حيوانات وپرنده ها،دورتادورلانه ي ققنوس جمع شده بودندوبه او نگاه مي كردند.ققنوس براي آخرين بار به آنها نگاه كرد.

-بچه هابه نظرشما ققنوس درآن لحظه،به چه چيزي فكر مي كرد؟ها؟

     هريك از بچه ها چيزي مي گويند.

-خب حالا صبر كنين تا ادامه ي قصه رو براتون بگم...

       - ققنوس،دوباره نگاهي به حيوانات وپرنده ها انداخت .دوباره شروع كرد به آواز خواندن.هي آواز خواندوآوازخواندوآوازخواند...تااين كه ازنوك منقارش چند قطره خون چكيد.همه با ديدن خون ،ترسيدند.هيچ صدايي از كسي شنيده نمي شد.ققنوس  آوازش راتمام كرد.بال هايش را چندبار محكم برهم زد.ناگهان جرقه ي بزرگي از به خوردن بال هايش روي چوب هاوشاخ وبرگ هاي خشكي كه دور وبرش جمع كرده بود افتاد...جرقه آرام آرام چوب هاي خشك راآتش زد.ققنوس هم چنان بال هايش رابرهم مي زد.بابال زدن ققنوس،آتش هرلحظه بيشتر وشعله ورترمي شد.همه ي جانوران وپرنده ها از آتش فاصله گرفتند.تعدادي ازحيوانات تلاش كردندكه آتش راخاموش كنند،اماشعله هاي  بزرگ آتش  نمي گذاشت،حتايك قدم يايك بال جلوتربروند.جوجه هاوبچه هاي حيوانات ديگربه شدت گريه مي كردند.آسمان ازدود آتش تيره وتارشده بود.منقاروپوزه ي پرنده هاوحيوانات از تعجب بازمانده بودونمي دانستندچه كاركنند.گيج ومبهوت باچشم هاي باز به آتشي كه  هرلحظه شعله ورترمي شدخيره خيره نگاه مي كردند.چنددقيقه گذشت.آتش آرام آرام شعله اش كم تر شد.اما اثري از ققنوس درميان آتش نبود.شعله هاي نارنجي وسبزي كه تاچنددقيقه ي پيش به آسمان مي رسيد،آرام آرام به خاكستر تبديل مي شد.بوي خاكستروسوخته گي، همه جاي جنگل راپركرده بود.جوجه هاهم چنان گريه مي كردند.درهمين وقت بادملايمي وزيدودودهارا از لا به لاي تنه ي درخت ها بيرون كشيدوباخودش درآسمان رهاكرد.هوا كمي روشن شدوخورشيددوباره لب خند زد.در همين موقع ،ناگهان اتفاق وحشت ناكي افتاد.

اگه گفتين چه اتفاقي؟

هركدام از بچه ها حدسي مي زنند.

-تپه ي خاكسترتكاني خورد.تكه هاولايه هاي خاكسترجابه جا شدند.همه ي پرنده هاوجانورانِ وحشت زده؛ خواستندكه فرار كنندكه ناگهان ازميان كوه خاكستر،ققنوس قشنگ ونازي كه شباهت بسيارزيادي باققنوس قبلي داشت بيرون آمد..هيچ كس نمي توانست باور كند.مگر ممكن بودكه ازميان خاكسترداغ،ققنوس ديگري به دنيابيايد؟جانوراني كه شاخ داشتندچند سانتي متربرطول شاخ شان اضافه شدوآن هايي كه شاخ نداشتند،هي روي سرشان دست مي كشيدند. ققنوس فرياد كوتاهي كشيد. به اطرافش خوب ودقيق نگاه كرد.بعدبه همه سلام كردوبال هايش راآرام آرام برهم زد.كمي خاكستربه هوارفت،اماباد به سرعت آن رابه جاهاي دوردست برد.ققنوس؛ازجايش بلند شد...درآسمان چرخي زدوبه سرعت به طرف خورشيد پروازكرد...

-خب بچه ها!قصه ي ققنوس وخاكستر هم به پايان رسيد...

چندثانيه سكوت مي كنم.ميخ نگاه همه ي بچه ها درچشمم فرورفته است.كتاب؛دست به دست درميان آنهامي چرخد...سيل سوالات ناتمام بچه هافضاي ذهنم راپر مي كند:

-آقا ميشه گفت كتاب يه جورايي ققنوسه؟

-راستي آدما هر چي بزرگ وبزرگ ترباشن آخرش مي ميرن.نه؟

-راستي سي مرغ وققنوس باهم خواهر و برادرند؟

-آقا!من مي خوام برم ققنوسو پيدا كنم...

- ... 

...و من خودم را آماده مي كنم تادوباره به خيابان انقلاب سربزنم...

+ نوشته شده در  87/06/30ساعت 12  توسط مرتضی حاتمی  | 

نقش بندان:    صداي اول      صداي دوم      صدای سوم

صحنه؛فضايي تاريك.5ثانيه سكوت.سپس به مدت 10ثانيه.صداي تركيدن حباب هاي بزرگ به گوش مي رسد.صدايي درفضا مي پيچد:

صدای اول[آميخته با ابهام]:چه قدرسردمه!نمي تونم فكركنم.انگارمغزم يخ بسته.نمي تونم زيادحرف بزنم.تموم حرفام پشت لبام قفل خورده.هرجاكه سرك مي كشم همين جوريه.كاشكي منو زودتراز اين جابيرون بياري.دلم تنگ شده.دلم ميخوادازاين دايره ي تاريك لزج بيرون بيام.اصلامنو تاكي اين جانگه داري؟ها؟

صداي تركيدن حباب به مدت 5ثانيه.به گوش مي رسد.

صدای اول[باخوش حالي]:آ...ها...صداهايي دارم مي شنوم.و..ا..ي...و...ا...ي... چه صداي مهربوني!

صداي دوم[باآرامش]:...به راه افتاد.پشت چندبوته ي بلندصداهايي به گوشش رسيد.كمي كه جلوتر رفت ناگهان چنگال هاي تيزوبراق خرچنگي قهوه اي رااز پشت چند شاخه ديدكه بازوسته مي شد.خنحرتيزش رابرداشت...

صداقطع مي شود.دوباره صداي تركيدن حباب در فضا مي پيچد.

صدای اول:به..به..چه هواي لطيفي!چه بوي خوبي!فكرمي كنم داره بارون مي باره.اون بالابالاها رودخونه آبله روميشه.بهتره برم بارونو ببينم.

صداي تركيدن حباب به مدت 10 ثانيه.

صدای اول:آ...ه!خيلي خسته شدم.اين جاخيلي تنگ ويك نواخته.هرجاكه دست مي كشي حس مي كني كه انگشتات به تكرار رسيده.اما...نه...نه...اين جايه كم بزرگ ترشده.

صداي سوم:نزديك شده اي.خيلي نزديك.دوباره تلاش كن.

صدای اول[بادرمانده گي]:يعني مي تونم موفق بشم؟

صداي سوم:خب آره! مطمئن باش....

صدای اول:چه گيري افتادم.منوتواين دايره ی لزجي انداختي وكاري هم برام نمي كني.

صدای سوم:خودتودست كم نگير.

صداي تركيدن حباب به گوش مي رسد.5ثاتيه بعدصداي رعد وبرق درفضا مي پيچد.صداي باران مي آيد.

صدای اول[باخوش حالي]:آها..آها...دايره داره بزرگ ترميشه.

صداي سوم:...آفتاب آرام آرام مسيرخيس اورادنبال مي كرد.سايه اش داغ داغ شده بود..او هم چنان به سرعت به طرف دريا مي دويد....

اكوي تركيدن حباب به گوش مي رسد.نور آرام آرام وارد صحنه مي شود.يك ماهي سياه كوچك روي صحنه چپ وراست مي رود.

صداي بلندامواج و قیژقیژمرغ دريايي درسالن مي پيچدومشتي پر درهواپخش مي شود..

پایان نمایش

  اردي بهشت 86

+ نوشته شده در  87/06/10ساعت 20  توسط مرتضی حاتمی  | 

استادغلامحسین امیرخانی-عکس:عباس سلطان آبادی

تهران- تالار اندیشه-امرداد۸۷-اختتامیه ی استادان بزرگ نستعلیق-

مراسم بزرگ داشت برادران میرخانی

مصاحبه بااستادبه زودی...

عکس:عباس سلطان آبادی

+ نوشته شده در  87/05/21ساعت 12  توسط مرتضی حاتمی  | 

سلام...

باتوجه به اين كه درماموريت كاري به سر مي برم وب لاگ كلمات پنهان تامدتي بروز نمي شود.از همه ي مخاطبان عزيزعذرخواهي مي كنم.

+ نوشته شده در  87/05/06ساعت 16  توسط مرتضی حاتمی  | 

چهاردهم تیرگان روز مبارک وملی نویسندگان ایرانی براندیشه های مقدس تمام ایرانیان پاک نهاد مبارک باد.

+ نوشته شده در  87/04/13ساعت 18  توسط مرتضی حاتمی  | 

سلام...به زودی کلمات پنهان بامطالبی تازه به روز می شود
+ نوشته شده در  87/04/07ساعت 22  توسط مرتضی حاتمی  | 

                 

 حسن نجار ، متولد سال 1353 در تهران و به مدت 13 سال هم آموزگار دبستان روستاهاي دور و نزديك به كودكان روستايي مشق ايثار و حماسه مي آموزد نزديك به یک دهه است كه به صورت جدي و حرفه اي ، پي گير فعاليت ادبي است. 

آثار منتشر شده:

1- فردا پرنده اي به حرف مي آيد .(مجموعه شعر)

2- سارونا، خوش آمدي به قلب عاشق من  (مجموعه شعر)

3- عمو پشمالو شده يه لولو ( شعر ، قصه) برا ي كودكان

4- كلاغه از سفر مياد ( شعر ، قصه) برا ي كودكان

5- حسن كچل و الاغ پيرش متل ( شعر ، قصه)   برا ي كودكان

6- رنگ آميزي با الفبا (مجموعه 7 جلدي) _ برا ي كودكان

7- موش موشي و مار خال خالي ( شعر ، قصه)   برا ي كودكان

آماده ي چاپ

-         از دود ترانه ، تا طعم دوستت دارم ( مجموعه شعر )

-         ماديان هايي كه مرا به برزخ برده اند (مجموعه داستان )

-         دختران آخر زمان (رمان )

        یکی از شب های سرد زمستان است وروستای سربرزه در لایه ای از برف ویخ کهنه فرورفته است پشت کوه های بی نشان،زوزه ی سرمازده ی گرگ ها می آید.بخاری اتاق؛که هم کلاس است وهم خواب گاه وهم آفرینش گاه داستان وشعر،هم نیمه جان می سوزد.ازحسن می پرسم

درشرایط امروزي آياسرودن شعر،يك ضرورت اجتماعي است؟

                     در سرودن شعر،هيچگونه وجه التزام واجباري وجود نداردونمي توان كسي را مجبوربه سرودن وشاعرشدن كرد،چراكه همه نمي توانندشاعرباشند.نيروي شاعري راخداونددروجودمعدود افرادي قرار داده است كه شهامت وجسارت به واژه در آوردن افكاروادراك خويش راازجامعه،دارند.بنابراين كه اين افراددربطن اجتماع قرارمي گيرندومردمي مي شوند.صرفاًدرخودضرورت احساس مي كنند. البته ازاين ميان معدودافرادي كه امروزه ماشاالله بسيارهم هستندبازنيمي ازآنها هرچندشعرمي گويند،اماشاعرنيستندوفقط لقب شاعري رايدك مي كشندونيم ديگر كه تعهددارندشاعرندبله اين افرادسرودن راهم چون تنفس يك ضرورت دانسته و خويش راخواسته وناخواسته،باجامعه خويش درگير نموده وشعر مي گويندوبازهم شعراين افرادبه سمت وسو هاي مختلف وجريان هاي گوناگوني كشيده مي شود. وهرگروه ياشخصي مخاطب خاص وعام پيدامي كنندوبه جنبه هاوسبك وسياق هاي مختلفي روي مي آورند،مثلاًعده اي سپيد مي شوندوعده اي سياه.عده اي گفتاري اندوعده اي مدرن وپست مدرن،با وزن وبي وزن و...

                                              شعرامروز ايران به انحرافات مخاطبي و اجتماعي مبتلاست،چه فكرمي كني؟

نيمي ازاين سؤال راغيرمستقيم در سوال قبلی دادم.نيمي ديگرآن كه ببينيدوقتي هرروزمثل مدهايك نوع شعروارد
مي شودودرمجالس وانجمن هاونشست هاتوزيع مي گردد،معلوم است كه بايدهم شعرايران به انحرافات مخاطبي
 و . . .كشيده شود.مگرماچقدرآدم شعرخوان كه عاشق شاعروشناخت شعري داشته باشند،داريم؟

همان تعدادمخاطب هم هرروزباكتابهاي گوناگوني برخوردمي كنندكه هر كدام شان داراي يك فرمول وزبان نوشتاري وبازي كلمات هستند.واضح تربگويم اين كه عده اي شب هامي خوابندتادرخواب،شعرببينندتاصبح شعرشان رابه شكل و رنگ وبويي بچپانندياكتاب وكتابچه اي ازآن بسازند.از اين دست كتاب هاكم نيست،که هم هست.حالافكرش رابكنيدمخاطب شعرامروزباچه استرس واضطرابي مواجه است.چراكه دلواپس اين است كه فرداچه شعري مي آيدوچگونه بايد خوانده شودوفهميد.وقتي هم خوب فكر مي كنيدمي فهميدكه هيچ فايده اي از خواندن اين قبيل شعرهانبرده.چراكه همان طوركه درچنددقيقه پيش گفتم، دغدغه ها.نيازهاوحال و احوال مردم مااين نيست كه اينان بااين زبان وسبك و بيان مي خواهندمرهمي برزخم هاي شان باشند.حقيقت چيزديگري است.فقط عده اي بسيار اندك هستندكه مرهم اين زخم هاوتلخي هاي ناكام عاطفه وجود عطش ناك مردم راخوب مي فهمدوبي شك مخاطبان خوبي هم پيداكرده و دليلي پيدا نمي شودكه اين گونه اشعارباعث انحرافات وهرج ومرج [ادبي]ذهني مخاطب كردند .

                                  شعرمعاصر ايران باتوجه به پشتوانه ي ادبيات غني كلاسيك،متأسفانه از بازتاب شايسته ي جهاني برخوردار نيست.به جزچند مورد محدود.به نظرتوقابليت هاي جهاني  شدن معاصر ايران ،چگونه به فعلیت تبديل مي شود؟

مشكل اصلي اين است كه زبان شعرياداستاني مافارسي است وزبان فارسي زباني جهاني نيست.اما زبان هاي ديگرتاحدودي جهاني اند.ولي دربسياري ازموارد مشاهده كرده ام كه يك شاعرگم نام براي ما كه زبان غير جهاني مثل زبان فارسي دارد،مثل شعراونويسندگان انگليسي زبان مطرح شده اند.آثارشان دربيشترنقاط كره زمين چاپ وترجمه
 مي شودوحتي جايزه  نوبل هم مي گيرند.اين مساله ربطي به زبان نداردوبرمي گردد،به تبليغ اثروصاحب اثرآن،كه چقدرموفق بوده كه خودرابه جهانيان معرفي كند.امامتأسفانه ماباوجودداشتن شاعران ونويسندگان بزرگي كه به حق بزرگ ترند و لياقت جهاني شدن راهم دارند،هنوزاندرخم يك كوچه مانده اند،چرابه نظر من تبليغ خوبي از آثارشان نمي شودواكثراً كسي راندارندكه خارج از مرزها به معرفي و تبليغ اثرشان بپردازد.يكي ديگراز دلايل اين ناكامي،عدم ترجمه ي آثارشان است به زبان هاي ديگر،من جمله زبان بين المللي.دليل ديگركه كم اتفاق افتاده،وجودجووواسطه گري به قول به قول معروف پارتي بازي ست.باوركنيدما حالاديگرتاواسطه اي دركارنباشدهركس هرگز به مقصودنمي رسدوسرانجام ناكام مي ماند.فراموش نشودكه اگر بزرگان  ادبيات مانوبل نگرفته اندواگركتاب هاي شان به زبان هاي زيادي ترجمه نشده است اما دربيشتر نقاط كره ي  زمين نام شان بوده وهست.يادمان باشدكه احمد شاملوشعر ايران رانيمه جهاني كرد،خواست جهاني كندكه رفت وده هاسال پيش هدايت،خارج از اين مرز زيست ودرخشيدو مردوحال درفرانسه دركم تر خانه ی باذوق و شوقي ست كه يك جلد بوف كور درآن نباشد.

                                                     شعروداستان امروزبا واقعيات اجتماع چقدر انطباق دارد ؟

خيلي هادارندشعرمي گويندوداستان مي نويسندكه درهمين اجتماع قرارگرفته اند.بي ترديدهمة اين هانوشته هايشان باواقعيت وبودن ونبودن وبايدونبايدها انطباق نداردوخيلي هاهم انطباق دارد.

·      لزوم توجه بيشترودقيق به داستان ميني مال باتوجه به فقر زمان براي اهل قلم و هم چنين مخاطبان حرفه اي؛چون رباعي درشعر ايجاد مي كندكه داستان ميني مال موجب حركت در خواننده شود،چه فكر مي كني ؟

نوشتن داستان بستگي به زمان نداردونمي شودداستاني رااز روي زمان خاصي شروع كرده ودرزمان خاص به پايان برد.گاه سوژه وموضوع داستاني درچند سطر نوشته مي شودكه اصطلاحاًمي گويند ميني مال.گاهي در15صفحه(كمتريابيشتر)نوشته مي شود،مي گويندداستان كوتاه.گاه درصفحات بيشتري خاتمه مي يابدكه به آن داستان بلندمي گويندوگاه در چندصد صفحه شروع وخاتمه مي يابدكه به آن رمان مي گويند.حال مخاطبان ماهم هركدام ونوع داستان هاهستند.من اعتقادي به اين موضوع ندارم.كه بايديا بهتر است به خاطر فقر زمان داستان ميني مال نوشت بلكه معتقدم كه آن چه كه موضوع وموضوعيت قابل پرداخت داستان مي طلبدبه همان مقدار حساسيت پرداخت به آن راداستان نوشت.اگرماداستان خوان باشيم هيچ وقت زمان براي خواندن داستان كم نداريم .درغيراين صورت مي شودگفت كه هيچ براي داستان خواني وقت نداريم.پس نويسندگان خوب قبل از نوشتن زمان را مشخص نمي كنند.تعدادسطرهاراپيش گويي نمي كنند،بلكه سعي مي كنندبااستفاده ازاصل واركان داستان نوين بنويسندكه خود داستان است كه درذهن تخيل نويسنده خامه مي بنددوخودداستان است كه به وقت لازم خود شماراتمام مي كندخواننده اگر وقت ندارد بهتر است كه اصلاً داستان نخواند.ختم كلام اين كه خواننده هايي هستندكه خيلي ازوقت هايي گاهاًضروري اش را فداي خواندن يك داستان مي كند وبرعكس.همان طوركه نويسنده ي واقعي خيلي ازوقت هازندگي شان راصرف نوشتن داستان مي كند .

·                                      پس باتوجه به اين پاسخ؛معدل سرانه مطالعه در ايران بيش از 3 دقيقه نمي شود چرا ؟

به اين خاطر كه مافقر زمان نداريم،فقرخواننده داريم.زمان تمام ناشدني است.اما خواننده هاي ماهر روزكمتروكمترمي شوند.شايديك دليل آن هم اين باشدكه بيشتركتاب هابارمفيدندارندوخواننده گريز مي شوندودلايلي هم چون دغدغه هاي مادي واقتصادي مردم،عدم جذابيت كتاب هاقيمت بالا وتوزيع نامنظم كتاب .

                                         به قول استاد دولت آبادي ،تعهد ذات ادبيات است.چه فكر مي كني؟

بالاي حرف استاد دولت آبادي،نمي توان حرف زد .چراكه تازه به دوران رسيده نيست كه خواسته باشدبه خاطراين كه خودرادراين جاوآن جادراين مجله وآن مجله نمايش دهدوحرفي زده باشد.سخن ايشان،حاصل نيم قرن مطالعه وتحقيق و نگارش است درزمينه ي داستان وداستان نويسي.مگر نه اينكه هر چيزي ذات دارد و اصل و ريشه اي و ذات ادبيات هم تعهد است .

                                                   داستان امروز به ساختارنيازدارديامحتوا ؟

ساختارومحتواهردوبه علاوه ي چندركن ديگراز اصول داستان نويسي مي باشند. داستان بي محتوامعني ندارد.داستان بي ساختار نيز.اين ساختاربامحتواي غني است كه به داستان هويت مي بخشدونبايدمحتوارا فداي ساختاركردهرچندكه داستان هاي امروزه به خصوص داستان هاي دهه ی 80 و 70 به وضوح ديده مي شودكه صرفاًداستان هايي بافته اندمطابق تئوري آموخته هاي شان ازكارگاه هاوكارخانه جات داستان تراشي كه فقط اسكلت داستان ديده مي شودنه گوشت و پوست و رگ و ريشه كه ازاجزاء اصلي تشكيل دهنده داستان است .

                                                     يك اثرادبي ماندگارچه ويژگي هايي دارد ؟

ويژگي هاي زيادي داردومهم ترازهمه اين كه آن اثرخودجوش باشدباجسارت بيان شده به دورازتظاهر،فريب ورياباشدودرك كاملي ازمحروميت هاوكمبودهاو ناگفته هاي جامعه باشدودركل زبان بي زبانان باشدونگاه نابينايان وگوش ناشنوايان واحساس بي عاطفه ها وچقدر سخت است كه كسي خود رابه اين تجهيزات مجهز كرده باشدتعهد
مي خواهدوتفحص و...سلام

                                                              از داستان وشعرچه انتظاري داري ؟

شخصاًانتظار عجيب وغريبي ندارم.اما هميشه خواهش من ازشعروداستان خودم و ديگران اين بوده كه به بيان واقعيت ها بپردازم.از دل برآيندتا به دل بنشينند، صرفاًمردم راسرگرم نكندو دروغي درخود پنهان نكرده باشند.تاخوانندگان مارا دروغين نكنندچرا كه هراثري خواننده ي خودش رادارد .

                                ·            ازميان نويسندگان كرمانشاهي،آثاركدام نويسنده رامي پسندي وچرا؟

به نظرمن كه خيلي هم به آن اعتقاد دارم وبارهاهم گفته ام شخص اول داستان نويسي استان كرمانشاه كه استان هم عرصه ي بسيارريزوناچيزبراي جولان وي است استاد علي اشرف درويشيان مي باشد .

من وي رانه تنها در درجه اول كه كرمانشاهي اصيل وپرافتخاري مي دانم و معتقدم كه وي سر مشق اول والگوي تمام وكمال نويسندگان بعدازخودبوده و هست،بلكه جزء 3 نفرداستان نويس برتر ايران زمين نيز مي دانم.يعني محمود دولت آبادي،علي اشرف درويشيان وهوشنگ گلشيري.البته اين سه نفرراكه دراين چنددهه اخيربسيارمطرح بوده اندمدنظردارم واين جابحث نخستين هاي داستان نويسي،دركارنيستودرغيراين صورت بايددرويشیان راجزء 10 نفربرتر داستان نويسي خلقت ازداستان تاكنون بگذارم.يعني هدايت،چوبك،جمال زاده،بزرگ علوي، دولت آبادي،درويشیان،هوشنگ گلشيري،سيمين دانشور،جلال آل احمدوبهرام صادقي.

                                                      شعركرمانشاه راچگونه مي بيني؟

اگرمنظورت شعركلاسيك وموزون است كه دراين مورد هيچ گونه نقدونظري ندارم وجواب دراين مورد رابه شاعران كلاسيك واگذار مي كنم.هرچند كه گاهي ، اشعار آنها نيز خوانده ام وگاهي لذت بردم، گاهی ذلت.اما درموردشعر سپيدكرمانشاه شاعران فعال وپركاري درحال حاضركارمي كنندكه من فقط تعدادي ازآن هارا مي شناسم واشعارشان را خوانده ام. البته اين شناخت بيش تر شناخت انتزاعي است ازشاعروبيش ترشعرهاشان رامي شناسم،تا خودشان را.در اين جامن كسي رااسم نمي آورم تاستايش كسي رانكرده باشم وكسي صرفاًبه خاطر عدم شناخت شاعرازقلم بيندازم ودركل شاعراني كه درزمينه ی شعرنووسپيدو گفتاركارمي كنند روشنايي زيادي پيش روي دارند.الا آن دسته از شاعراني كه به تأثيراداواطوارهاوسمت هاي غلط به بازي هاي زباني وواژه اي پرداخته اندودم از مدرنيته وپست مدرن مي زنندواين گونه شعرهارادوست ندارم چراكه ازجامعه و جوحاكم درعصرمابه دورندودغدغة اين نسل چيزديگري است وآنها چيزديگري مي گويند.ناگفته نماندكه خود آدم هايي كه ازگونه شعرشعرهامي گويندرا دوست دارم.فقط مشكل من شعرهاي شان است. چرا كه بدون شناخت به مطالعه و درك واقعي و آينده نگري لازم از اين اوضاع به سفارش غلط ديگران به اين دام افتاده اند

                                                           و حرف پاياني ؟

اميدوارم شعراونويسندگان هم نسل من باتعهدودقت بيشتري مشغول كارباشندو تحت تأثيرجمع هاوجوهاي ناپايدارقرار نگيرندوهم چنان متعهدانه افسارتيزوتندو حساسِ ادبيات رابه دست بگيرندومطالعه رابه نوجوانان وجوانان تازه به ميدان آمده سفارش دوستانه مي كنم وازآن كه كسي ديگر به اين عرصه آورده وياآن ها راهل داده اندبرادروارخواهش مي كنم كارشان را ول كنند،عمرتلف نكنندواز شماهم به خاطر زحمت اين مصاحبه وبه خاطر سؤال هاي سخت تان سپاس گذاري مي كنم.             

  

مرتضی حاتمی

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/10ساعت 13  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

وقتی مشق ها خط قرمز می خورند

 

به لحظه ی پرپرشدن فاطمه ی8ساله

 

-کرمانشاه؟

سوارپیکان سفیدرنگ می شوی.آسمان،مثل همه ی روزهای دیگرباران زده وابری است.خیلی خوشحال هستی که دیگر گرد وغبارجاده گلویت راپرازسرفه نمی کند.بادپاییزی،بوی آغل وبرگ های خشک را ازسوراخ کوچک برزنتی توی اتاقک می پراکند.نمی دانی که چرا همان حس غریب روزهای آخرهفته دست ازسرت برنمی داردوهم چون سایه ای وحشت زده تورا دنبال می کند.

جیغ کشیده ی ترمز،صورت جاده راخط می اندازد.مثل خودکار قرمزخانم معلم تودفترمشق کاهی .کودکی،یک شاخه گل صورتی پریده رنگ را ازشاخه ای جا می کندوکودکی دیگر آن طرف خیابان،کنارگل فروشی،اتیکتی رابرساقه ی گل می چسباند

باد می وزد.بوی مدادسردجویده وپاک کن های عطری،درحیاط دبستان مي پیچد.به مریم نگاه می کنی،هنوزنگاهش لابه لای ساندویچ کالباس،به در فروشگاه خیره مانده .

به طرفش می روی ومشتی زالزالک وحشی توی دست های کوچکش می ریزی .

-بگير بخورش،مال روستامانه .

و لب خندهاتان به هم گره می خورد.صدای پایان زنگ تفریح را می شنوی،سعی می کنی خودت را از زیرنگاه سرگردان و تیزش قایم کنی.

-آخیش به خیرگذشت.

-مشق امشب یه مرتبه از روی ((حسنک کجایی؟))بنویسید .

از دست حسنک خیلی عصبانی هستی،من که هرروزبه گاوو گوسفندهاعلف ونمک می دم پس نباید مشق بنویسم.

چشم های کوچک ومیشی ات رالابه لای مانتوهای سیاه می چرخانی،از راه می رسی .

امروز،هوا زود ترتاریک می شه .زودتر برسیم به سرویس .

پاهایت يخ زده،کتاب هاودفترت را به او می دهی تاتوی کیفش بگذارد.به سرعت راه می افتی هنوز سرویس نیامده وبچه ها دلشان شور می زند .

کی سرویس میاد؟

هوا داره تاریک می شه. پس کی میاد؟

سردمه!

مشق هایت رانوشته ای.قطره های باران،یک ریز،توی قابلمه و کاسه های کوچک  بزرگ می ریزد.کتاب قصه ات رابرای چندمین بار ورق می زنی.کتری نیم داغ را ازروی بخاری برمی داری و به آرامی ودقت دروی ماتومی کشی .

-لیلامواظب باش!زیاد داغ نباشه.بکش روآستیناشایدکمی دراز بشه.

کتاب راگوشه ی می گذاری وبه عکس  ومثلث کوچک سمت راست قاب نگاه می کنی.

-خانوم معلم مشق نمی دین؟

کلاس ساکت میشود.عصبانیت ونفرت ازچشم های کوچکشان پایین می چکد .

-نه عزیزم هیچ وقت دیگه به شما مشق نمی دهم. آخرین مشقی را هم که نوشتیدبدین به حسنک.همه می خندند.

        به جای مشق شب،خوب خوب به اطراف تان نگاه کنیدوهر چیز قشنگ وخوشگل که خیلی ازآن خوشتون اومد،روفردا سرکلاس برای همدیگه تعریف کنید.اگه هم تونستیداونو نقاشی کنین.خوبه؟

ازمیان آینه کوچک  قدیمی به چشم های کوچکی که بارهامشق شب رادردفترهای کاهی دنبال کرده،لبخند می زنی وبعدبا عصبانیت خط کش سی سانتی را نصف می کنی..

ديگه برات خط کش نمی خرم .سومین خط کشیه که شکستی .

دست هایت رابالا می گیری.خط کش پایین میاد.بچه ها،دورت جمع شده اند.هق هق می زنی،اما گریه نمی کنی

-تادفعه دیگه با این مانتو به مدرسه نیای.گردن خورد!

خوب خانم معلم مدرسه ات دیر شد.بچه ها سرکلاس منتظرند.

رابالبخند می شنوی.باعجله بلندمی شود.ساعت 25/7 دقیقه است . صدای کلاغ های پاییزی که صدایشان بوی برگ های خشکیده می دهد،در میدان سرد روستا می پیچد.

-بدودختر!مدرسه ات دیر شد.سرویس هم داره می ره.

سرویس،این بار،سر وقت آمده. هیچ کس دلش نمی آيد.سوار شود.همه ی بچه هامانتوی سیاه پوشیده اند.نو.رنگ پریده و اقساطی.همه مثل جوجه های ترسیده،گوشه ای کزکزکرده اند .بوی جسدی زخمی  باران خورده،از سقف پارچه ای نشت می کند.نگاه های وحشت زده درهم تنیده شده .

امروزهم می گذرد وحق سرویس شمادونفر هم تا ماه های بعدی فراموش می شود.سرت را ازداخل مربع بیرون می کشی ونعره می زنی :

-زود ترپیاده بشین کاردارم.

-این جا که درمدرسه نیست.هست؟

-چرا این جاده پیاده مان می کند؟

-تا در مدرسه باید با تاکسی بریم.

-من پول ندارم.تا مدرسه باید بدوم.

راباصدای بلند تکرارمی کنید.اما چیزی نمی شنوی.همه پیاده شده اند.وانت رابه آرامی حرکت می دهی.سرت به شدت دردمی کند بوی نفت ریخته سماورپیرزن کناردستی ات وصدای یک نواخت و ترمزهای گاه وبی گاه،زیراین آفتاب داغ بعداز ظهر کلافه ات کرده.باران تازه بند.آمده پایت را ازروی پدال گازبرنمی داری ))زشب نشینی،خرچنگای مردابی چگونه رقص کند ...((همراه با نم ناک جاده دور می شود.برف پاک کن راخاموش می کنی. عقربه لرزان روی عدد صد،هنوز تیک می زند.

انگار نفس درسینه اش قفل کرده است ومثل همان جسد باران خورده،با هق هقی ضعیف،نوک انگشت های پایت،قطره قطره سرد می شود.

- چه قدرتند میره دیوانه.

فرمان را به طرف خودت می کشی.پنجه ی پایت وپدال،به کف ماشین چسبیده اند.وحشت وسرودست هایت می ریزد.صدای سوخته گی وبوی کزلاستیک هاچند ثانیه ی قبل ،درهوا و باران، پخش شده است.باد گلبرگ صورتی رنگ پریده رامحکم روی شیشه می کوبد.

مریم،شاخه ی گل راروی نیمکت می گذارد.

از ماشین پیاده می شوی. بچه گنجشک را ازآب می گیری وبال شکسته وخیسش را ناز می کنی.خط قرمزبه اندازه ده متر،مشق نم ناک ونانوشته ی جاده راخط زده است.بچه گنجشک روی خون ماسیده،آرام آرام سردمی شود.برسرت می کوبی وگریه می کنی . باران نمی آید. چشم های میشی ات،آرام آرام پشت سر،می غلتد.دیگرازگوش ودهانت خون بیرون نمی زند.زنگ آخر آخرین روز هفته را از مقابل چشم هایت می گذرانی .

پای تخته سیاه ایستاده ای.انگشت های راتوی جیب،مشت می کنی.چقدر ازپاک کردن تخته سیاه نفرت داشتی.

- بچه ها!النگوهاش پلاستيکیه .

صدای آرمیتابابوی پاک کن های عطری با طعم موزدر گوشت تکرار می شود.سرجایت می نشینی.دیگر برایت فرق نمی کند.دستت را ازجیب مانتویت بیرون می آوری.انگشت هایت به آرامی باز می شودواسکناس پنجاه تومانی خونی که صبح به او قرض داده بودی تابرای مریم ساندویچ بخرد،همراه باد گم می شود .

پیکان ایستاد.هوا آفتابی وخشک است.مشق شب را از یاد برده ای . همه اش به مانتوی پریده رنگ مریم که داردیواش یواش گندم بوداده را اززیرمیز با دانه های یخ زده ی اشک تندتندمی جود، خیره شده ای .کلاس در سکوتی مردابی فرو ریخته است .

خط کش چوبی 50 سانتی،درآتش بشکه ی وسط حیاط،بابرق چشم های کوچک پشت پنجره،به آرامی می سوزد.

دیگربوی نفت سماور،را احساس نمی کنی. وقتی بابوی خون و باران از روی خط قرمز رد می شوی،برای دنیای بزرگ مریم، گریه می کنی .

 

                   نوشته ي :مرتضی حاتمی - اسفند۸۴

 

+ نوشته شده در  87/02/06ساعت 20  توسط مرتضی حاتمی  | 

دوستان عزیز اهل قلم...

 سلام...

سال نومبارک...

 شیرین تباران

 

(وب لاگ خبری واطلاع رسان کتاب فرهنگ داستان نویسان کرمانشاه 

اولین کتاب جامع نویسندگان ادبیات داستانی استان)

 

www.shirintabaran.blogfa.com

 راه اندازی وبروزشد.

منتظرحضورسبزومهربان وموثرشماهستم.

+ نوشته شده در  87/01/08ساعت 10  توسط مرتضی حاتمی  | 

اولین سال گردکوچ استادیدالله بهزادبردوست دارانش

 تسلیت...

             ((بهزادکرمانشاهی که اسمش یدالله اشت ازشعرا وسخنوران بسیارقادرسخن وبلیغ وشیوا وسلیم ذوق وبلندولطیف قریحه ونغزاندیشه عصرماست...))
                                           مهدی اخوان ثالث(م.اميد)


          اختری بیکران دیدی ولی              برقرازسرندیدی ماه را
          گربه ظلماتی رواز((بهزاد))پرس      خضرداند رهبری گمراه را
                                                        محمدحسین شهریار

     
     جایگاه ممتازومتعالی استادیدالله بهزادکرمانشاهی(1386-1304)چنان درهاله ای ازرازتنیده شده که تنهاعبورزمان خواهدتوانست اندکی ازاین رازسربمهررابشکافد.کرامت ادبی ایشان راتابه حال کسی نتوانسته قلم بزند ولایه های پنهان ازاندیشه های ایشان رامتبلوروشکوفانماید.
استادبهزادسال هاست که درخلوتی خودگزیده وبی هیاهوامابااقتداری معنوی درهم سایه گی شعرهایش به تنهایی باکلمات زندگی می کندوتابه حال ظرف ذهنی هیچ محفل کانون وانجمنی تنوانسته حجاب والای شخصیتی ایشان رادست یافتنی نماید.زیرااقتداروکرامت وبالندگی شعری وآزادمنشي ایشان برقله ی نایافتنی هاقرارگرفته است.این انزوای طولانی وازسرآگاهی استاد دراین مقال کوتاه ودرلابه لای این سطورقابل بيان نيست.
شعراستادباتمام سادگی خودازحشمت وتعالی خاص برخورداراست و به سادگی نمی توان وارد دنیای شعری ایشان شدجزباآگاهی وشناخت.
نگاه خشم آلودوپرازکنایه وعصبانیت ایشان دربستر برخي ازشعرهاي اجتماعی چنان باقدرت واستحکام وظرافت متبلور می شودکه مي توان ناب ترین لحظات اين نوع شعر رادرتاروپودکلمات ایشان با لذتی غایی به تماشانشست.
((مرگ چنين خواجه نه كاريست خرد...))
خداوندشعروكلمه ایشان رابیامرزاد!


مرتضی حاتمی

+ نوشته شده در  87/01/07ساعت 3  توسط مرتضی حاتمی  | 

خداوندا!

سال آینده راسالی پراز معنویت،عدالت،صلح،مدارا،تفاهم تعامل،مساوات،دوستی ومهروعطوفت،آزادی وامنیت برای همه ی انسان ها قراربده.

 خداوندا!

سال آینده سالی لبریز از موفقیت وتعالی وپویایی وبالندگی برای نویسندگان واهالی قلم تقدیرکن.

خداوندا!

معنویت؛گم شده ی اندیشه وخیال انسان معاصردرلحظه های

 زمان است همه ی مارابه تعالی وبالندگی فکری بیش تر

رهنمون فرما.

خداوندا!

ازاین که به ماعشق به انسانیت واندیشه های ماندگارعنایت فرموده ای توراشکرگزاریم.به ما لیاقت عشق بازی بیشترعطا فرما.

خداوندا!

به همه ی نویسندگان متعهدقدرتی چندبرابرعطافرماکه قلم  شان بیش از پیش تاثیرگذازتر وآسمانی ترباشد.

خداوندا!

شعله ی خدمت گذاری درست ونیکوودرراستای اصول مطلق انسانی رادراندیشه هامان افزون ترکن.

خدایا به همه ی نویسندگان توفیقی عنایت فرما تا بتوانندرسالت شایسته ی قلم را همان گونه که شایسته ی وجودنازنین((قلم))توست به بهترین گونه به جا بیاورند.

خداوندا!

آرامش،امنیت ،بازی وتفریح، شادی،آموزش،رفاه،سلامت  وبهداشت،هویت فرهنگی ادبی ملی،آزادی فکروعقیده،غذا ،بالندگی وتعالی حق مسلم همه ی کودکان ونوجوانان جهان است،به بزرگترهایی که زمانی کودک وکوچک بوده اند بیاموزکه فقط کودکی خودراازیادنبرندوتنهالحظه ای به یاد کودکان گرسنه ودچارسوتغذیه،دل شکسته، بیمار،بدسرپرست،خیابانی،کار،آسیب دیده،درمعرض ناامنی ومین،پناهنده ومحروم ازهمه ی امکانات اولیه؛باشند.

خداوندا!

 ادبیات ما ادبیات جان سختی است وبه خون خودنویس وامیدوآفتاب ترکیب شده به همه ی ادیبان مابیاموزازاین عنایت الهی به خوبی پاس داری نمایندوبرای اعتلا وارتقاآن کم نگذارند.                       ((حول حالنا الی احسن الحال))

 

به امید سالی متعالی وبالنده برای ادبیات ایران زمین سلامت و امنیت برای همه ی  نویسندگان شاعران وهنرمندان وهمه ی چراغ افروزان راستین ومتعهد ادبیات...

                               

                           

 

                                  سال نوبرشمامباک

 

+ نوشته شده در  86/12/29ساعت 22  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

         

 

     شعاع شعرشعله؛نيم نگاهي به مجموعه شعر:طعم روزهاي نيامده[1]                                           اثر:جليل آهنگر نژاد

طعم روزهای نيامده،داستان وقوع اتفاق بزرگ ومباركي است دردنياي مجموعه شعرهاي اين ديار.همين روزهايي كه قطارانتشاركتاب هاي رنگي وسياه وسفيدبه راه افتاده.
مجموعه هايي گاه ناقص الميلادكه لحظه ي ولادت شان به موقع نيست.

ولادت هايي نابه هنگام كه باخودزنگ خطررابراي صاحبان واقعي كلمه وخيال وانديشه به دنبال مي آورند و ورودي نا مبارك وناخوانده درافكاروانديشه ي مخاطب است و طرحي ازدنيايي كاملاً شخصي وکوچك باتاريخ مصرفي  زودگذروفراموش شدني .

پيش ترها،دل خويش بوديم به اميد چاپ وانتشارآثاري از استادفريبرزابراهيمپور(ف.الف.نگاه)،كوروش همه خاني، حسن نجارفريادشيري علي الفتي و...كه گاه باانتشاراثري ارزنده،جريان«دشوارسرايي[2]»اين دياررارونق وحركتي عميق بدهندوجريان نوگرايي ونوانديشي شعرمعاصر كرمانشاه راباهمان انديشه هاي متعالي دغدغه هاي انسان معاصردرآيينه ي شعرها شان تقويت كندوشعله ي نيم بند اين جريان متعهدراروشن نگه دارند.

با طعم روزهاي نيامده مي توان اميدوار بود،كه شعله ي شعرمتعهدوانسان مداوجدي اين روزهاهم چنان ناآرام و آهسته ودرانزواي فريادگرِخود،حركت مي كند.آهنگر نژاد دراين مجموعه دل بستگي خودرابه ادبيات قومي– كردي – نه به طورعميق وتخصصي- بلكه بااستفاده ازواژه گان به جاواستخوان دارپرمفهوم نشان داده است.اوپيشتردر مجموعه ي موفق«نه رمه واران»[3] پاي گاه وجاي گاه شعري خودرادراين عرصه تثبيت واستوار نموده است.در اين مجموعه نيزهمان احساس زيباساده وغني ادبيات كردي آشكارابه چشم مي خورد.جسارت شاعرستودني است.او دربه كارگيري كلماتي كه دنيايي تعريف شده درجغرافيايی خاص دارندرابامهارت وجسارت چنان تركيب وجمع بندي نموده كه به جرأت مي توان گفت نه تنها اثري منفي برشعرنمي گذاردبلكه درك وفهم بهترومطلوب ترآن نيزكمك مي كند.كلماتي چون«هوره علي نظر،سيمره، چوپي،سيروان،هناره گل هناره و روله وكلاش و...»

شاعرآموزگار ي است كه«اسكلتش لانه ي پرنده هاست[4]» اوتعهدرادرشاعرانگي اش جاري كرده است.همان شاعري كه مفهوم ومحتواومعناودغدغه هاي انسان معاصرآسمان انديشه هايش است.اودراين انديشه درچهارچوب بازي ها ي زباني گفتارنمي شود.آن جاكه دل گرفته گي هاو دلواپسي هاومحدوديت هاي انسان غم ناك رااين گونه فرياد مي كشد:

[ ازاين به بعد تاهزاره اي دور/دردفترتمام روزنامه ها/به جاي پنجره/كروشه بازوبسته مي شو د.‍‍] [5]

پنجره ي شاعركروشه اي شده كه كلمات پنهان رانشان مي دهد.شاعرمغموم تمام دنيايش رابه پنجره اي داده كه بااز دست دادن آن كروشه رابه جاي  پنجره بازو بسته مي كند .

شاعر،گاه از زندگي  احساس خستگي مي كند.ازروزمره گي ويك نواختي زمان بي حس وكرخت مي شود،گاه چنان غم نوستالوژي اورامي آزاردكه ناچارمي شود،به همان كلماتي پناه ببردكه لحظه اي اورابه ايده آل  هایش دل خوش كند.

«آسمان اينجارانمي شودعوض كرد؟/راستي نمي شودكلاغ تعطيل شود/كوه بيارامد/باددرگوشه اي بنشيندوخودرامروركند؟/مرگ به مرخصي برودوزندگي ازدستان رنج پياده شود؟ »[6]

شاعراززندگي وتصاويرامروزخسته شده ازدادوفرياد وهياهوي سياه،دلش هواي آسماني ديگروصاف وآبي كرده كه باتمام آسمان هاي ديگرفرق دارد.بي شك اين خواسته ريشه درهمان احساس ساده وپاك روستايي شاعرانه ي  شاعرداردكه دلش درگرو طراوت صفاوصميمت ومهرباني روستاست.شاعردلش مي خواهدكه آسمان دست احساسش را بگيردتااولحظه اي بيارامدواحساس خسته اش رابه دنيایي ديگرازجنس آرامش درروزهاي نيامده بسپارد.«...درميانه ي اين متن/عطرليمووالوندجاريست...»[7] اماافسوس كه عمر اين خواستن آبي،كوتاه است ولطافت وشاعرانه گي آن به پايان مي رسد:

«آن سوي خط اما/پروانه اي نمي وزيد.»[8]

آهنگرنژادبه ذات واصل كلمات كه همانا اثربخشي  مطلق و جان بخشيدن به انديشه ي حاكم برسطرهاست.كاملاً آگاه است.اوسازنده ي زبردست تركيب هاي پرطراوت وشاداب كلمات است.به گونه اي كه مفاهيم عميق وغني رادر دنيايي جذب وخلاق ونو به نمايش مي گذارد.

تركيباتي چون«چهارشنبه ي قرمز،ترافيك سبزدرختان هميشه،دشت برفي عريان،گوش جاده هاي زمين،روي چشم هاي آبي جمعه و...» شاعرباتمام اين كلمات متعالي،به سادگي نيزگرايش داده آن جاكه اندكي زبان شعري اش به زبان گفتار نزديك مي شود :

«‌...به ايستگاه كودكي مي رسند/در خيال صندلي شكسته ي كلاس دوم/تصميم كبري رامي خوانم ...» [9]

« ببخشيد !/مي شود شمارا/ باطعم بلوط هاي زاگرس حس كنم ؟! » [10]

دردفتردوم مجموعه ي طعم روزهاي نيامده مي توان 26 غزل استخوان دارومحكم زمزمه نمود.دراين دفتركم وبيش همان اتفاقات وپيامدهايي كه دردفتراول،منعكس شده را مي توان ديدوخواند.

غزل«جهان شب بود....»[11] آسمان وفضايي تيره وتاردارد. شاعر بابه كارگيري وزني طولاني احساس گرفتگي وتسلط برمخاطب رادربيت بيت آن تزريق كرده است وچه هوشمندانه اين حس را به دنياي مخاطب القا مي كند.

« تگرگ سنگ مي باريد و سيل خون به دشت افتاد/فلك اما بقاي عمرشيطان رادعا مي كرد.»

دراين غزل،داستاني سوررآل را مي شودخواند.فضاي اين شعركمي متفاوت وخاص است.

«تامي نويسم تيرگي»[12] غزل غريبي است.نمي دانم شاعررا دراين شعرچه شده است ؟آيا اودراين غزل مي خواهد نيم نگاهي به تجربه ي ناموفق« فرا غزل »[13]داشته باشدوبيان داردكه اين تجربه محكوم به شكست است ويا...

 نمي دانم شاعردراين غزل به دنيال چيست؟به دنبال كدام زبان شعري است؟آنجاكه ارتباط ميان بيت هاي پاياني با مخاطب تقريباً غيرممكن ديده مي شود .

تكرارحرف«سين»دراين مجموعه بسيارديده مي شودودر هردودفتر،شاعربه عمدازاين حرف پرمفهوم درادبيات معاصر با توجه به محتوا و مضمون به نيكي استفاده برده است .

آهنگرنژادشاعرهوشمندي است.اودراين مجموعه تمام توان مندي هاوپتانسيل هاي اين ايام رابه طوركامل بروز نداده و بااين احتساب طعم روزهاي نيامده مجموعه اي است از صداهاوفريادهاي انسان معاصركه جليل آهنگرنژادبه درايت و دقت به طوراحترام برانگيزي آن رابه گلوي پرندگان شعرش سنجاق كرده است .

آخركلام اين يادداشت رابه بيتي از غزل«و... ناگهان شبيه مرگ»پيوند مي دهم :

ستاره هاي تشنه رادوباره آب مي دهيم ونور و زندگي/وزنگ مي زنيم به فرشته و سلام مي دهيم به خدا.

 

                             نوشته ی : مرتضی حاتمی آذر۸۵

پانویس:
[1] چاپ اول ( تهران؛ نشر الياس 1385 )

[2] آورندگان شعر دشوار . مقاله از لطيف عمران پور شاعر و منفقد سرپل ذهابي – كه در سايت ادبي بلوط منتشر وسپس درهفته نامه سيروان بازتاب يافت .

[3]

[4] شعر اسكلت معلمي كه لانه ي پرنده هاست ص 31

[5] ص 46

[6] ص 44

[7] ص 71

[8] ص 44

[9] ص 65

[10] ص 51

[11] ص 97

[12]ص 87

[13] عنوان بيانيه اي از بيژن ارژن ، شاعر كرمانشاهي – كه به طور كامل در يكي از شماره هاي (؟) مجله شعر حوزه ي هنري تهران چاپ و منتشر شد .

+ نوشته شده در  86/12/24ساعت 23  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

                                             استاد انتظامی درفیلم گاو

 

                                                داريوش مهر جويي ( 17/8/1318)

 

                                          استاد مهرجویی

 

                                                  همیشه استاد......

فيلم سينمايي گاو براساس قصه اي ازنويسنده و نمايش نامه نويس برجسته ي معاصر،دكتر غلامحسين ساعدي(1363-1314)ساخته شده است.اين فيلم يكي از تأثيرگذارترين آثار سينمايي مدرن در دهه ي چهل به شمار مي رود فيلمي كه به فضاي راكد و يك نواخت سينمايي آن روزجنبشي اساسي وارد كرد .

فيلم گاو،به طوركامل ازيكي ازقصه ها ي مجموعه ي عزاداران بیل كه مجموعه ي 8 قصه ي به هم پيوسته است اقتباس شده است .

دكتر ساعدي،در اين كتاب،به ظرافت وبصيرت خاص خود،با نيم نگاهي طنز،جامعه ي آن روز ايران راازابعادخرافات،جهالت،فقروبيماري  پرداخته است .

اين كتاب با استقبال جامعه ي روشنفكري و ادبي رو به رو شد .

اصل پايبندي به اقتباس ، در اين فيلم ، به خوبي رعايت شده است.فضو
ديالوگ هاي داستان با تغييراتي اندك ترسيم شد ،بي شك مهم ترين علت اين تركيب وتغييرات اندك،نوشتن اشتراكي متن فيلم نامه توسط كارگردان و نويسنده ي داستان است .

مهر جويي پس از اولين تجربه ي نا موفق ساخت فيلم الماس33( جيم باند)- اثر كاظم سلحشور در سال 1346،به ساخت وكارگرداني فيلم گاو پرداخت.او درآثارش توجه خاصي به اقتباس آثار داستاني ازخودنشان داده است.در
 فيلم هايي چون درخت گلابي(براساس داستاني از گلي ترقي-1318)،مهمان مامان(براساس داستاني از هوشنگ مرادي كرماني-1323 ) ، پري ( اقتباس از فرني وزويي) واين فيلم  نسبت به ساير آثارسينماگران چهره اي متفاوت ازخود نشان داده است .

فيلم گاو،اولين فيلم تاريخي سينمايي ايران است كه درآن سوي مرزهاي ايران به جشنواره ها( جشنواره ي ونيز درسال 1971)راه پيداكردو جايزه ي منتقدان را نيز كسب نمودو« تنها فيلمي بود كه بنيانگذار جمهوري اسلامي آن راتأييد كرده  بود .»

بي شك،علت اين اتفاق مهم و شايسته،صرف نظر از تكنيك ها و دست مايه هاي ديگر ساخت فيلم ، جان مايه ومضمون قوي وتأثيرگذار فيلم است كه كارگردان بانويسنده ي داستان،فيلم نامه رانوشته اند .

ادبيات غني واستوارداستاني ايران بي شك توانسته ماندگار شدن سينما رادر مجامع فرهنگي و هنري جهان رقم بزند .

در زمينه ي اقتباس ازآثار داستاني درسينماي امروز ايران،مي توان به آثار ي چون :

تنگسير – ( اثر صادق چوبك 1377-1295 )( داش آكل(اثر : صادق هدايت 1330-1281)،طوطي( ؟ )،اتوبوس(براساس داستاني ازمحمود دولت آبادي ( - 1319) (شازده احتجاب اثر:هوشنگ گلشيري  1379-1316) شوهرآهوخانم(اثر:علي محمدافغاني – 1304) اشاره كرد .

سينماي مهر جويي،سينمايي روشنفكرانه است.او در فيلم گاو،مباحث روشنفكري روزجامعه ي وقت ايران درفضايي عقب مانده باكنايه هاواستعاره هاي روشنفكري  به تصوير در آورده است .

وضعيت نابه سامان روستاهاي ايران دردهه ي چهل و پنجاه،تشديدفقروبيماري ومهاجرت به شهر هاپس از اصلاحات ارضي،با زباني  ساده و ملموس در فيلم گاو به آن پرداخته است .

فيلم با نمايي ساده،شروع مي شود.نگاه هاي يخ زده ي پيرزنان وپير مردان،حوض پرآب روستا، سگ چمباتمه زده ازلايه هاي رآل فيلم است. فضاي مبهم وسردواندوهناك روستاساده وبي زرق و برق است.وجودبادهاي شديدوفضاي يأس آلود روستاكه برعمق ابهام وسردي مي افزايد،اما روابط ومشاركت مردم به گونه اي ديگراست مردم روستا دربسياري ازمسايل وجنبه هاي فيلم حضوري پر رنگ وفعال دارند .

اين فيلم،تكنيك پيچيده وپر لايه اي ندارد.ساده گي درفيلم برداري وفضاسازي باعث تأثيربيشتر اثر بخشي فيلم بر مخاطبان شده است .

 

                             نمایی از فیلم گاو

          

روستاي كوچكي كه فقط يك گاو دارد .

« - تو اين ده كه يه گاو بيشتر نيس . »

تأثيرگاو بر زندگي اجتماعي وروابط ميان آدم ها و هم چنين آداب ورسومي كه درميان اين جامعه ي كوچك بر قرار است همگي دور محور گاو مي چرخد.گاو مش حسن، محوراصلي و مهم زندگي در روستاست.زنان كاسه به دست براي گرفتن شير و ...و توجه وعنايت خاص به مش حسن،صاحب گاو،برتقويت پاي گاه وجاي گاه اجتماعي او حتي روستاي مورد نظر – كه جايي در ناكجا آباد است- نسبت به سايرروستاهاي اطراف افزوده است.اهميت جنبه هاي اعتباري – اجتماعي مردم روستابه حضور گاومش حسن است.دعوت از بازيگران  حرفه اي ومطرح سينماي آن روز و البته امروز،‌از جمله مرحوم پرويز فني زاده،جعفر والي ،عزت الله انتظامي،علي نصيريان،جمشيد مشايخي، عزت الله
رمضاني فر،محموددولت آبادي نويسنده ي مطرح معاصر،مهتاج نجومي،مهين شهابي؛خود باعث اعتبار و صلابت فيلم شده است .

بازي جذاب وتحسين برانگيز انتظامي در نقش مش حسن چنان مطلوب است كه مخاطب به راحتي با او ودنياي مسخ شده اش ارتباط برقرار مي كند .

موسيقي متن فيلم كه به عهده ي « هرمز فرهت » است باتلفيقي از تارو فلوت وسنتور همراهي قابل و مناسب براي لايه هاي سيال فيلم است كه انديشه ي مخاطب را با تصاوير فيلم همراه كند و برميزان اثر بخشي فيلم وجذابيت سمعي وبصري آن بيفزايد ...

در اين فيلم نمادها ازاهميتي خاصي برخوردارند . هر يك ازشخصيت هاي فيلم،خود نمادي ازقشر جامعه ي فقر زده وسنتي آن روزايران اندكد خداي روستاباتوجه به پاي گاه اجتماعي اش از قدرت تصميم گيري قاطع وموثر وفرماندهي مطلق بي بهره است.او حرف هاي ديگران را تأييد و تكرار مي كند.با اين وجود مردم روستا نيز او را پذيرفته اند.جامعه ي سنتي وفقر زده ي ايران تا دهه ي چهل،درحصار اين روستا ساخته وپرداخته شده است.اعتقادات دراين روستابالايه هايي از خرافه همراه است.خرافات محصول فقروبيماري مردم اين روستاست.نا آگاهي ودوري ازمظاهر تمدن وپويايي– شهر– با مرگ گاو يأس ووحشت بيشتر بر مردم مستولي مي كند.آن چنان كه مرگ گاو،در اذهان مردم روستامرگ انساني بزرگ است.گريه وزاري وچال كردن گاووخاك ريختن برآن،خود گواه روشني ازاين اعتقاد خرافي است.مردم بامرگ گاو علم و پرچم سياه بر مي افروزند .

با مرگ گاوِِ مش حسن،شخصيت اصلي فيلم مسخ مي شود .

« -من مش حسن نيستم.من گاو مشدحسنم.مشد حسن نشسه اون بالا.مواظب منه .»

« - از وقتي كه بر گشته،همه ش صداي گاودر مياره .»

« خوراكش شده كاه ويونجه »

زن درفيلم گاونيز،نقش ارزنده ي خودرابه خوبي ايفا مي كند.اين نقش به جاي گاه اجتما عي زنان نيز اشاره مي كند.حضور درلايه هاي اصلي فيلم دركنارمردان با پوششي مناسب جامه ي آن روزي اثرگذار است .

 

 

پانويس :

1 – غلامحسين ساعدي – عزاداران بیل،چ دوازدهم( تهران،انتشارات آگاه، 2537 )

قصه ي چهارم،قيمت 275 ريال

2 – اعتماد ملي.(روزنامه).شماره ی 530 يك شنبه 18 اذر 86 ،صفحه اي 12(بخش ادب وهنر)

3 – هفته نامه ي خبري–تحليلي شهروندامروز.سال دوم شماره 28،شماره پيايي 59 يك شنبه 18 آذر 86 ص 69

 

آذر۸۶

 

 

 

+ نوشته شده در  86/12/11ساعت 18  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

      نگاهي به داستان« بالي براي پريدن »[1]– اثر : عباس قدير محسني

 

داستاني بالي براي پريدن با قدرتمندي زيباي كلمات به آرامي شروع مي شود :« خودم ديده بودم با چشم هاي خودم ...» ابتداي داستان لحظه هاي انتظارو «تعليق»[2] را در ذهني مخاطب طراحي مي كندو به گونه اي است كه در همان ابتدا خواننده را به خواندن و ادامه دادن داستان ترغيب مي كند .

راوي داستان در ادامه ، با« شخصيت پردازي» [3]«عيسي، نفر اول داستان مي پردازد.» «عيسي بچه اي ساكت و آرامي بود ، با هيچ كس كاري نداشت ... »راوي عاقبت در ادامه به ديدن چيزي كه از همان ابتداي داستان به آن توجه كرده بود منتهي نه به صورت واضح، اشاره
مي كند. « خودم هم هنوز باورم نشده بود، كه تصوير يك بال بزرگ را روي پشت عيسي ديده بودم » خواننده در اين بخش از داستان ، با يك چالش بسيار جدي روبه رو مي شود . همان اتفاقي كه نويسنده با بصيرت و دانايي در ابتداي داستان ، به گونه اي پوشيده به آن اشاره كرده بود .

راوي هنوز مبهوت و گيج بال هاي عيساست . نويسنده در ادامه و در گذر از اين مرحله فضاي حادثه را كمي بيشتر توصيف مي كند .  اشاره هاي نويسنده به فضاي ملموسي چون خال كوبي روي بازوي بابا بزرگ در راستاي باور پذير كردن اين اتفاق جالب و بجاست :« شايد مثل بابا بزرگ كه روي بازويش را خال كوبي كرده است  ،خال كوبي باشد ...»

داستاني بالي براي پريدن ، نمونه يك اثر «تعليق » دارو پر كشش است . خواننده ي اين داستان تلاش مي كند كه هم گام با راوي به سرعت به پايان داستان برسد . تلاش مي كند تا پايان، حدس هايي نيز بزند.

قدير محسني ، با زيركي، با چينش درست و دقيق كلمات، تلاش كرده تا خواننده را سطر به سطر به « نقطه اوج » [4] نزديك كند .

راوي داستان هنوز در بهت و حيرتي عجيب دست و پا مي زند  و منتظر است تا زنگ آخر زده شود و اين اتفاق قابل پيش بيني رخ دهد « زنگ خورد و همه تند كيف و كتاب هاي خود را جمع كردند تا بروند ...» هنوز خواننده به نقطه اوج داستان نرسيده اما محكم سر نخ را در مشتش فشرده. «كليد معماي داستان در دست شخصيت اصلي،يعني عيساست « حالا حتماً مي خواي بدوني اون چيه ! نه ؟ » خواننده و راوي هر دو منتظر راز گشايي و حل معماي بال هاي عيسي هستند . « مي خوام ماجراي بالم را براي تو تعريف كنم .» داستان لحظه به لحظه به نقطه اوج خود و گره گشايي نزديك مي شود اهميت « گره گشايي »[5] و تأثير آن بر روح و روان راوي به گونه اي است كه گويي او مسخ شده است . « گفت بشين، نشستم اگر چيزي ديگري هم مي گفت ، بدون حرف ، انجام مي دادم »

عيسي ، شروع به راز گشايي مي كند : « ... اين بال از بچگي روي كمر من بود ه واسخ »
« پايان »
[6] داستان از راه رسيده. راز بال هاي عيسي گشوده (؟) مي شود . راوي به آسمان نگاه مي كند به عيسي هم نگاه مي كند عيسايي كه ديگر نيست .

داستان بالي براي پريدن پس از راز گشايي و نقطه اي اوج وارد فاز ديگري مي شود . همان فازي كه مد نظر من ( حاتمي ) بوده است . تا اين جا را كه با هم آمديم ، نگاهي كوتاه بر داستان پر كشش و جذاب « بالي براي پريدن » اثر دوست و همكار گرامي ام آقاي قدير محسني بود . تا به نقطه اي اوجي كه در نظر و نگاه من بوده با هم برسيم .

گفتيم كه عيسي راز بال هاي خودش را براي راوي گفت ، گفت كه  دلش مي خواهد و منتظر است تا بالش بزرگ شود « و يك روز مرا از روي زمين ببرد به آسمان آن روز خيلي دير نيست . ..»

عيسي حرف دل نويسنده را زده است . داستان بالي براي پريدن به نظر من غايت اصلي و دور نويسنده ي محترم آن است . همان نهايت آرزويي كه نويسنده به آن اميدوار است . داستان در سطرهاي پاياني ، فلسفه مرگ و عروج و بازگشت به اصل خود  را به گونه اي زيبا و لطيف نشان مي دهد .

نويسنده توانمند  در پايان هم دست از سر خواننده و ترغيب او به دنبال كردن تعليق وكشف راز  بزرگ تر بر نمي دارد . «بعد از آن من ديگر عيسي را نديدم عيسي ديگر به مدرسه نيامد . شايد هم پرنده بود و رفته بود »

خواننده هنوز در تب و تاب و درگير با راز قبلي داستان است كه با اين تعليق بزرگ روبه رو مي شود . نويسنده ضربه نهايي را اين گونه مي زند « مثل همان پرنده اي كه آن روز توي آسمان دوتايي دنبالش مي گشتيم .» آنان ديگر نويسنده و خواننده هر دو بايد  هر كدام از راه و انديشه و خيالي به دنبال پرنده  اي باشند كه آرزويش پرواز در آسمان است .

نكته ي قابل تأمل داستان بالي براي پريدن ، را در جسارت بزرگ و موثر عباس قدير محسني در طراحي و ايجاد نكته هايي قابل تأمل براي دنياي ذهن  مخاطب ، يافت كه او مخاطب نوجوان را دست كم نگرفته . او نيك مي داند كه نوجوان امروزي ، با نوجوان ديروز بسيار متفاوت فكر مي كند و انديشه اش ، ساده   و سطحي نيست  .

دنياي انديشه اش لبريز از ابهامات ، پوشيدگي ها ، و مسايل بزرگ است . در دنياي
بزرگ تر ها با آن همراه است . قدير محسني با جسارت ، نوجوانان را در اين داستان به دنياي بزرگ و مبهم و لبريز از نوستالوژي بزرگترها مي كشاند ،كه هنوز آن را تجربه نكرده اند . اما « سيبي است كه اتفاق مي افتد» دنياي نوجوان امروز ، در اين داستان ، جاده اي رو به « تعالي » را تجربه مي كند  و نويسنده با احترام به اين دنيا و درست و بزرگ انديشيدن را به خواننده تقديم مي كند كه كمي بزرگتر از امروز فكر و انديشه كنند . همين او را بس .

قلمش متعالي تر از هر روز .

 

مرتضی حاتمی23/11/86

 



[1] مجله كيهان بچه ها شماره 2572، سه شنبه 22 بهمن 1386

[2] suspense

[3] characteve

[4] clemax

[5] delouement      

[6] endiny

+ نوشته شده در  86/11/30ساعت 18  توسط مرتضی حاتمی  | 

داستان کوتاه : جدال در هژبر   

حال که به اقوال کهن دون خویش می نگرم،برمن است که حادثه ای بس سترگ را بنگارم. ليک به اقوام و فرجام این حکایت نیک بیندیشید.

- بامدادان ،به یمن در فشش هور،که قیرظلمت،واژگون می یابد درآوردگاه هُژبر،ترا فرصتی است بس نیک تاپنجه درپنجه اش بیفکنی . چنان گاوزور و بسته بازوست که صد گاو بحرینی و دویست گراز رودک را یارای رویارویی با او نیست.او تهمتنی ست فرآویز و به فر.چرمینه پوستی که پنجه هایش را بیفشرده،بسان تخته سنگی ست قوی و سترگ.پیل تنان و زور افکنانی از بلادعنقریب به طلب چرمینه بازوبندش در این آوردگاه گردهم می آیند تاپنجه اندر پنجه اش بیفکنند،لیک اوچنان قوی حشمت وقوی ساعد است که هماره ستون  دو نشان آنان را بر خاک آوردگاه،فرونشانده است .

هیچ،مرد افکنی رایارای تاب و توان و رویارویی با او نیست . اگر اختریار باشی،توانی براو غلبه نمایی گیسوانش به سپیده می گراید و توانش نیز فرسوده و اندک .

به چرمینه اش بنگر.چون پوست شیری آورد دیده ویوزی بر ماه جهیده .برکَفَش خواهی آورد وآن گاه یل یلان و پیل پیل تان سرزمین درکف تو خواهند بود .

- غایت آرزویم است .چرمینه پوست بازوبندش و فروشکوه و جلال اختری سپاه را نیز به انتظارم خواهد نشست.لیک بر این نیل به این خواسته چه اندیشه باید کرد ؟

- نيک می دانی که هر پیل تنی را یارای مبارزه با او نیست . این پیرسپید موی که اخترش نیک وطالعش یمن است ، چنان حشمت وهیبتی اوراهاله کرده است،که جز بانوشاندن گیاه سکریا رانتوانی براو بیارایی تاسرچرمینه بندش را بستانی

- گفتارت همه به کمال وجمال.لیک چگونه توانم گیاه سکریا را نیل کنم و قطره ای از آن بیاشامم ؟

- سهل است و میسور.تیرگان در راه است وروز زور آرایی و پنجه آزمایی نزدیک.عزم آلاش کوه نما.زاد توشه ای اندر خورجین بنه وپای بررکاب اسب چهارگامه فرو کن وآن گاه عزم نما.چون به سرزمین بغستان 1رسیدی،هیمه ای عظیم از گون،برآتش بنه وتابامدادن لحظه ای میاسای و چون هیمه فرو ریخت وبرخاکستر نشست،آنگاه هیراب 2 را ندا درده و مشتی خاکستررا به آسمان بیفشان.هر آن سویی که باخاکستر را ربود ،روی بدان  سوی نه،بی رخش وبی زاد .به براکوه که رسیدی،جانب ستیغ رابنگرکفشینه ات را مستحکم نماوپای بر سنگلاخ وسیع گذار وچون آدینه بامداد وشامداد راه پوییدی،سرزمینی سراسرپوشیده ازسنگ خارا ، همان که بر آستان شاه فاریاب گسترده،خواهی دید،پای در راه بنه و چون دگر سنگی نیافتی،بر بلندای ستیغ،گیاهکی زردانبوازاتبارمهرگیابسان بستان فروز،لونش بنفشه گون که بویی بس مشمئر ونقصان خیال ومزاج از آن می تراوشد ، گیاهک راچنان از ریشه بردر،تا تاری از ریشه پیاز چه اش نگسلد.سپس به نرمی ولطافت آن را درون خورجین نه و تاپایان روزکه اتفاق افتد،به کنارخاکسترهیمه ی شامگاهی بازگرد .

پای بر رکاب رخش بنه وروی به دیار بدخشان کن.آن گاه در هشت فرسخی فاریاب،برکاروان سرای میرزابهادربیک استرباشی،فرودآوگیاهک رابه او بده.میرزا بهادر بیک،خود نیک می داند با گیاهک چگونه اکسیری گرد هم آورد .

از يادمبرکه این گیاهک ،با روح جوانمردی هم مرام است . و بترس از فرجام سیاه آن .

 

حال به کاروان سرای میرزارسیده ام،کاروانی عظیم و درشت کوله،که عزم سفر قبله گاه نموده اند،به پایینه ی از هم گسسته ام می نگرند،تنم از زخم سنگ خاره خلیده .

گیاهک در دستان میرزا بهادر بیک است وقتی چند،کاسه ای سنگی با جرعه  آبی یشم فام،بر لبانم می گذارد:

- بنوش !

نوشیدم،چنان تلخ ،چونان هلاهل و شوکران.آنی دیده گانم با مشتی نمک وقیر،اندوده شد و درد نفخ و بلغم و باد گلوبر من مستولی گشت،به سان تخته سنگی فرو غلتیده ازکوه . نفسم به شمار افتاده وسینه ام خس گرفت .

میرزا ندا در داد:

- آدینه ی بعد تیرگان می شودوسپس آن گاه به آوردگاه هژبر گام نه.

 

جماعتی مشتاق اکناف آوردگاه حلقه زده اند.نوای شیپورها سربرقله های آسمان می سایند.نیرویی سخت و رازناک بر پنجه هاوبازوانم جهیدن گرفته.چنان که گویی گلوی گاو بحرینی به تیغ رسیده وطغیان خون ازگلوبندش چنان(( گاماسیاو)) 3بی مهار در فروردین .

 

با حشمت،پای برآوردگاه می نهد.انگشتی برخاک می کشد و سپس برلب می نهد.دستانش رابرآسمان می گیرد ولب هایش می جنبد .

پنجه اندر پنجه نهاده اند.بازوانش بسان تخته سنگی از تیره ی خاره سنگان.ساعتی است که زور می آزمایند.جماعت را یارای حدس و گمان نیست،که چه کس دو نشان پشت چه کس بر خاک آورد گاه نهاده می شود.عرق چنان بارانی رمیده ازآسمان،ازپیشانی اش فرومی غلتد.به ناگاه کمربندش را می ستاند.محکم وسترگ چرمینه ی او رابر شانه هابالا می آورد.رگ های گردنش تند می شود  نفس در سینه ها قفل می خورد.جماعت چشماش خویش را بر خاک آوردگاه فرود می آورند.لب های جنبشکی می خورند.همگان منتظرندتا اورابه حرمت وآ سودگی،چونان رسم همیشه گی؛بر روی سکوی فیروز بنشاندتا آن گاه بازو بند چرمینه اش را بازوان باز نهد و بر بازوان فیروزیل ببندد . لیک پهلوان را می چرخاند ومحکم برخاک آوردگاه می کوباند،جماعت،صوتی در می دهند.بی محتوادرپاسخ این فعل شرم گین،خاک آوردگاه را ترک می کنند.پهلوان سپید موی مغلوب((بالبخندی خمیده))آمیخته باخون به من می نگرد،که بند بند تنم می خراشد .

جماعت،پشت به آوردگاه در نفرین ناجوان مردی،که مهره ی پیریلان سرزمین را برسنگ نهان در آوردگاه،شکسته بود ، لب ها را می جنباند.

شب چهلم پیریلان،کُندر برآتش ریختند.فردای همان شب آوایی دل خراش،در کوه ودشت طنین افکند .

در انتهای همین کتبه خواهم نگاشت که سزای ناجوان مرد، را مرگ رقم نخواهم زد،لیک تاهماره های ابدی،لذت سلامت روح را از وی دریغ  خواهم نمود.

 

پانويس :

-1جای گاه خدایان،نام قدیم بیستون

-2فرشته ی باد

-3نام رودخانه ای در غرب ایران

 

                                              تابستان 84

 

 

 

+ نوشته شده در  86/11/20ساعت 17  توسط مرتضی حاتمی  | 

به:گلوی سوخته ی ترانه های سرخ؛منوچهر طاهرزاده

 

      قطار،سوت کشیدوبه سرعت،بوی جنگل ودریا راپشت سرگذاشت . درون گود

 

 مرغک سرطان شانه های(( سهراب ))1را بوسیده بودو خنجری(( چینی نازک

 

 تنهایی )) اش راهم درگوشه ای از(( خانه ادريسيها ))سقف بلندآهی کشید.بانوی

 

نورو خاکسان2 ؛بی انتظار دردناک و جویده ،با انتخابی سربلند و تصمیمی بزرگ نوشته بود :

 

)) ساعت 5/1 است .خسته ام . باید بروم ... از هیچ کس متنفر نیستم . برای دوست

 

داشتن نوشته ام ... من غلام خانه های روشنم ...)) بخارسرطان نفرین شده،آسمان

 

هجدهم اردیبهشت رامه آلود کرد . خانه فروریخت وبانوبربال(( بوف کور )) 3تنهای

 

خانه،تاج جنگل و مه را به گردن آویخت .

      

قطارکه به(( چرنداب ))رسید،دستی پلاک تیر ماه رابردیوارکوپه آویزان کردودستی ديگر

 

ورق های سیاه ازچرک جهل وعفونت فقررادست به دست بچه های

 

سرمازده،چرخاند.در زیرآفتاب قاب شده ی نهم شهریور ماه(( صمد )) 4دست در

 

دست(( ماهی سیاه)) که حالا بزرگ شده به دنبال ماهی های دبستانی و

 

منتظر،ارس را با نوک شمشیری می شکافت.ماهی کوچک به آخر جوی بار رسید و

 

صمد به دریا .دقایقی بعد،آغوش سنگی(( دوست از دست رفته ی بچه ها ))عصاره 

 

ی آبی دریا راتنگ تنگ بویید .

    

  قطارهم چنان سوت می کشید.وارد کوپه شدم .بچه ها،دورش جمع شده بودندواو با

 

همان صدای اسطوره ای برایشان شعرمی خواند:((زار و زار گریه می کردند پریا/ مثل

 

ابرهای باهار گریه می کردند پریا / ((روزگار غریب با دست های بی خورشید

 

دوشنبه ،اسطوره ی حماسه وآزادی وعشق 5را بردوش ماه گذاشت، درحالی که نگاه

 

های بچه هاهنوز با((پریا))و((ننه دریا))همراه بود .

 

     و تنهاصدای او بودکه در(( کوچه ))می پیچید .

 

       بوی تلخ مرگ درخود نویس قدیمی ات،رسوب کرده بود . نگاهت به تابلوی خوش

 

نویسی شده ی روبرو افتاد:))قصه ، یک راه فرار برای رسیدن به آرزوهای ناکام

 

است .((تورا به(( پرلاشز))برد . روی سنگ،جغدی کوچک با نگاه شب زده،به تو خیره

 

شده بود .

 

      از میان جنگ و مه دریا،بوی مرگ می آمد.(( بیژن )) 6 درکوپه چهارم شهریورماه

 

به گلوی(( یوزپلنگان)) مستش،داستان های نانوشته راسنجاق می کرد .لحظه ای

 

بعد،دست در دست منیژه ی موعود ورویایی،زیرا برآبستن ازخاکستراقیانوس مرده

 

فریاد زد:( داستان با زندگی حرکت می کند((  

 

توانگشتت راروی مزار بچه ی نداشته ی ((ملیحه و طاهر )) بر داشتی و گفتی

 

تسلیت باد پیوند منیژه با بیژن . 

شازده احتجاب))رنگ پریده ومهبوت ازخواب شب گذشته،سر گردان درکوپه قدم های

 

لرزان بر می داشت.از پشت شیشه ودر گوشه ای ازبیمارستان((ایران مهر))،(( نهنگ

 

دریای داستان نویسی )) 7 رادید ،بغضش ترکید .

 

       ازکوپه ای کوچک،صدای ))يکی بود،یکی نبود ((به گوش می رسید((محمود

 

احیایی))بچه های کوچک را دور میزی جمع کرده بود و قصه ای به زلالی رودخانه

 

اندیشه ها برای شان می گفت .

 

))تنها صداست،که می ماند ((از گلوی نم ناک و سرد)) زني تنها )) 8 در فضای کوپه

 

های قطار،باران می شد.ناگهان؛همه جادر سکوتی عجیب فرو رفت.شعرو

 

قصه،سوگ وار شدند.همه چیز آماده  شده بود.در انتهای سالن ودر تاریکی سایه

 

ای؛زانوهایم رابغل کردم.شعر هاوداستان هاهمه بازخوانی وزمزمه شدند.اسم تو را

 

تکرار کردند . از جایت بلند شدی وبا گام هایی پر از صلابت بیستون،به طرفش رفتی

 

(( فروغ ))شاخه ی ((گل سرخی )) 9 را به تو داد . اشک هایم بی اختیار سرازیر

 

شده بود.

 

))رندانه زود خیزید/غوغا کنيم،غوغا/هرکجاکه عاقلی هست شیدا کنیم / شیدا ))

 

           صدایت 10بوی پروازوکبوتر می داد .لبخند هابرلب های اندیشه جوانه زده

 

بودوتوهم چنان با آوازهای سرخ،فضای سالن راعطر آگین می کردی.صدای خش خش

 

وناله ی برگ های سرمازده ی کوچه باغ های(( سراب ))و(( دربند ))پیچید.))کوچ غم

 

ناک پرستوهاي شاد / در غروبی پر ملال و بی صدا /خبر عریونی باغا را داد/ .../کسی

 

که از گل ها نمی گیره سراغ .))پاییز بود که صدایت در ترنم باران هایش ، نقش

 

ماندگار عشق وخاطره راحک می کرد .

))آخرین برگ))ازدرخت موسیقی جداشده وآرام آرام توی جوی کوچک که از وسط

 

((کوچه ی میعاد))می گذشت،افتاد دقایقی بعد ،))آلونک ((هم بر سرم ویران شد .

 

         کوپه های خالی دیگر،بوی قبرستان باران خورده وحلوای سوخته می

 

دادند.کوپه های شعروداستان وآوازو ...نگاهاشان غمگین بود يکی از کوپه های خالی

 

،انتظار م را می کشید .

 

        ومن منتظروچشم به راه سرایست گاهی پیاده کردندوحسرت ماندن در یکی از

 

کوپه ها بردلم جای گذاشتند .

 

           - سفر به خیر مسافران سبز آفتاب .

 

۸۰/۱۰/۱

 

پانویس :

-1سهراب سپهری     1359

-2غزاله علیزاده  1375-  1325

-3شاهکار صادق هدایت 1330         

-4صمد بهرنگی  1347            

-5احمد شاملو 1379                

6- بیژن نجدی  1376-1320

-7هوشنگ گلشیری  1379    

-8فروغ فرخ زاد -1345 - 1313

-9خسرو گلسرخی    1322     -   1352

-10منوچهر طاهر زاده   

 

+ نوشته شده در  86/11/11ساعت 7  توسط مرتضی حاتمی  | 

غنچه های پژمرده

برای همه ی کودکان معلول

 پنج شنبه است . بیمارستان در سکوتی مرموز و خلوت فرورفته . فکر می کنم که پشت دیوارهای بلندبیمارستان،غم هاوغصه های دنیاتکیه زده است.روی صندلی آهنی می نشینم.چند پروانه روی بوته های گل سرخ نشسته اند .

- خیلی خطرناکن . نزدیکش نروی .

-چيزی بهش نده.چیزی هم ازش نگیر.باهاش هم نخند .خُب ؟

- آرامش بریده.حواست باشه .

-چند روزپیش،سر یک بچه ی کوچک رامحکم کوبیدندتوشیشه ی درنگهبانی

مواظب خودت باش!

-بخش 5 مربوط به زنجیری هاس ...

 

   خنده ام می آید.دوباره می بینمش.مانتوی آبی وبلندی پوشیده  که لبه هایش بر سنگ فرش کشیده می شود.

  باریک اندام ونی قلیانی است.چشم های سبزارزقی اش،بی نهایت معصوم و گیراست .

   ازته چشم هایش،می توانی همه ی غم های دنیا را ببینی.آرام آرام به طرف گل های سرخ می رود.پروانه از جایش تکان نمی خورد . چند غنچه ی پا به ماه نیمه گل را ناز می کند و چشم هایش را می بنددوبه آرامی گل سرخ را می بوسد.پروانه ها ازروی گل تکان نمی خورند.سرش را برمی گرداند. غم های دنیا به کاسه ی چشم هایش،سرازیر می شود.به طرفم می آید.چشم هایش گردو مرطوب ترشده.دریک قدمی ام ایستاده.صدای خرد شدن شیشه های نگهبانی در کف سالنی که بوی ماده ی ضدعفونی می دهد، می پیچد .

    خم می شود و روی پنجه ی پای می نشیند. از زیر صندلی یک شاخه گل سرخ نيمه پژمرده،بر می دارد. از جایش بلند می شود. از جیب روپوشش دستمال سفیدی درمی آورد.شاخه را به آرامی دستمال پیچ می کند. میخ غم هایش را می کوبد توی صورتم .

- بدی .... تو ... خیلی بد ... چرا کشتیش ؟ ها ؟

   دستمال  را برسینه اش می چسباندوبه طرف آب سرد کن می دود شیر آب را باز می کند.دستمال خیس را کنار باغ چه می گذارد. تکه چوبی رابرمی داردکنارباغ چه زانو،می زندوبه اندازه دستمال پیچ باغ چه مي کند.اشک هایش روی گونه اش،برق می زند. جنازه راتوی قبرمی گذارد.رویش را به آرامی می پوشاند.یک مشت آب روی قبرمی پاشد.آجری چارک روی تپه می گذارد .

گونه هایش رامی خراشدوگریه می کند.مشت مشت خاک باغ چه را روی سرتراشیده ی  سیزده ساله اش می ریزد و گریه می کند.

 

                   کرمانشاه-بیمارستان فارابی 29/5/8۴

 

 

+ نوشته شده در  86/11/11ساعت 7  توسط مرتضی حاتمی  | 

دی روز سال روز تبعیدش به زمین بود...

پیام تمام...

 

+ نوشته شده در  86/11/02ساعت 21  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

كتاب برگزيده مقالات

     مقاله ی: نقش قصه ها درتبادل تجربيات بشري وانتقال فرهنگ ها نوشته ي :مرتضي حاتمي دركتاب برگزيده ي مقالات قصه گويي دردهمين جشن واره ي قصه گويي كانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان چاپ ومنتشر شد.

    اين كتاب توسط معاونت فرهنگي كانون در204صفحه و زير نظر آقاي مهندس كريمي_ معاون سابق فرهنگي كانون_ دركيفيتي مطلوب چاپ ومنتشر شده است.

درپيش گفتار اين كتاب آمده است :

        ازمجموع مقالات{70مقاله} تعداد13 مقاله پس ازعبور از روندهاي ارزيابي هم خواني وانتخاب به مرحله ي پاياني راه يافتندوبه عنوان مقالات برگزيده،دركتابي كه يادبود دومين فراخوان مسابقه  مقاله نويسي درباره ي قصه وقصه گويي است،منتشر مي شود.

+ نوشته شده در  86/10/21ساعت 10  توسط مرتضی حاتمی  | 

داستان کوتاه:

خاطرات مدفون

گل قرمز باتلاقی به کفش وپاچه ی شلوارم چسبیده.ازلای ماشین های قطارشده،پشت به قبرهابه آرامی راه می افتم.همان روز که تورا دراین گودال گذاشتم ومشت مشت خاک وقلوه سنگ برسروصورتت ریختم،هوانیمه ابری وسرد بود.

ته آسمان از رعد وبرق های بریده بریده روشن وخاموش می شود.ماهی کوچک سرش را ازآب بیرون آورده وبا چشم های تلسکوپی اش همه جا را می کاود.زبان شعله ی فانوس ازلای شیشه ی نیم بند پرت پرت می سوزد.گلدان وشیشه های گلاب،زیر لنز تلسکوپ دیده می شوند.ته مانده ی شیشه ی گلاب راتوی کاسه می چکانم.قبرستان طعم سبزه ی گندیده می دهد.به جزچندمرد و زن که دردورترین نقطه ی قبرستان دورهم جمع شده اند،هیچ کس دیده نمی شود.کنارسفره،قاب چوبی با لبخندی شکسته،چشم هایش رابه درچوبی میخ کرده .سفره ی هفت سین نیمه خالی است.مهساومرضیه مثل همه ی سفره های قبلی،قهرکرده اند.ماهی راتوی پارچ پلاستیکی می اندازم وآن راکنار سکه ی 50 ریالی می گذارم.خون اززیرجوش های چرکی هنوزتیک می زند.اتاق پرازنفرین می شود.

- ماهی سیاه راکنار پول نگذار.سیاه پول تر می شویم...

بدبخت!

مهساومرضیه باهم،ریزریزگریه می کنند.مادرهم محکم برسرش می کوبد...

ازاتاق خارج می شوم.صدای نفرین های داغ شده هنوزبامن همراه است.آسمان امروزهم نیمه ابری است.کناراولین قبر می ایستم.نوشته هایش خوانده نمی شود.روی سنگ یک شانه ی چوبی سنگ شده وچندنوار باریک کودکانه به جامانده است.تکه چوبی بر می دارم وشروع می کنم به کندن زمین...

-لااله الا الله...

باران نم نم می بارد.قبرستان طعم خاک می دهد.مشتی ازخاک راتوی جیبم می ریزم.همه به من نگاه می کنند.

-فاتحه...

قبرآماده شده. مشتی خاک ازجیبم بیرون می آورم وتوی قبر می پاشم.خاک هاوقلوه های کوچک سنگ راتوی قبرمی ریزم.باکف دست روی برآمده گی به آرامی ضربه می زنم.دست هایم رادرجوی باریک آب می شویم.

نوک انگشت پاهایم کزکز می کند.هنوزته مانده ی اسفند ازآسمان آرام آرام پایین می آید.درد سردی دراستخوان هایم می پیچد.غروب هشتمین روزی است که رویایی ازمیان تقویم خط خورده وتپه ای کوچک ونوجوان برخاک قبرستان سبزشده.انگشتم راروی گل نرم می کشم واسمم راروی صفحه ی گلی قبر می نویسم.

ماهی روی آب می آید.تکان کوچکی می خورد وآخرین لذت سرد دیرگذر خاک از زیر پولک های سیاهش لیزمی خورد.دهانش بازوبسته می شود....هوا...هوا...ماهی کوچک پلک هایش رامی بندد.کاسه ی آب رابه آسمان می پاشم...قبرستان بوی ماهی می گیرد.روی آخرین تپه ی قرستان که هنوز بوی چلهم می دهد انگشت اشاره ام را فرو می کنم و برای همه ی کودکی های دفن شده ی ناتمام فاتحه می خوانم...

 

                                    خرم آباد-   ۸/۱/۸۵

 

+ نوشته شده در  86/10/16ساعت 23  توسط مرتضی حاتمی  | 

غزاله علیزاده-نویسنده

 به زودی...((غلام خانه های روشن)) بررسی کوتاه آثار نویسنده ی فقید غزاله علیزاده

+ نوشته شده در  86/10/16ساعت 3  توسط مرتضی حاتمی  | 

حاتمی وچینی فروشان(مدیرعامل کانون پرورش فکری کشور)

مصاحبه ی روزنامه ی سراسری شاپرک با  مرتضي حاتمی

مسوول کانون پرورش فکری کودکان ونوجوانان شهرستان صحنه

- مراكزنمونه با چه هدفي انتخاب مي شوند؟

      مراکزموفق با اهداف؛

))1- شناسايي مراكز فرهنگي هنري پويا و تلاش و قدر داني از زحمات نيروهاي اين مراكز

2- فراهم كردن بستر رقابت سالم ميان مراكز و درنتيجه ايجاد حركت و پو يايي در سطح فعاليت هاي فرهنگي كانون در كل كشور

3- ايجاد زمينه براي نو آوري در روش ها باز نگري در موجودي ها و امكانات و استفاده بهينه از فرصت ها ، منابع انسانی

4- بالا بردن سطح كيفي فعاليت هاي فرهنگي هنري ومراكز و حركت به سمت استاندارهاي كشوري به علت فراهم شدن امكان ارزيابي صحيح فعاليت ها

5- فراهم كردن زمينه همكاري ، تعادل و مشاركت ميان كليه نيروهاي فرهنگي هنري وادبي در كشور 

6- افزايش سطح نظارت كارشناسي در مراكز فرهنگي هنري))

انتخاب می شوند.

- انتخاب مركز نمونه طي چه شرايط و مراحلي انتخاب مي شود ؟(استاني ، منطقه و استاني)

      انتخاب مراكز نمونه در سطح استان با توجه به سهيمه اي كه براي استان مزكوردرنظرگرفته شده انجام مي شود.ارسال و فرم خود ارزيابي توسط مسوول مركزبه استان،بررسي اين فرم ها و گزارش هاي ارسالي،توسط شورا و ستاد ارزش يابي استان و معرفي مراكز برگزيده استاني و ارسال  مدارك به معاونت فرهنگي كانون،بررسي مدارك وباز ديد احتمالي ستاد ارزشيابي كشور ،بررسي و داوري نهايي وسپس اعلام اسامي مراكز موفق،مراحل انتخاب مراكز موفق كانون است.

- چه نسبت ميان موفقيت اعضا با موفقيت مركز بر قرار است ؟

حكايت اين سوال حكايت كاشتن و برداشتن است.قطعاًموفقيت هايي که اعضا در زمينه هاي مختلف به دست آورده اند،ريشه در برنامه ريزي هاي اصولي و صحيح مركزكه همان رمز موفقيت و نمونه شدن است،دارد. هر فعاليت هدف مندكه برانديشه هاي مخاطب تأثير مثبت بگذارد ودریچه ای تازه به دنیایش بازکند،بي شك توفيق مركزومربيان را نشان مي دهد.یعنی هرچه قدر برنامه هاوفعاليت هاي مركزتاثیرگذاروجذاب و متنوع باشد،مخاطبان(اعضا)به بالندگی،طلوع و رویش فکری بیشتر نزدیک می شوند.

-آيا نوآوري مي تواند يكي از شاخصه هاي گزينش مركز نمونه باشد؟

         همين طور است.نوآوري و خلاقيت؛لازمه ي،پويايي،تحرك،نشاط و بالندگي است.

      مراكزموفق كانون،به اين مؤلفه هاپاي بندند.تنوع فعاليت هاي كانون و عشق وتعهدكاري درمربيان،خودباعث ايجادحركت هايي نو و خلاق درمسير اهداف متعالي كانون و رسيدن به((آنی))است كه براي همه ي تلاش گران عرصه تربیت و((رشد من الغی000))مقدس وحتمي است.به جرأت مي توان گفت كه بيشتر مربيان كانون خلاق و مبتکرند،زیرا بسترهای خلاقیت درکانون مهیا وگسترده است.

- شادابی ونشاط،تنوع فعالیت ها ودیگرشاخص ها رانیزنام ببرید.

تنوع فعالیت های کانون خود باعث شادابی ونشاط میان مربیان واعضامی شود. به گونه ای که هیچ کس درکانون احساس خسته گی وفرسایش نمی کند.انسان ذاتاًتحولگرا وعلاقه مند به تغییروتحول درراستای تعالی ورشداست.هیات مرکزی انتخاب مراکزموفق؛نیزتعدد وتنوع بسیارفعالیت های اجراشده درمرکز صحنه راموروتوجه قرارداده وبه عنوان یکی ازمعیارهای این انتخاب مدنظرداشته است.

- آيا برنامه ريزي ، فعاليت علمي ، تقويم فعاليت مراكز هم جزء شاخص هاي نمونه است؟

برنامه ريزي درهركار،قطعاً موفقيت بسیار به دنبال دارد.مركز فرهنگي هنري صحنه،با برنامه ريزي صحیح و اصولي،برگزاری جلسات متعدد شوراي فرهنگي وتقسيم كارميان هم كاران وپي گيري ونظارت مستقيم بر روند اجرا و انجام امور،به همراه تقويم روزنامه،(تقویم کاری)که به صورت مدون وزمان بندی شده به مربیان داده می شود تاحصول نتیجه ادامه داشته است.

- يك مركز نمونه به معني مركز استاندارد هم هست؟

  پاسخ دادن به اين سوال كمي سخت است.زيرا سؤالي كلي است .استاندارد تعريف خاص خود را دارد و نمونه نيز هم چنين. نوع نگاه به مقوله استاندارد ونمونه باتوجه به معيارها،قابليت ها، وتوان مندي هاي سازمان ها و ادارات و نهادها، متفاوت است.

استاندارد محدوده ها و زیرمجموعه های زيادي دارد.استاندارد منطقه اي، استاني،ملی وجهاني.

   تصور مي كنم كه مربیان درمراكز فرهنگي هنري كانون نيز با تلاش ساير عوامل و مسوولين ارشد در راستاي استاندارد شدن جهاني قدم بر مي دارند.

- يك مركز استاندارد ازچه شاخص هايي برخوردار است؟

 شاخصه هابی یک مرکز موفق می تواند از نظر كميت اعضا،برنامه ريزي صحيح و اصولي،تقسيم كار،نیازسنجي از اعضاومخاطب وبر آوردن نيازهاي مخاطب،تنوع فعاليت هاواثربخشي فعاليت ها بر مخاطبان ، استفاده ی مطلوب وبهینه از همه ی امكانات و تجهيزات وتلاش آگاهانه و هدف مند و هم سويی همه ي عوامل مركز و پويايي و حركت رو به رشد مركز راستاي اهداف عالي كانون؛باشد.

-موقعيت صحنه را درجغرافياي ايران توضيح دهيد.به ويژه موقعيت جمعيتي،آب و هوايي، بافت روستايي...

       صحنه در 55 كيلومتري شرق شهر كرمانشاه با قدمتي بيش از چهار هزار سال ودرميان كوه هاي بلندزاگرس ودرهم سایه گی درختان كهن سال چنار موج و در لابه لاي كوچه باغ هاي پر ياس و گيلاس قرارگرفته است. با مردمي مهمان نواز و هنرمند كه سر پنجة انگشتان شان  ردي از ساز عرفاني و سنتي((تنبور))نشان داردوكودكان هنرمندش كه پنجه برصفحة چوبي سه تار و تنبورمي كشند. اين شهر از فعال ترين شهرستان هاي استان كرمانشاه درزمينه هاي فرهنگي وهنري است.آب هواي اين شهر،مطلوب و به واسطه ی طبيعت سبز و گسترده اش،خوش آب وهوا ترين شهراستان به شمار مي رود. آثاربه جا مانده ازدوران مادها (دوگوردخمه) قدمت تاريخي اين شهر را به هزاران سال بازمی گرداند.صحنه داراي بخش های مركزي  ودينور است با جمعيتي نزديك به 70هزار نفر و بر سر راه و جاده اصلي قرار گرفته و مردمانشباآب وآیینه وسلام واسپند،بدرقه كننده زائران عاشقان اباعبدالله الحسين و مولا علي (ع) مي باشند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/10/16ساعت 3  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

 

به بهانه ی سومین سال انتشارهفته نامه ی صدای آزادی

پیش از انتشاراولین شماره ی صدای آزادی درروز سه شنبه 22دی ماه83 زمزمه ی این تولد مقدس راازدوستی اهل قلم شنیده بودم...والان سه شنبه است وهوا هم کمی سرد ترازروزهای قبل است وصدای آزادی گرم تر از همه ی روزهای سرد زمستان ودی به نامی متعالی وحرمتی زیبا درمیان کلمات وسطرسطرروزنامه هاوکانون های ادبی سراسر استان باستانی کرمکانشاه زمزمه می شود. صدای آزادی درحالی سومین سال فعالیت ارزش مندش رامی آغازد که جای گاهی معتبر  محکم درمیان اهالی فرهنگ وادب وروزنامه نگاری کسب کرده است.

انتشار نشریه درهواوآسمانی ابری که هرلحظه رعدوبرقی ناپیدا وتعریف شده فضا رامتغیر می کندواحساس دل تنگی برای مدیر نشریه به وجود می آورد.مدیری که انتشار نشریه اش به معنای ادامه واستمرار حیات خوداوست وهرلحظه ای که نشریه اش آماده ی تولد می شودفشارودردواضطراب وتشویش براوچیره می شود.لحظاتی که فقط اومی داندازجنس چیست واین مولود کوچک چه گونه باید خود را درذهن واندیشه ی مخاطبش فروکند که برای همیشه های ابدی ماندگار شود.

صدای آزادی عنوان مقدس نشریه ی آقای جلیل آهنگرنژاد است.ایشان فرهنگی خوش نامی است درعرصه ی فرهنگ وادب این استان که تاالان از شان وجای گاه این عنوان ارزش مند با آگاهی وبصیرت وحرکت روبه تعالی دفاع کرده است.آهنگر نژادشاعروروزنامه نگاری است که خدمات شایسته وقابل توجه او دربیشتر عرصه های ادبی وفرهنگی استان برکسی پوشیده نیست.حضور موثر اودرراه اندازی ومدیریت صفحه ی ادبی(گلبرگ اندیشه) درهفته نامه ی چاوان وسپس ابوذرتنوع وتکثر ادبی ای که در صفحات مقدورآن هفته نامه سیال ومستمر بودتفاوت های اساسی با دیگر صفحات ادبی نشریات آن روزها به نمایش می گذاشت.جلیل آهنگر نژاد را به حق می بایست یکی ازتاثیر گذارترین روزنامه نگاران وشاعران ادبیات کردی وفارسی در این چند سال اخیر به حساب آورد.ادبیات شعری اورابه زمان دیگر موکول می کنم.

دغدغه های فرهنگی وادبی آهنگرنژاددرسطرسطرولایه لایه های نشریه اش به خوبی آشکار است.به نظر من دلهره ی هویت ادبیات کرمانشاه تعالی وارتقای فرهنگ وادب کردی این سامان وپاسخ به نیازهای فرهنگی– رسانه ای مخاطبان مثلث آسمان ذهن آهنگرنژادیوده است.اودرطول این چند سال حضور جدی وفعالانه به همه نشان داده که نگاهش از پرچین های محدود امروز که آفت وبلای جان سخت ادبیات شده گسترده تربوده است.اودرهرموقعیت وزمان مقدور تلاش خودرابه گونه ای موثر ومکتوب نشان داده است.او نگاهش را از حصار تنگ نظری ها وبسته اندیشی ها قربانی نکرده و بالندگی رشد فرهنگ وادب مکتوب کرمانشاه ازدیرباز دغدغه ی اوبوده است.

هفته نامه ی صدای آزادی به جرات میتوان یکی از ماندگارترین نشریات استانی غرب کشوربرشمردوجهه ی فرهنگی ادبی غالب درصفحات این نشریه بی شک ازرازهای ماناو ماندگاری آن بوده است.

صفحات صدای آزادی بابه کارگیری ادواری صاحبان خرد واندیشه باهمان تنوع وتکثر آگاهانه وبالنده درزمینه هاوقالب های مختلف ادبی از طراوت وجذابیت خاصی برخوردار بوده است.توجه به سلایق مختلف در گروه های سنی متفاوت نیز از مهم ترین عنایات او وتیم تحریریه اش بوده است.بخش اعظم مطالب صدای آزادی به فرهنگ وادب فارسی وکردی اختصاص یافته مخاطب حرفه ای و((درشت اندیشه۱))این هفته نامه رابه حرمت به دست می گیردوبااحترام آن راورق می زندوسپس آن گاه آن رادرآرشیو نگهداری می کند.

آهنگرنژادتنهادرصدای آزادی برای اعتلای ادبیات این سرزمین باستانی نمی کوشد اوباراه اندازی سایت ارزش مند بلوط به انتشار آثار قوی وبرجسته دردوزمینه ی ادبیات کردی وفارسی درسطح گسترده ودنیای مجازی می پردازد.بلوط زیبا وبامسما پنجره ی کوچکی است که یادآور استقامت وپای مردی کوهستان وسرسبزی بلوط ومردان وزنان کردزبانی است که آوازه ی بخردی شان درسرهر کوی و برزن پیچیده است.

نبایدازیادبرد که جوانه هایی قشنگ درقالب ویژه نامه های ادبی ازاین درخت سه ساله پاجوش زده ودردستان مخاطبان آرام آرام جان می گیرد.این اتفاق دردوران مسوولیت اوبرصفحات ادبی هفته نامه ی ابوذر نیز بارهاشاهدبودیم.

آهنگرنژادشاعرصاحب سه مجموعه شعر منتشرشده به زبان های کردی وفارسی نیز هست که درجای خود به بررسی آن ها خواهیم پرداخت.

تلاش وهمت بی وقفه ی جلیل آهنگرنژاد شاعروروزنامه نگارمتعهد را ارج بنهیم ودستان پرمهرش رابفشاریم

صدای آزادی و بلوط و جلیل آهنگر نژاد درشکل گیری اندیشه های ناب انسانی ومعنوی سهم ارزنده ای داشته اند این رافراموش نکنیم.


1-ازاستادفریبرز ابراهیمپور(ف.الف.نگاه)

دی 86

 

 

+ نوشته شده در  86/10/12ساعت 18  توسط مرتضی حاتمی  | 

   

 

مرتضی حاتمی-پاییز85

اِنّ احسن القصص وابلغ الموعظه وانفع التذكر،كتاب ا... عزذكره .

بهترين قصه ها و رساترين موعظه ها و سود مندترين تذكرها ،كتاب خداوند متعال است .

حضرت علي (ع) روضه ي كافي

     مي گويند : « قصه از زماني متولد شده است كه انسان به وجود آمده و تا زماني كه انسان هست قصه هم خواهد بود .1» يعني تاريخ تولد قصه را زمان بي آغاز انتخاب كرده اند . انسان ها به دلايل ويژگي هاي فطري و مشترك ، نقش متعاملي در زندگي هم ديگر دارند . دلايل مختلفي وجود دارد كه انسان هاي امروزي را از دورترين مرزهاي ممكن به هم نزديك مي كند . انسان به علت داشتن ويژگي حضور اجتماعي و ايجاد ارتباط متعامل با انسان هاي ديگر ، اجتماعي بودن از ويژگي هاي بارز انسان بوده است .((زندگي جمعي؛رفتارانسان رابه صورت خاصي تغييرمي دهد.ارتباط افرادباهم وطرزبرخوردافرادوانتظارات آنهاازيكديگردررفتارآنهاتاثيرمي كند.))2

     همين ويژگي نيز عمري به درازاي تاريخ خلقت دارد.از همان لحظه اي كه جمعيت جهان به تعداد انگشت هاي دست ها نمي رسيد ، احساس نياز به ايجاد ارتباط با انسان هاي ديگر در ضمير انسان طراحي شده بود .

     انسان ها با تبادل تجربيات و ايجاد ارتباط هاي كلامي و رفتاري سعي در برطرف نمودن يك سري نيازهاي فردي اجتماعي و رواني داشته است .

     براي كلمه قصه تعاريف متعددبيان نموده اند كه درادامه به بخش كوتاهي از آن اشاره مي كنيم :

1- قصه قديمي ترين شكل ادبيات است. 3

2- قصه بيان زندگي بشر است درمسير تاريخي آدم تا انسان .4

3-معمولاً به آثاري كه در آن ها تاكيد بر حوادث خارق العاده بيشتر از تحول و تكوين آدم ها و شخصيت ها ست ، قصه مي گويند .5

4- ا . [ع] .«قصه» (ق صّ)جزحديث،حكايت،داستان،قصص جمع. 6

5- حكايت،داستان،سرگذشت.سخن . 7

6- واژه ي« قصه» مصدر عربي از ماده ي«قصص- يَقصُص» به معني « دنبال » كردن اثر و

ردپاي كسي يا حيواني آمده است،معاني ثانوي ديگري چون؛بيان كردن،گفتن،داستان سرايي  نقل كردن نيز درفرهنگ هاياد شده است . 8

7- قصه نمودارقسمت مهمي از ميراث فرهنگي هر قوم و ملتي است . 9

8- قصه درتاريخ ادبي بيشترملت هابه معناومفهوم حكايت،سرگذشت وبيان حوادث شگفت انگيزگذشته درزمان حال است . 10

9- تركيب خاصي درنقل حوادث خواه واقعي ،خواه خيالي كه در خلال آن شخصيت ها رشد مي كنند . . .11

10 قصه،حكايت،داستان،سرگذشت 12

    قصه ها گاه فرارپاسخي به ناكامي هاي انسان است .به قول صادق هدايت نويسنده ي مطرح؛« قصه يك راه فرار براي رسيدن به آرزوهاي ناكام است. »

  با چيدن اين تعاريف كنارهم وجمع بندي آن ها،در مي يابيم كه جريان حساب وتعريف شده اي اين تعاريف را به هم متصل كرده است . حضور لازم و بايايي درآن ديده مي شودكه شايد به راحتي به چشم نيايد .

 در اين تعاريف حركتي جريان دارد كه ريشه درزمان و مكان و محورمثلث انسان قرار دارد  زمان در تعريف قصه اين گونه محاسبه شده كه درلحظه اي ازخلقت ، اتفاقي مبارك افتاده است . اتفاقي كه بي شك انسان مسبب وقوع آن بوده است .همان لحظه اي « آني » كه به صورت ميراثي كهن از گنجينه ي فرهنگ بشري تا به امروز رشدوتعالي داشته است.لالايي هاي مادرانه،يكي ازنمونه هاي برجسته ي اين گنجينه است .

   مكان در وقوع زمان و وقوع زمان در پيدايش قصه،درمحدوده وپرچين نمي گنجد . مكان مرزها را به سرعت طي كرده . گاه سر از مكاني درآورده كه در تقسيم بندي جغرفيايي ، نامي  رابراي آن ثبت نكرده اند و گاه درآن سوي آب ها و اقيانوس هاتعدادي انسان را دور هم جمع كرده و . . .

   قصه،توانسته ميان فرهنگ هاي مختلف ملل نقش پلي ارتباطي ايفا كند . مي دانيم فرهنگ مجموعه اي از آداب و رسوم و دانش و معرفت بشر است . انسان براي ماندگاري خود و انديشه هايش ، به قول هِگِل- فيلسوف انسان چيزي نيست جز مجموعه اي از كارهايش »              

به ابزاري قدرت مند و تأثير گذار نيازمند است . ابزاري كه زباني مشترك و گويا و مؤثر داشته باشد و به راحتي بتواند نقش پيوندي ميان انديشه ها را ايفا نمايد . ابزاري كه به راحتي در دست باشد و در كوتاه ترين زمان ممكن ، كارايي خود را نشان دهد .

قصه همان وسيله ي معتبر و در دسترس است كه مهمترين عامل در انتقال فرهنگ ها و تجربيات بشري ايفا نمايد .

   هر ملت ، داراي فرهنگ هاي مختلف و متنوعي است .«تحقيق و مطالعه در قصه هاي ملل ازبه اين علت مهم است كه بتوان به برداشت هايي از زندگي كه مبنا و پايه ي اين قصه هاست پي برد و از جانب ديگر از آن رو كه بتوان  به كشف روابط بين فرهنگ ها نايل آمد و برآن پرتو افكند.»

         قصه به عنوان بخشي از ادبيات شفاهي ملل ميراث فرهنگي ساير ملل را از نسلي به نسل ديگر منتقل كرده است . در دهكده ي جهاني كه در آن زندگي مي كنيم ، فاصله به اندازه يك كوچه تغيير پيدا كرده است.

« در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد /عشق پيدا شده و آتشي به همه عالم زد»

      فرهنگ بشر تا قبل از پيدايش خط و الفبا ، به واسطه ي زبان و گفتار به بالندگي رسيده ، از آنجاست كه با كشف الفبا ادبيات شكل مكتوب به خود مي گيرد و از اين روست كه ماندگاري ادبيات بيمه مي شود. با اين اميد كه روزي از راه برسد و نسل حاضر از تجربيات و انديشه هاي نسل پيش استفاده ببرد .

     قصه ، بخشي از ادبيات شفاهي است و ادبيات شفاهي مجموعه اي از نوشتار و گفتاري است كه ديده نمي شود اما شنيده مي شود . نوشتار شفاهي ، پويا و بالنده است.        نوشتار شفاهي ريشه در زبان دارد و زبان عنصري فعال و جان دار است.زبان همواره قابل كشف و بررسي بوده است.دنيايي كه زبان در آن سير مي كند؛بسياروسيع ، غني و گسترده است .زايندگي و پالايش ازويژگي هاي برجسته زبان است.زبان،ساختاري قدرت مند و غير قابل نفوذ دارد .

     ادبيات شفاهي ملل ، از درخت زبان ريشه گرفته و شاخه هايش در سراسر جغرافياي مرزها گسترده شده ، اين درخت با شاخه هاي پربركت و متنوعش ، در هر جاي جهان ، سايه انداخته است . به همين خاطر است كه داستان و افسانه هاي ملل ، سايه در جاهاي ظريف و تعريف شده ، به هم مي رسند و همديگر راتكميل مي كنند .

   نمونه هاي بسياري از نوشتار شفاهي وجود دارد كه نسل ها ست سايه به سايه ي اقوام با آن ها  حركت مي كند و رو به طلوع و «رشد» 13 در تلاش بوده است .((سيندرلا ، كُر كچل ، حسن كچل ، نخودي ، بزبزقندي ، شنگول و منگول حبه ي انگور ، قصه هاي ننه دريا ، پريا و ... ))هيچ گاه تنها نبوده اند . اينان داراي خواهران و برادران تني و ناتني بي شماري اند كه به واسطه ي جبر و گاه اختيار،در سراسر جغرافياي بشري پراكنده شده اند و هم چنان پيوند خواهري و برادري خود را محكم نگه داشته اند .

   اگر در خاور دور (ژاپن) «موموتا رو فرزند هلوها»14 درگوشه اي زندگي مي كند. در خاور  نزديك (ايران)(قصه ي نخودي) حضوري زنده در نگاه مخاطب دارد.دراستراليا  «سيريني» 15 خواهر تنبلي داشته و . . . در گوشه اي از غرب ايران زمين(داستان حسن كچل و مادرش .)برزبان همه جاري است.

   « اوكتي ميجي و اردك هاي وحشي16»  در ميان سرخ پوست ها زندگي مي كند .او موجودي بي ارزش ، خودپسند و دروغ گوست . نويسنده ي سوئدي«خانم سلما لاگرلوف» قصه ي « ماجراي نيلس هولگوسون »رابا پرداختي حرفه اي وقوي منتشر كردوهمين كتاب ، جايزه ي ادبي نوبل سال1909 را برايش به ارمغان آورد . 17

 درادبيات اقوام ساير ملل همين اتفاق نو افتاده.در منطقه ي غرب ايران و در ميان قوم كرد . قصه ها و افسانه هايي درشت انديشه و ماندگار در كتاب سينه ي بزرگترهاي قوم نوشته شده كه بهانه هاي ورق زدن آن،شب نشيني ها و دور هم جمع بودن هاست . كه  لحظه اي از عمر را به لذت و خاطره اي خوش سپري كنند .

    قصه هاي(( برادر ديوانه ،برادر عاقل))روابطي نزديك با قصه ي ((شاهزاده وگدا مارك تواين)) دارد . يا قصه ي ((پينوكيو آدمك چوبي)) با(عروس باران )بووكه باران- مناطق كردنشين كشورداراي وجوهي مشترك است.

         به بيان ديگرتاثيرگذاري اين نوع فرهنگ هابريكديگررامي توان ازاتفاقات قصه به حساب آورد.((ادبيات قومي كودكان ايران پيش ازآن كه ريشه درفرهنگ اين سرزمين داشته باشدازادبيات وفرهنگ كشورهاي هم سايه تاثيرپذيرفته است.))18

    اين بحث قابل بررسي وتجزيه است.زيراگذرزمان خودموجب ايجادتغييرات نسبي ومطلق درروابط اجتماعي وفرهنگي سايركشورهامي شودولي به علت غناي وسيعي كه برادبيات قومي ملل حاكم است هرگزنتوانسته اصل قصه رادست خوش تغييردهدوبه علت همين نزديكي عاطفي ميان انديشه ي ملل ازاهميت وحرمتي خاص برخورداراست.

 ((ادبيات كهن به لحاظ جنبه هاي بسيارسرگرم كننده ي آن براي چندين هزارسال محفوظ مانده واين امردرنزدكودكان  امروزي داراي ارزش بسزايي است.))19

     اقوام ومردم جهان باتبادل اين قصه هابه هم نزديك ترمي شوند.دردنياي شادوغم ناك هم سهيم مي شوندواين گونه خودرابه هم نزديك مي كنندتاروزي به ملكوت خودبازگردند.

 

                                                                                                      /دی۸۴

 

                                                    مراجع،منابع و پانويس:

 

1-    قصه گويي ، اهميت و راه ورسم آن ،رحماندوست ، مصطفي ،چاپ سوم ،( تهران انتشارات رشد1377)

2-    روان شناسي تربيتي ، شريعتمداري . علي. چاپ دوازدهم(تهران ،انتشارات امير كبير )

3- قصه گويي و نمايش خلاق ، چمبرز ، ديويي ، قزل اياغ، ثريا (مترجم)  چاپ اول ، (تهران انتشارات نشردانشگاهي 1366)

4- اصول و روش هاي قصه گويي (جزوه) ، غني ، رضا ، معاونت فرهنگي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان ، (تهران 1374)

5- ادبيات داستاني ، ميرصادقي، جمال ، چاپ دوم ، (تهران انتشارات موسسه ي فرهنگي ماهور) ، بي تا

6- فرهنگ فارسي عميد (تك جلدي ) عميد، حسن ، چاپ بيست و دوم ، (تهران انتشارات امير كبير ،1381)

7- فرهنگ فارسي (2 جلدي ) دكتر معين ، محمد، چاپ سوم ،( تهران انتشارات اَدِنا ، 1384)

 

8- قصه گويي و نمايش خلاق ، (رشته ي علوم تربيتي) پشت دار ، علي محمد‌،‌بي جا ،( انتشارات  پيام نور ،1376)

9- طبقه بندي قصه هاي ايراني ، مارزلف ، اولريش، جهانداري ، كيكاووس (مترجم) ، چاپ دوم ، تهران انتشارات سروش 1376

10- مباني ادبيات كودكان و نوجوانان ، ج اول ، حكيمي ، محمود ، كاموس ، مهدي چاپ اول ،( تهران انتشارات آرون 1382)

11- دايره العارف فارسي ، به سرپرستي مصاحب ، غلامحسين ،‌ جِ 2 ، چاپ دوم ، (تهران انتشارات امير كبير 1380)

 

12-فرهنگ فارسي عميد ، دكتر عميد حسن ، ج 2 ،( تهران انتشارات امير كبير 1381)

 

13-‌(( قد تبين الرشد من الغي ))؛قرآن كريم ، سوره ي بقره

 

14- افسانه هايي از خاور دور (ژاپن ) از مجموعه ي ملت ها قصه مي گويند (قصه ي موموتارو فرزند هلوها )؛ نواك ميروسالو.../ نيك پور ، اردشير (مترجم)( تهران  انتشارات امير كبير ، -كتاب هاي شكوفه-1379)

15- افسانه هايي از سرزمين استراليا ، از مجموعه ي. ملت ها قصه مي گويند (قصه ي بادام جادو) نوشته : ايس ، ولاديمير ، نيك پور ، اردشير (مترجم ) ،( تهران انتشارات امير كبير-كتاب هاي شكوفه -1379)

16- افسانه هايي از سرزمين سرخ پوستان ، (ج2) فوره سلتر ، هلن  . (قصه ي اوكتي ميجي ولك لك هاي وحشي ، نيك پور، اردشير  (مترجم)، (تهران  انتشارات امير كبير-كتابهاي شكوفه - 1379.)

 

17- سفر شگرف انگيز نيلس هولگرسون ، لاگرلوف ، سلما ، صفوي ، قاسم ( مترجم ) (تهران انتشارات سروش 1371)

18-تاريخ ادبيات كودكان ايران ، محمدي ، محمد ي،قائيني ، زهره ، جِ4 . (تهران ، انتشارات چيستا 1380)

19-پژوهشنامه ي ادبيات كودك و نوجوان ، سال هفتم ، شماره 27، زمستان 80

  

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت 21  توسط مرتضی حاتمی  | 

استاد فریبرز ابراهیمپور

 

+ نوشته شده در  86/10/10ساعت 20  توسط مرتضی حاتمی  | 

     سال 67  بود  در آخرين دبستان درس مي خواند . خوش نويسي را تازه شروع كرده بود . روزي برادرش محمد كتاب « صلاي غم» - كه دوازده بند عاشورايي شعر محتشم كاشاني را با خطي زيبا مزين شده بود و هنوز بوي خوش چاپ خانه مي داد ، را به او داد . همين كتاب موجب شدكه آتش عشق و اشتياق اوبه خوشنويسي در وجودش شعله ور تر شود. سياه مشق هاي زيبا كه به راستي نفس را در سينه حبس مي كرد و تصاويري كه با قلم و مركب نقاشي شده بود ، دنيايي لبريز از حسي زيبا و معنوي در او به وجود آورده بود .

     و سال ها گذشت . تكه هايي از دلش در لابه لاي حروف وكلمات كتاب جا مانده بود و او به دنبال پيدا كردن راز مقدس انگشتان هنرمندي كه مشق عشق را در (( سبك گلگشت )) فرياد زده بود ، در كوچه پس كوچه هاي زمان مي دويد .

     و دوباره سال ها گذشت تا اينكه نوزدهم دي ماه آرام آرام خودش را به كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان استان كرمانشاه رساند و انتظار به سر رسيد .مرشدش را در جشنواره ي معنوي نيايش زيارت كرد . چيزي نمي توانست بگويد جز اينكه سر ارادت بر آستان بلند و آسماني اش فرود آورد و بر انگشتان هنر آفرينش بوسه ي شاگردي بزند .

 

استادقربانعلي اجلي به سوالات شاگردش مرتضي حاتمي اين گونه پاسخ دادند : 

لطفا در مورد سبك گلگشت توضيحاتي را بيان بفرماييد .

      سبك گلگشت نتيجه ي تلاش چهل ، پنجاه ساله ي من بود در زمينه  شيوه ها خطي كه از آغاز اسلام تا كنون بدست آمده و اين به طبيعت بردن انواع خطوط  عرفاني ، اسلامي هست با استفاده از مطالب عرفاني و عرفاني و اسلامي كه مي تواند احاديث ، اشعار عرفاني و باكلام  قرآني باشد و شما وقتي كه  اين تابلو و اين گونه آثار شما را تماشا مي كنيد از دور فكر مي كنيد يك نقاشي از طبيعتي است كه يا با آبرنگ كار شده يا با رنگ روغني يا با مداد رنگ . ولي از نزديك كه مي بيند تمام درختان ، سبزه ها ، گل،آسمان ،طبيعت ، ابرها همه با خط نوشته شده است . و اين يكي از نوترين سبكي است كه در تاريخ خط و خوش نويسي و تاريخ نويسان . دانشگاهيان ، مورخين و آنها كه تاريخ هنر درس مي دهند اين سبك را در

ميان آثارشان تدريس مي كنند كه اين سبك تازه اي بعد از قهوه خانه است .

سبك گلگشت چه تفاوت هايي با نقاشي خط دارد ؟

     نقاشي خط عبارت  از اين كه  بتوانيم خط  را  طراحي  بكنيم  و  براي تكاملش از رنگ هاي  روغني  و آبرنگ و اينها استفاده كنيم يا زمينه را با خط تلفيق كنيم با رنگ و بيان موضوعي هم نداشته باشد ولي خط نقاشي اين است كه خط رابه صورت  طبيعت  موضوعي  يا  طبيعت جاندار در بياوريم كه تفاوت  آن  اين

است كه نياز به هيچ گونه رنگ آميزي هم ندارد و حالت بيان گرافيكي دارد و مي شود باز براي  ماندگار بودنش از مطالب خوب وعرفاني استفاده كرد.

نظرتان در مورد خوشنويسي با كامپيوتر چيست ؟

     خوشنويسي با كامپيوتر از نظر سرعت كار بسيار خوب است و خطوطي كه  در كامپيوتر استفاده شده است كار اساتيد و برنامه هاي  نرم افزاري  است و مي تواند از نظر فشردگي  و كار و سرعت  عمل خوب باشد ولي از نظر هنري اصلاً صفر است يعني شما يك مصرع از يك بيت  شعر را با دست بنويسيد هرچند

نازيبا باشد از يك كتاب كه با كامپيوتر خوشنويسي شده است ارزشمند تر است .

يك اثر هنري (خوشنويسي) بايد چه خصوصياتي باشد؟

     از نظر هنري ، هنرمند بايد صاحب سبك باشد با استفاده از حفظ سبك  اساتيد معاصر و گذشته  اثرش بدون  امضاء شناخته شود كه اين خط  نويسنده اش كدام  استاد است . اين نشان مي دهد  كه هم قواعد  و اصول پيشينيان را رعايت كرده و هم به مقامي رسيده كه بايد خودش باشد اين براي هنرمنران موفق است

چه در زمينه ي موسيقي ، شعر و نثر و خط ، تفاوت نمي كند .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/09/30ساعت 1  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

استاد علی اشرف درویشیان (1320- کرمانشاه)یکی از مانده گارترین و اثر بخش ترین نویسنده گان دهه های اخیرایران است .ایشان نویسنده ای است که در طی بیش از 4 دهه نوشتن؛ از دغدغه ها و رنج های بی شمار انسان معاصرغافل نبوده است.داستان های او کلمه کلمه و سطرسطر به رنج ها و غصه ها و دل تنگی های طولانی انسان امروزی می پردازد.

     درویشیان نویسنده ای به معنای واقعی کلمه؛ مفهوم گرا و متعهد است و طی این سال ها پای گاه و جای گاه ادبی و اجتماعی اش بیش ازپیش محکم و تبیین شده است.او همان نویسنده ای بوده و مخاطبان و خواننده گان آثارش جز صداقت در بیان و صراحت در پرداخت داستان ها و پا فشاری بر اندیشه هایش؛انتظاری ازاو نداشته اند.

    اودرداستان هایش به مخاطب دروغ نمی گوید و به زبان ساده و شسته، تصاویری مانده گار و پر از خاطرات زیبا و زشت در ذهن مخاطب حک می کند.

    درویشیان نویسنده ای بسیار محبوب و دوست داشتنی است.محبوبیت و اعتبار او در این سال ها بیشتر و افزون تر شده است.

 داستان های او هریک آینه ای تمام نما و بدون سانسور از واقعیت های تلخ و شیرین انسان معاصر را به نمایش می گذارد .

    اسلوب نویسندگی اش دراین سال ها برهمان منوال سال های گذشته استوار بوده است و استقبال گسترده و تعدد چاپ آثارش نشان از توفیق اجتماعی آثار اوست.

این نویسنده ی برجسته کرمانشاهي؛سال هاست از زادگاه و دیارش دور است،اما در شناسایی فرهنگ بومی شهر و دیار کرمانشاه ،حضوری بر جسته داشته وهیچ لحظه  بی کارننشسته.

    او در داستان هایش از درد مردمی می گوید که زبانی بسته و ناتوان دارند او زبان گویای مردمانی است که گلویشان پر از فریاد و غصه و آرزوی پرواز است.

   شخصیت داستان های درویشیان همه گی از لایه های پایین دست جامعه انتخاب می شوند و به راحتی با مخاطب ارتباط بر قرار می کنند . شخصیت ها دنیایی لبریز از نکبت فقرو آلودگی دارند.اما در مجموع داستان های درویشیان امید به آینده و روشنایی نیز به شدت دیده می شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/09/30ساعت 0  توسط مرتضی حاتمی  | 

     چندروز پیش سعادت گفت وگوبا داستان نویس وشاعر ارج مندکرمانشاهی حناب آقای  اسماعیل زرعی و صاحب آثار ارزش مندی چون (سفردرغبار -رویای برزخی و....) نصیبم شد.ایشان که ازدوستان صمیمی ونزدیک استاد ابراهیمپور نیزهستنددرباره ی استاد ونوشته ی(نویسنده ی مطلق درمه)نکات ارزش مندی عنوان نمودندکه ازلطف وعنایت وراهنمایی ایشان بسیارممنونم.

      لازم به ذکراست که آقای زرعی آثارشان درسایت ها ووب لاگ های ارزنده منتشرمی شود.

+ نوشته شده در  86/09/25ساعت 20  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

استاد فریبرز ابراهیمپور

نگاهي كوتاه برگوشه اي ازفعاليت هاي ادبي استادفريبرز ابراهيمپور

چندروزپیش درحال طبقه بندی مجلات وبریده های نشریاتی بودم که طی نزدیک به بیست سال آن هاراگردآوری کرده وبرایم بخشی ازیک سرمایه به حساب می آید.چشمم به یک بریده ی روزنامه افتاد.عنوان تیتر((بااهل قلم))زیبنده ای درهفته نامه ی باختربه شماره ی 192درسال1371(احتمالا)

دراین صفحه ی چهارستونی که به بررسی آثارادبی دریافتی وپاسخ گویی به صاحبان آثاروهم چنین مخاطبان هفته نامه پرداخته شده بود ودرانتهایی ترین سطراین صفحه تنهاعنوان ادبیات باخترف .الف. 10/آبان/1371چشم نوازبود.

این اسم اختصاری بی شک برای اهالی قلم نامی آشنا و قابل قبول است.همان اسمی که بیش از4دهه سابقه ی ارزش مند و روشن نوشتن پشت سر داردوبا تسلطی مطلق برادبیات می نویسد ومی سرایدونقدونظرراه گشا می دهد.فریبرزابراهیمپور(ف.الف .نگاه)چهره ای ناآشنا برای اهل قلم دهه ی اخیرنیست.

زمانی که نشریات شهرکرمانشاه درباختروصفیرغرب و چندشماره مرصاد خلاصه می شد.آقای ف .الف.یا همان فریبرزابراهیمپور،مدیریت بخش ادبی منظم ترین وجدی ترین نشریه ی استان تا به حال بعدازانقلاب باختر-رابرای مدتی کوتاه برعهده گرفتندوباابتکارودرایت خاص خودبه جمله ی پاسخ گویی ومعرفی شاعران واهل قلم به عنوان ((یک نام وچنداثر))قدم این ماندگار درراستای معرفی چهره های واقعی وپنهان ادبیات کرمانشاه برداشتند..حضورایشان درآن روزهاخودموجب اوج وشکوفایی ادبیات نشریه ی شهرکرمانشاه شد.

این یادداشت به دوبخش تقسیم می شود :

الف.تسلط مطلق وبی چون وچرای آقای ابراهیمپوربرتمام زمینه های ادبی وتجربه ی مستمرومستحکم ایشان درخلق آثارادبی ماندگار وتاثیرگذاردرزمینه ی شعرداستان کوتاه وبلند نقد و بررسی آثارادبی.آن جا که خودلبریز ازقدرت وتوانایی دراین زمینه بوده مطالعه ی مستمرواصولی ایشان رانیز بایدبراین قدرت افزود.ایشان به عنوان نویسنده وشاعری توان مندوراه گشایی مطمئن وقابل اعتماد برای مخاطبان صحفه ی ادبی وفرستندگان آثارادبی بوده است.پاسخ گویی ایشان به مخاطبان آن چنان از حشمت محتوایی وغنای معنایی وادبی برخورداربوده که بی شک ضمن جذب مخاطب براصول صحیح وراهنمایی های لازم نیزدرسطرسطرپاسخ ها به روشنی ودرستی پیداکرده وراهنمایی ها وراه گشایی ها ی ایشان گام هایی لرزان ونامطمئن صاحب اثررامستحکم وقوی نموده واعتمادبنفس ادبی به او داده تاخلق آثارجدید و مطمئن تر و حساب شده تر و با تعمق بیشترفکری همت گماشت .

درصفحه ی((بااهل قلم))تنوع درپاسخ گویی به افراد به گونه ای است که تکراردرآن وجود ندارد. هرپاسخ برای هراثرچنان تازه وخواندنی است که گویی داستانی کوتاه با چند لایه جذاب وقابل هضم می خوانی .تنوع درپاسخ گویی وبه کارگیری ادبیاتی نو و استفاده ازجملات وترکیب هایی که فقط وفقط ازیک اهل قلم آگاه وحرفه ای انتظارمی رود.

آسما ن اندیشه های ذهن مخاطب می شود وفانوس راهش.همه ی مخاطبان این صفحه هریک به نوعی مخاطب پاسخ گویی یکدیگرند.

به این پاسخ هاتوجه فرمایید.

...(نام صاحب اثرآورده نشده...)

((البته رداثری به منزله ی مردود داشتن همه ی اعتباروموجودیت ذهنی وخلاقیت اثرنیست باید بکوشیم تادرپی کشف معناهای تازه ای ازشعروداستان روزگارخویش باشیم ...درسرودن شعرامساک کنید مگراین که ضرورت وطغیان مضمون همچون تیغی برگلوگاه شمابنشیندکه اگرنگویی خون ازشمابجهاند))

ویا

نام شاعرآورده نشده))

((...یکی ازشروط شاعرراجستجوی مجدد درخویش ودیدی ورای رایج شاعران اطراف خودتان بدانید.یه کم قانع نباشید...شاعری چشم سوم می خواهد...چیزی که شاعررابرای ماپدیده ای ماندگارمی کند جامعیت درون وساخت وکشف معانی تازه درعرصه ی خلاقیت است درکناراینها به ساحل ریختن آثارگذشته تردید درآفریده ها وتملک آن ها چشم ها ی ریزکاوندهای است که به جهان پیرامون ودنیای درون به گونه ای کاملا مغایرباچشمان عادی نظر کند.))

ویا

.کرمانشاه-آقای... (نام شخصیت برده شده )...

((من اعتقادی به حصارتنگ ادبیات بومی ندارم ومعتقدم که دامنه ی ذهن وعمل مابایددیواره ی جغرافیایی حاکمان رانیزبشکند.وچشم ودل مابه اعماق تازه ترین صناعات ادبی وفراسوی جهان مشتاق شود.))

ب:درکناردغدغه ی ادبی آقای ابراهیمپور به آفرینش آثارمدرن ومغایربانگاه ورایج شاعران ونویسندگان؛ تواضع وفروتنی ویژه ی ایشان است که مهربانانه وباکم ترین توقع وبی غروروبابزرگ منشی مشوق گونه با صفای باطن وآرامشی درسطرهای پاسخ به صاحبان آثارضعیف ودرجه ی چندم ادبی رونویس شده ازآثاردیگر،ارسال آثارضعیف وکم مایه، ارسال آثارقبلا به چاپ رسیده و..آن چنان است که صاحب اثرچنان تاثیری از نوع پاسخ گویی می گیرد که قابل وصف نیست.

آقای ابراهیمپوربی توجه به جریان های خطی وکانالیزه ی مرسوم؛ صفحه ادبی باخترراباصداهای مختلف و متکثرمی انباشت وبه هرمخاطب امکان بهره برداری ازهربخش رامی داد.

نگاه ایشان به آینده ی ادبی صاحب اثربوده است به گونه ای که آینده راکاملا برای صاحب اثرطراحی وپیش بینی می کند.

اوچنان احترامی برای صاحبان آثارضعیف وکم مایه قائل بودکه کمترکسی این روزهای من منم وادعاهای کاذب با آن دست به گریبانند.این احترام بی شک ریشه هایی خاص داردکه مقال آن دراین جا نیست.ملی می توان کوتاه اشاره نمودکه اودلسوزادبیات وآینده ی ادبیات بوده وهرآن چه راکه به تجربه ی سالیان متمادی کسب کرده بودرامتواضعانه وبی چشم داشت ارزانی مخاطب می کرد. وبه نوعی((زکات علمش را می داد.))اومخاطب رادوستی صمیمی می پنداشت که اشتباه ادبی اش رابه گونه ای ادیبانه واحترام برانگیزبه اومی فهماندکه درراستای حرکت روبه پیشرفت ادبی اش مطمئن وجدی تربیندیشد.

نگاه اونگاهی جهان شمول ولبریزازتعهدانسانی است .

نویسنده ی عزیز داستان ((خانواده ی طاهر))

امیدوارم که من درشناخت واستنباط خودازنوشته شمادچاراشتباه شده باشم ...این نوشته تحت تاثیرشدید فضای تفکرداستان دراقدام ((میهن پرستانه)) نوشته بهرام صادقی1363-1315پدیدآمده است...

ویا

((گوینده ی عزیزشعرهای ((رها)) و((خانه ی خورشید))

من تردیددارم که خودشماهم ازچاپ این خام نگاری ها ونگرش فرسوده به آن شعف خاص ادبی دست یابد.هرچنداگرچشم همه را بسته بپنداریم وشبانه این سطوررابرکاغذ نقر کنیم فرداشماهم رهاباشیدوکاررامربوط زمان ماضی بدانید بی توجهی وسهل انگاری من درچاپ آن ها قابل تنبیه خواهدبود...))

سراینده ی محترم شعرهای ((هاله کو)) ،((ژاژتنیایی )) ،((درجان جهان هستی)) و...

((...پس به من اجازه می دهیدشمارادرانتظارچاپ این شعرهانگذارم .من درگذشته کارهایی قوی ترازاین ها ازشما خوانده ام ...بی حضورآثارشماکتاب یک نام چنداثررونقی نخواهدداشت.مطمئناکارهای بهترتان راذخیره ی ایام کرده ایم وحتما مرالایق بهترین ها ندانسته اید.یقینا چنان است تعدادی ازشعرهای گران سنگتان راکه مطمئن هستم داریدتوسط آن دوست برای من بفرستید:حتما چشم انتظارهستم.))

خواننده ی گران قدرآقای...(نام نویسنده عمدا چاپ نشده)

((...لطف بفرمایید نقطه ی کشف وتصوروتحول را به روی دوستانتان کورنکنیدوبگذارید با استقلال رای خودکاشف رازهای این گونه داستان ها باشیدوبااصراروقطعیت نظرموجب خطای دید وذهنیت آنان نشوید.پیچیده نگاری انبوه شیوه ی تفکررسوخ وکشف است .دوستان تان راازلذت کشف محروم نکنید.))

ومثال هایی دیگر...

آقای ابراهیمپوردرادبیات باکسی عقدبرادری نبسته.اوباهمان استقلال خاص خوددرخلق آثارادبی بزرگوارانه برای مخاطبان ونوگویان ونو نویسنده گان چراغ افروزی می کند.شعله ی زبان نوشته هایش راه رابرای آیندگان روشن وصاف می کند.برای اهل تحقیق که بدانند...

واین گونه است که نام فریبرزابراهیمپور(ف.الف.نگاه)برای همیشه های ادبی برسقف ادبیات کرمانشاه درخشش مطلق داردوافتخاری بزرگ برای صاحبان اهل قلم است که جرعه ای ازکمالات ادبی ایشان رانوشیده اند.

                                                           ۸/۲/۸۶-صحنه 

 

        اين نوشته درروزنامه ي باختر-چاپ-كرمانشاه به شماره ي ۱۱۷۲سه شنبه ۹مردادماه ۸۶ چاپ ومنتشرشده است.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/09/21ساعت 21  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

 

استاد فریبرز ابراهیمپور

 

نویسنده ی مطلق درمه

نگاهی کوتاه به شيوه ي داستان نویسی فریبرز ابراهیمپور(1)

و داستان کوتاه :داستان به روایت مقتول(2)

 

                  نوشتن درباره ی آقای فريبرز ابراهیمپور کار ساده ای نیست.ایشان ازمعدود نویسندگان بزرگ معاصر است ((که نه به حجم مطالب می اندیشد ونه دلخوش است به کثرت آثار.برای او کیفیت مطالب مهم ترین شاخصه ی ارزش گذاری برانواع نحله های ادبی است .(3) ))ابراهیم پور سال هاست که برقله ی ادبیات داستان مدرن با استواری مطلق قدبرفراشته است.

                این نویسنده ی بزرگ کرمانشاهی سال هاست که بی هیاهو ودرخلوت گزیده ی خویش،داستان می نویسد.شعر(4) می سرایدوآثار((درشت اندیشه))رابانگاهی آگاه ولبریز از شناخت وبصیرت نقد وبررسی می کند.متاسفانه همین انزوای خود گزین، موجب شده که صلابت وابهت نویسنده گی ایشان درهاله ای از مه قرار بگیرد.آقای ابراهیمپور به دلایلی؛حضوری نیمه غایب درعرصه ی نشر آثارش داشته وهمین امر موجب شده که دست ناقدان دربررسی تحلیل وتجزیه آثارش بسته بماند وتنهابه همان چند داستان منتشر شده اکتفا نمایند و تذکره نویسان وكتاب شناسان آثار(5) داستان کوتاه اشاره ای به جایگاه والا وممتاز ایشان برخلاف نویسنده گان هم عصر وهم دوره ای خود در آثارشان ننمایند.

   این نویسنده ی بزرگ بااقتداری مسلط درسرزمین داستان نویسی این مرزوبوم تجربه ی چند دهه نوشتن پیشرودرزمان، زبان وبیان خاص داستان نویسی دارد.

              آثارآقای ابراهیمپوررا دردو دوره ی زمانی می توان بررسی ومقایسه نمود .دوره ی اول متعلق به داستان هایی است که با زبانی ساده وبه شیوه ی رئال سنتی نوشته شده است.داستان های این دوره درمجموعه ی(( رستم،نه رستم شاهنامه)) (6)متجلی شده است.این مجموعه به زبان ساده و((وبه تاثیرفضای حاکم برجامعه ی قبل ازسال 57 به شیوه ی رئالیسم ساده نوشته شده وازنظر ساختاری باآثاردیگر نویسندگان نامدارهمشهریِ ابراهیمپور {استادان علی اشرف درویشیان1320-، منصوریاقوتی 1327-–محمدرضا ماهیدشتی1330- –اسماعیل زرعی—محمدشکری (آرش)1322- } تفاوت محسوسی ندارد.)) (7)

            


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  86/08/20ساعت 23  توسط مرتضی حاتمی  | 

به زودی مصاحبه ی من با استادحمید عجمی ابداع کننده خط معلی منتشر می شود...
+ نوشته شده در  86/08/04ساعت 21  توسط مرتضی حاتمی  | 

   سایت ارزش مند وپربار بلوط به مدیریت دوست شاعر ومدیرهفته نامه ی صدای آزادی آقای آهنگرنژادمدتی است پنجره هایش باز نمی شود...دل مان برای بلوط  وبوی پرطراوتش خیلی تنگ شده ...

عمو جلیل عزیز!

بلوط را چه شده است؟؟

ازدست دوستان چه کمکی برمی آید؟

+ نوشته شده در  86/07/27ساعت 22  توسط مرتضی حاتمی  | 

مشتریانی که کتاب زیر را خریده اند...

سطرهایی که تبرئه نمی شوند
  • تعداد صفحه: 88
  • شابک: 964-94915-1-1
  • رتبه فروش در آدینه بوک: #4450     (پرفروش ترین ها)

 

به نقل از سایت:

آدینه بووک 

+ نوشته شده در  86/06/04ساعت 23  توسط مرتضی حاتمی  | 

عصرپنج شنبه

فرهنگی،ادبی

سال نهم،شماره ی102-101.اسفندوفروردین 86- 96صفحه–قیمت: 1000تومان

صاحب امتیاز،مدیرومسوول:محمدعسلی

سردبیران:محمدکشاورز- شهریارمندنی پور

نشانی:شیراز- صندوق پستی:863-71365

e-mail:asr-e-pandj@yahoo.com

این شماره ازعصرپنج شنبه درکنارمطالب دیگر،نگاهی ویژه به ادبیات گیلان دارد. 

آزما

(ویژه ی هنروادبیات)- ماه نامه ی فرهنگی،اجتماعی وسیاسی

سال هشتم،خرداد86،شماره ی 51قیمت:700تومان

صاحب امتیازومدیرمسوول : نداعابد

سردبیر:هوشنگ اعلم

نشانی:تهران- صندوق پستی:1683-19395

دراین شماره آثاری از:جمال میرصادقی،حسین سناپور،سیامک گلشیری،محمدمحمدعلی و...به چاپ رسیده است. 

پروین

 ماه نامه ی فرهنگی،هنری ادبی واجتماعی – شماره ی2

اردی بهشت 86،قیمت:800تومان

صاحب امتیازومدیرمسوول :معصومه بیات

سردبیر:پروفسورسیدحسن امین

تلفن:66968488

   این ماه نامه پس ازانتشارچندشماره ی نامنظم ومنقطع،درقطع جدیدوباسردبیری آقای امین –مدیرمسوول وسردبیرماه نامه ی توقیف شده ی حافظ – باموضوعات مختلفی چون:

 روان

شناسی،ایران شناسی،شعر،داستان،تاریخ،و...منتشرشده است.پروین برخلاف شماره های قبلی که به گونه ای تخصصی وجدی به مقوله ی ادبیات نو می پرداخت،گرایشی شدیدبه تاریخ،ایران شناسی وادبیات کلاسیک پیداکرده.حلول ماه نامه ی حافظ بر پروین کاملا مشخص است.

گلستانه

ماه نامه ی ادبی وهنری

سال هفتم،شماره ی 80خرداد86،100صفحه ،قیمت: 1400تومان

مدیرومسوول وسردبیر:مسعودشهامی پور

مدیرتحریریه :علی علیخانی فرد

نشانی:تهران- صندق پستی:4715-19395

درگلستانه مطالبی درزمینه های شعر،هنرهای تجسمی،داستان ،سینماو...به چاپ می رسد. 

رودکی

شماره ی16- فرهنگی،هنری واجتماعی،سال دوم15خرداد86،192صفحه، قیمت:1200تومان

صاحب امتیاز،مدیرمسوول سردبیر:محمدعزیزی(مدیرانتشارات روزگار)

دبیرتحریریه:اعظم کیان افروز

مدیراجرایی ومشاورسردبیر:محمود برغمدی

تلفن:

66410462-66972785

قطع رودکی ازشماره ی 6به بعد عوض شد.(قطع وزیری)درهرشمارهازاین مجله ی خواندنی،مطالب پرباری درزمینه های مختلف ادبی به چاپ می رسد.نکته قابل توجه این که درشماره های اول به ادبیات کودک ونوجوان اشاراتی می شد که بعدها این اشارات کم رنگ ترشده است.

فردوسی

ماه نامه ی فرهنگی ادبی،سیاسی،اجتماعی- دوره ی جدید-فروردین واردی بهشت 86،شماره ی 53-52،قیمت:1200 تومان،106صفحه

صاحب امتیازومدیرمسوول:محمدکرمی

سردبیر:شاهرخ تویسرکانی – سردبیرسابق ماه نامه ی دنیای سخن(پس ازدرگذشت آقای شمس الدین صولتی دهکردی،دنیای سخن دیگرچاپ نمی شود.)

نشانی :تهران – صندوق پستی: 1886-14155

این ماه نامه بانام پرابهت وافتخارآفرین خود،درقطع وکاغذی مطلوب وماندگار،باهم کاری اعضای صاحب نام تحریریه؛ درزمینه های تاریخی،آیین پارسی،اندیشه،تاریخ ایران،شاه نامه ی فردوسی و...منتشرمی شود.

شهروندامروز

مجله ی خبری – تحلیلی،سال دوم،شماره ی4،شماره ی پیاپی 34،خرداد86،100صفحه،قیمت:1000تومان.

صاحب امتیاز:شرکت پیوندسلیم

رئیس شورای سیاست گذاری :محمدعطریانفر

مدیرعامل:حمیدعطریانفر

سردبیر:محمدقوچانی (سردبیرسابق روزنامه ی شرق وسردبیرفعلی روزنامه هم میهن )

بیش تر اعضای تحریریه روزنامه ی شرق –دوره ی قدیم –دراین شماره هم کاری می کنند.

این شماره به مطالب متنوعی درزمینه ی اجتماعی،ادبی ،فرهنگی وسیاسی پرداخته است.

بخش ادب مجله به بررسی آرا،آثارواندیشه های استادعلی اشرف درویشیان نویسنده ی بزرگ کرمانشاهی اشاره کرده است.

شوکران

دوماه نامه ادبی،شماره ی 26،سال ششم،خرداد86 قیمت:1000تومان

صاحب امتیاز،مدیرمسوول وسردبیر:پونه ندایی

نشانی:تهران- صندوق پستی:3496-16765

 درشوکران این شماره  شعروداستان ایران،شعرجهان داستان خارجی،مقاله ونقدکتاب چاپ شده است.

آثاری از:اسدالله امرایی،مهدی اخوان لنگرودی،بنفشه حجازی،پرویزخائفی،بهاالدین خرمشاهی،فرهادعابدینی، پوران فرخ زاد،عباس صفاری،سیدحسین میرکاظمی (نویسنده وبرنده نخستین دوره جایزه ادبی مجله ی گردون برای رمان یورت،درسال1373 )،حسین منزوی،ناظم حکمت،شیرکوبی کس و... دراین شماره،میهمان مخاطبان شوکران شده است

+ نوشته شده در  86/04/31ساعت 21  توسط مرتضی حاتمی  | 

کلمات پنهان ۲ساله شد.
+ نوشته شده در  86/04/02ساعت 23  توسط مرتضی حاتمی  | 

سلام

به زودی چندمصاحبه باهنرمندان وشاعران ونویسندگان ...

+ نوشته شده در  86/03/17ساعت 17  توسط مرتضی حاتمی  | 

 

علی اشرف درويشيان نويسنده معاصر کرمانشاهی به علت سکته مغزی در بخش مراقبت های ویژه بیمارستان ایرانمهر تهران بستری شد. آقای درويشيان روز دوشنبه دهم اردیبهشت در منزل خود دچار سکته مغزی شد و بلا فاصله به بيمارستان ايرانمهر منتقل شد. هم اکنون او دربخش مراقبت های ويژه بيمارستان ايرانمهر به سرمی برد. آقای درویشیان روز گذشته موفق شد چند کلمه صحبت کند، پزشکان هم اظهار اميدواری کردند که وضعيت او رو به بهبود است. خبرگزاری ايسنا، علت سکته مغزی آقای درويشيان را پاره شدن رگ‌های سمت راست مغز، به‌علت فشار خون بالا، اعلام کرده و از قول پزشک معالج حال عمومی ايشان را رو به بهبود نقل کرده است.

 خانم شهناز دارابيان، همسر اين داستان‌نويس پيشکسوت گفت «آقای درويشيان شب گذشته، پنج‌شنبه‌شب، با من حرف زد و در طول دوران بيماری هم اصلا به کما نرفت و هم ‌اکنون نيز تحت نظر پزشک در آی‌.سی.يو است » به‌گفته‌ خانم دارابيان، پزشک معالج اقای درويشيان درباره‌ ترخيص او از بيمارستان صحبتی نکرده است. علی اشرف درويشيان يکی از قديمی ترين اعضای کانون نويسندگان ايران است.

اودر سال ۱۳۲۰ در کرمانشاه متولد شد. بعد از اتمام تحصيلات متوسطه به عنوان معلم در روستاهای کردستان به تدريس پرداخت. برای ادامه تحصيل به دانشگاه تهران و هم زمان به دانشسرای عالی تهران رفت و فوق ليسانس روانشناسی از دانشگاه تهران و مشاور تربيتی و راهنمايی را از دانشسرای عالی تهران گرفت. به علت فعاليت های سياسی از کار اخراج شد و از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ را در زندان به سر برد. اولين نوشته اش به نام صمد جاودانه می شود، در سال ۱۳۴۹ در مجله جهان نو و بعد به صورت کتاب به چاپ رسيد. آقای درويشيان حدود ۳۰ عنوان کتاب چاپ شده دارد که فرهنگ ۱۹ جلدی افسانه های مردم ايران از ماندگار ترين آثارش محسوب می شود. از ديگر اثارش می توان به مجموعه ۱۰ جلدی داستان های محبوب من و ۲۸ عنوان کتاب ديگر اشاره کرد. داستانهای کوتاه او به زبان های انگليسی، آلمانی، فرانسوی، ترکی، عربی، کردی، ارمنی، نروژی و فنلاندی ترجمه شده است. 

به نقل از سایت :

بلوط

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 22  توسط مرتضی حاتمی  | 


 

 

اِنّ احسن القصص و ابلغ الموعظه و انفع التذكر ،كتاب ا... عز ذكره .

بهترين قصه ها و رساترين موعظه ها و سود مندترين تذكرها ، كتاب خداوند متعال است .

حضرت علي (ع) روضه ي كافي

 

          مي گويند : « قصه از زماني متولد شده است كه انسان به وجود آمده و تا زماني كه انسان هست قصه هم خواهد بود .1» يعني تاريخ تولد قصه را زمان بي آغاز انتخاب كرده اند . انسان ها به دلايل ويژگي هاي فطري و مشترك ، نقش متعاملي در زندگي هم ديگر دارند . دلايل مختلفي وجود دارد كه انسان هاي امروزي را از دورترين مرزهاي ممكن به هم نزديك مي كند . انسان به علت داشتن ويژگي حضور اجتماعي و ايجاد ارتباط متعامل با انسان هاي ديگر ، اجتماعي بودن از ويژگي هاي بارز انسان بوده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/12/27ساعت 15  توسط مرتضی حاتمی  | 

رؤياي فرو ريخته ي صبح

با بغض و اشك ، به :

هم كاران خوبم و كودكان و نوجوانان عزيزي كه در زلزله ي اندوه ناك بم ، آسماني شدند ، تقديم         مي شود .

-        (( من مانده ام تنهاي تنها ، من مانده ام تنها ميان سيل غمها . . .))

     بغض ايرج بسطامي شكسته است و صداي «طعم تلخ گريه» مي دهد . به ساعت نگاهمي كنم .     عقربك ها ، روي 5:28 خوابيده اند . زمان ، از حركت ايستاده و نبض ساعت ديگر نمي زند . خورشيد ، از پشت بلندترين ديوار گلي ارگ ، خودش را بالا كشانده و سرش را پايين انداخته ، تا كسي اشك هايش را نبيند . روي همه ي نگاه ها گرد و خاك نشسته گلو پر است از بغض هاي شكسته و كال .آسمان ، تيره و خاموش است . ديگر صدايي از كوچه پس كوچه هاي قديمي شهر ، به گوش پرنده ها نمي رسد . امروز ، اولين هفته اي ست كه به همراه دوستانت در نماز جمعه ، حضور نداري ، صدا و هاي و هوي بازي ، درگوش كوچه ها نمي پيچد. مرغكي غمگين و دلتنگ ، روي خرابه هاي كتاب خانه اي نشسته و براي دوستان هم راز تمام لحظه هايش ، گريه مي كند .

     صداي غريب كتاب خانه و لبخند شكسته ي ميز و صندلي هاي كوچك رنگي ، تمام  فضاي ذهنم را پر كرده است .

كودكي آستينم را مي كشد و مرا به سوي قفسه هاي كتاب مي برد :

- ممكنه يه كتاب خوب بهم معرفي كنين ؟ 

     به چشم هاي كوچكش نگاه مي كنم و با هم به طرف يكي از قفسه ها مي رويم.قفسه هاي خاك خورده و شكسته را كنار مي زنيم همه چيز آن جا هست . كارت كتاب ها ، كتاب هاي پاره ، ميزهاي كوچك شكسته ؛ اما صدايي هرچند ضعيف از دل آجر و سنگ هاي بي رحم بر نمي آيد .

     تنها صداي (( يكي بود ، يكي نبود. . .  )) مي آيد بچه ها ، دور تا دور شما حلقه زده اند و نگاه در نگاه هم مشتاقانه ، در سرزمين رويايي قصه ها و به همراه دوستان تازه آشناي آن سوي واقعيت ، زندگي و حركت مي كنند و لبخند مي زنند . گريه مي كنند و با شادماني ، بازي مي كنند .

     (( كلاغ)) ، به طرف خانه اش پروازمي كند . ديگر صدايي از قصه  گوي مهربان كتاب خانه به گوش  نمي رسد و از عطر كتاب و نگاه هاي گرم كودكان خبري نيست . همه گي زير آواري از كتا ب ها به هم راه كودكان  سرزمين قصه ها ، خوابيده اند .

     انتهاي افق ، لبريز از خون غم زده اي است كه گونه هايش را خراشيده . مرغك ، هم چنان ، روي خرابه كتاب خانه به اميد شنيدن صدايي ضعيف ، خاك ها و آجرها را كنار مي زند . اشك از گونه هاي خاك آلودش سرازير شده .

     غروب با كوله باري پر از اشك و اندوه از راه رسيده. بوي خرماي تازه با گلاب و حلواي خاكه قند ، در لا به لاي تنه ي درخت هاي خرما ، قفل خورده است . همان صداي محزون در كوچه باغ هاي نخلستان پيچيد .

_((من مانده ام تنهاي تنها . . .)) 


     دوباره بوي حلوا مي آيد . در ميان قبرهاي باريك و لاغر ، چند كودك ، كنار هم خوابيده اند. هر كدام به اندازه ي پرنده اي كوچك و سرمازده معصومانه به روياهاي ناتمام شان فكر مي كنند. درمشت يكي از آن ها ،كارت  عضوين كانون مچاله شده كارتي با شماره ي «5» در مشت 10 ساله ي كودكي كه لبخندي بر لب هاي ترك بسته اش نقش بسته است .

 

    فرشته هاكارت را پر كرده اند  . اما اين بار ، بدون چسباندن عكس و پرداخت حق عضوت . دفتر ثبت نام را باز مي كنم  . از شماره ي «5» به بعد نام تك تك فرشته ها را مي نويسم . چه قدر خوشحال هستيم ، كه كتاب خانه ي ما اعضايي تازه و آسماني دارد.

 


     غروب هر پنج شنبه ، با بچه ها  به ديدارتان مي آييم . با يك بسته خرماي بم ، در اين سكوت گاه    ابدي ، براي همه فاتحه مي فرستيم .

     كارت عضويت همه ي شما را كنار گذاشته ام . به خودم  مي بالم كه اعضاي دائمي كتاب خانه ما همه ي كودكان معصوم و مقدس آسماني هستند . فرشته هايي كوچك با انديشه هايي به عظمت آسمان و  اقيانوس خيال .

 

 

   روزها مي گذرد و عقربه ها ، دوباره حول محور زمان مي چرخند ، كارت هاي درخواست عضويت را گرد گيري مي كنم و آنها را توي جعبه مي گذارم . همگي دور هم جمع شده ايم . اسمان ، آبي تر از هميشه و خورشيد مهربان تر از روزهاي قبل ، برايمان دست تكان مي دهند .

 


-        ممكنه يه كتاب بهم معرفي كنين آقا ؟

 از ميان خاك و خشت ، كتاب (( ز مثل زلزله )) را به تو مي دهم .

 

مرتضي حاتمي

جمعه- 5/10/82

غروب روزي كه هيچ گاه به پايان نرسيد .

 

+ نوشته شده در  85/12/05ساعت 11  توسط مرتضی حاتمی  | 

كودكاني كه زود به پيري مي رسند

نیم نگاهی خیس به پدیده ی کودکان خیابانی

 

نوشته ی :مرتضی حاتمی

 

     آنها را مي شناسيم و با نگاه هاي خميده شان غريبه نيستيم . همان انديشه هايي پژمرده كه از همه لذت هاي كودكانه محرومند . پروانه هايي شكسته بال كه به دنبال محبت ، مهرباني ، آرامش و نان ، تمام كوچه پس كوچه هاي شهر را گشته و به ديوار بلند اندوه تكيه زده اند . « كودكان خياباني» را مي گويم . نان آوران كوچك خانه ها . پادشاهان بي تاج و تخت خيابان ها چهاراه ها . زنان و مردان بزرگي كه «كودكي نكرده » پير شده اند . 1

كودك خياباني كيست ؟

     (( كودكي كه عمده ي ساعات زندگي و گاه تمام آن را  در كوچه ها ،  خيابانها ، معابر، زير پل و ويرانه ها مي گذراند. 2))

     كودكان خياباني ، زايده ي نوعي نابهنجاري در ميان جامعه ي انسان امروزي است . اين نابهنجاري ها علل مختلفي دارد كه به اختصار به آن ها اشاره مي كنم .

مهم ترين علل بروز پديد ي كودكان خياباني

     ((. . . فقر آميخته با تبعيض و بي عدالتي از همه مهم تر است . 3)) كودكان  خياباني ، بي شك در ميان خانواده هايي رشد و پرورش يافته اند كه از محروم ترين طبقات اجتماعي بوده اند . ناكامي ها و محروميت هاي بسياري كه اينان در خانواده  با آن رو به رو بوده اند ، خود مهم ترين زمينه و بستر فرار از خانه را به دنبال داشته است .

     (( هر سال بيش از يك ميليون نوجوان از خانه فرار مي كنند . حدوداً نيمي از اين تعداد چندروز يا چند هفته بعد ، به خانه باز مي گردند . بقيه ي اين افراد ، بي خانمان مي مانند . . . اين گونه نوجوانان به دلايل مختلف در معرض خطر قرار دارند . 4 ))

     فقر ، واژه ي دردناك ، اما در جاي خود بسيار سربلند است . همه ي جوامع بشري با اين واژه آشنايند . آن را مي شناسند و برايش تعارفي مختلف نوشته اند . ريشه بسياري از ناهنجاريها و مشكلات انسان امروز ، فقر است . تاثير ابعاد اينم مساله ي مهم در زندگي انسان امروز را از جنبه ها و زمينه هاي بسياري مي توان بررسي و مطالعه نمود . فقر اقتصادي ، مهم ترين و زير بنايي ترين علت فرار كودكان از خانه و پيوستن به جامعه ي كودكان خياباني است .

     طلاق و آشفتگي هاي خانوادگي يكي ديگر از علت هاي بروز اين پديده است . خانواده هاي آشفته و كم بنيان ، با مشكلات مالي بي شمار، بي كاري ، فقر شديد فرهنگي ، جمعيت زياد ناخواسته و گرسنگي روحي و جسمي روبه روست . اين گونه كودكان در محيطي آكنده از فشارهاي روحي و رواني به سر مي برند . به علت جمعيت زياد و عدم درآمد كافي ، كودكان فشارهاي ناشي از اين علل را بيشتر احساس مي كند و در نتيجه آموزش و تربيت صحيح ، اصولي و منطقي ، كم رنگ و گاه بي نشان است . تبعيض هاي ناخواسته وتضادهاي فكري و خانوادگي زمينه ساز گريز كودكان از خانه است .

     فوت پدر يا مادر ، تك سرپرستي ، بدسرپرستي ، بيماري لاعلاج و پيري والدين ، نامادري ، ناپدري ، خواهران و برادران ناتني از عوامل تشديد كننده ي وضعيت نا به هنجار اين گونه خانواده هاست .

     مهاجرت خانواده ها به شهرهاي بزرگ ، يكي ديگر از مواردي است كه كودكان خياباني را به دنبال دارد . اين گونه خانواده ها كه بيشتر بر اثر فشارهاي اقتصادي و مالي مجبور به مهاجرت به كلان شهرها شده اند با « حاشيه نشيني 5» و ايجاد شهرك هاي اقماري در اطراف «شهرهاي بزرگ 6» زمينه هاي لازم براي جذب و توجه كودكان به طرف خيابانها را ب وجود مي آورد .

     كودكاني كه در مناطق حاشيه نشين شهرها زندگي مي كنند ، « معمولاً با انبوهي از مشكلات حياتي روبه رو هستند . (. . . ) گرسنگي و سوء تغذيه ، اثرات غير فابل ترسيمي برآينده ي اين كودكان گذاشته و شرايط زندگي در خانواده هايي با حداقل در آمد، آنان را در مقابل امراض عفوني ، آسيب پذير كرده است . 7»

     متاسفانه عدم كنترل و نظارت اصولي و صحيح پناهنگان از كشورهاي شرقي و غربي كشور و ورود كودكان با خانواده هاي پناهجو به ايجاد تنش هاي قومي و مليتي و همچنين تضادهاي رفتاري خشن در ميان اين گونه كودكان شده است .

     مهاجرت هاي روستايي ، بين شهري و حتي بين المللي نيز از عوامل ايجاد اين پديده ي دردآور و خطرآفرين اجتماعي است كه راه حل هايي اصولي و اساسي در اين زمينه احساس مي شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  85/12/05ساعت 10  توسط مرتضی حاتمی  | 



سطرهایی كه تبرئه نمی‌شوند



نوشته مرتضی حاتمی

نشر ژنگ؛ 84 صفحه

چاپ اول 1382

شمارگان: 1000

قیمت: 650 تومان

سطرهایی كه تبرئه نمی‌شوند، آخرین اثر نویسنده است كه پنج عنوان كتاب دیگر را نیز در كارنامه خود دارد. این كتاب مجموعه‌ای از ن‍ُه داستان كوتاه است.

به نقل ازسایت:

سوره مهر

+ نوشته شده در  85/12/03ساعت 22  توسط مرتضی حاتمی  |