تبليغاتX
[...] کلمات پنهـــــــان
درآغازهیچ نبود کلمه بودآن کلمه خدابود.

 

      به ياد و با احترام به استاد محمد حقوقي

هرگزقيافه ونگاه هاي خيره ونافذ مردي كه با موهايي جوگندمي ودم اسبي كه دم در آپارتمانش منتظر ما بود را فراموش نخواهم كرد.

تيرماه گرم 71 است و من وحسن نجار شاعر گرما زده وعرق ريز، كوچه پس كوچه هاي صحنه وكرمانشاه را پشت سرگذاشته ايم وسوار براتوبوس تهران - الف هم اكنون زير سقف آسمان درختي دارآباد ايستاده ايم.از نام دار آباد تصوري سرد ومبهم وخاكستري داشتم.اكنون سر كوچه ايستاده ايم. از همين نانوايي لواش سر كوچه چند تا نان تازه مي گيريم.مي خواهيم اولين ديدارمان با استاد متفاوت باشد وبه سوغاتي هاي تكراري وشيرين بسنده نكرده باشيم...

با شعرهايي كه با امضاي ايشان و نام عجيب و دلهره آور دارآباد دركتاب ها ونشريات تخصصي ادبي مي خواندم آشنا بودم اما نمي توانستم ارتباطي خوب و مطلوب برقراركنم . تنها نقدها و تفسيرهايي دقيق و پر مايه كه بر شعرشاعران زمان ما ازنوك قلمش مي تراويد؛ آسماني مي شد براي سقف نگاهم و فانوسي گرم و پر چراغ((برمسيرخامش راهم)) از داستان زندگي ادبي اش آگاه بودم. وخودش مي گفت براي جُنگ ادبي اصفهان با گلشيري و نجفي خون دل ها كه نخورديم...

خانواده اش را در اصفهان تنها گذاشته بود و براي انجام و اتمام مجموعه ي شعر زمان ما در دارآباد در پناه هواي درختان سر به آسمان ساييده اش نفس مي كشيد.گفت من شاعري هستم با قلبي فلزي...وخنديد.وقتي تعجب نوجوانانه ي ما را ديد و با همان لب خند جدي اش از بيمارستان هاي تهران واصفهان گفت و عمل باز دريچه ي ميترال قلبش...

نان ها را دست به دست مي كنم.دم در منتظر ما به انتهاي كوچه كه به خياباني خلوت منتهي مي شود خيره مانده.

اندوهيادش براي غزاله عليزاده در ذهنم مرور مي كنم.

در را مي بندم...پشت سر استاد پله ها را طي مي كنيم.داخل اتاقش پر از عطر شعر و بوي نعناع.قفسه ي كتاب هاي چاپ شده و منتشر نشده اش را ورق مي زنم...حسن نجار شعري مي خواند .نقدي بزرگ مي شنود و من هم داستاني منتشر نشده مي خوانم .سكوتي عميق بر لبش مي نشيند و گرهي برصورتش مي افتد.از انتخاب و تركيب سازي كلمه هاي شعر شده خوشش آمده.

پايان ساعاتي بعد شعر زمان ما را از قفسه اي بر مي دارد و امضا مي كند...

به اميد ديدار دست ما را مي فشارد و براي مان آرزوي موفقيت مي كند.به خيابان نگاه مي كنم.بند كفش هايم را محكم كرده ام.لاهيجان و بيژن نجدي با يوزپلنگان جهيده بر ماه ؛ ما را مي خواند.الان به پشت سر نگاه مي كنم.دل تنگ مي شوم...قله ها در مه...بغض ها در گلو.يادشان به خير...آدينه...كارنامه ...گلشيري...شاملو...و همه ي دوستاني كه نيامده رفتند...و به غربت دور پيوستند...

دلم گرفته از كوچ قله هايي كه آبروي ادبيات بودند و بزرگان اهالي اين سامان غريب.ادبيات معاصر تنها شده و زير لب زمزمه مي كنم.نه...مرگ را ياراي فراموشي نيست.

تهران غم ناک /دوشنبه هشتم تیر ماه۸۸

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 9  توسط مرتضی حاتمی  |