نگاهي به داستان« بالي براي پريدن »[1]– اثر : عباس قدير محسني
داستاني بالي براي پريدن با قدرتمندي زيباي كلمات به آرامي شروع مي شود :« خودم ديده بودم با چشم هاي خودم ...» ابتداي داستان لحظه هاي انتظارو «تعليق»[2] را در ذهني مخاطب طراحي مي كندو به گونه اي است كه در همان ابتدا خواننده را به خواندن و ادامه دادن داستان ترغيب مي كند .
راوي داستان در ادامه ، با« شخصيت پردازي» [3]«عيسي، نفر اول داستان مي پردازد.» «عيسي بچه اي ساكت و آرامي بود ، با هيچ كس كاري نداشت ... »راوي عاقبت در ادامه به ديدن چيزي كه از همان ابتداي داستان به آن توجه كرده بود منتهي نه به صورت واضح، اشاره
مي كند. « خودم هم هنوز باورم نشده بود، كه تصوير يك بال بزرگ را روي پشت عيسي ديده بودم » خواننده در اين بخش از داستان ، با يك چالش بسيار جدي روبه رو مي شود . همان اتفاقي كه نويسنده با بصيرت و دانايي در ابتداي داستان ، به گونه اي پوشيده به آن اشاره كرده بود .
راوي هنوز مبهوت و گيج بال هاي عيساست . نويسنده در ادامه و در گذر از اين مرحله فضاي حادثه را كمي بيشتر توصيف مي كند . اشاره هاي نويسنده به فضاي ملموسي چون خال كوبي روي بازوي بابا بزرگ در راستاي باور پذير كردن اين اتفاق جالب و بجاست :« شايد مثل بابا بزرگ كه روي بازويش را خال كوبي كرده است ،خال كوبي باشد ...»
داستاني بالي براي پريدن ، نمونه يك اثر «تعليق » دارو پر كشش است . خواننده ي اين داستان تلاش مي كند كه هم گام با راوي به سرعت به پايان داستان برسد . تلاش مي كند تا پايان، حدس هايي نيز بزند.
قدير محسني ، با زيركي، با چينش درست و دقيق كلمات، تلاش كرده تا خواننده را سطر به سطر به « نقطه اوج » [4] نزديك كند .
راوي داستان هنوز در بهت و حيرتي عجيب دست و پا مي زند و منتظر است تا زنگ آخر زده شود و اين اتفاق قابل پيش بيني رخ دهد « زنگ خورد و همه تند كيف و كتاب هاي خود را جمع كردند تا بروند ...» هنوز خواننده به نقطه اوج داستان نرسيده اما محكم سر نخ را در مشتش فشرده. «كليد معماي داستان در دست شخصيت اصلي،يعني عيساست « حالا حتماً مي خواي بدوني اون چيه ! نه ؟ » خواننده و راوي هر دو منتظر راز گشايي و حل معماي بال هاي عيسي هستند . « مي خوام ماجراي بالم را براي تو تعريف كنم .» داستان لحظه به لحظه به نقطه اوج خود و گره گشايي نزديك مي شود اهميت « گره گشايي »[5] و تأثير آن بر روح و روان راوي به گونه اي است كه گويي او مسخ شده است . « گفت بشين، نشستم اگر چيزي ديگري هم مي گفت ، بدون حرف ، انجام مي دادم »
عيسي ، شروع به راز گشايي مي كند : « ... اين بال از بچگي روي كمر من بود ه واسخ »
« پايان »[6] داستان از راه رسيده. راز بال هاي عيسي گشوده (؟) مي شود . راوي به آسمان نگاه مي كند به عيسي هم نگاه مي كند عيسايي كه ديگر نيست .
داستان بالي براي پريدن پس از راز گشايي و نقطه اي اوج وارد فاز ديگري مي شود . همان فازي كه مد نظر من ( حاتمي ) بوده است . تا اين جا را كه با هم آمديم ، نگاهي كوتاه بر داستان پر كشش و جذاب « بالي براي پريدن » اثر دوست و همكار گرامي ام آقاي قدير محسني بود . تا به نقطه اي اوجي كه در نظر و نگاه من بوده با هم برسيم .
گفتيم كه عيسي راز بال هاي خودش را براي راوي گفت ، گفت كه دلش مي خواهد و منتظر است تا بالش بزرگ شود « و يك روز مرا از روي زمين ببرد به آسمان آن روز خيلي دير نيست . ..»
عيسي حرف دل نويسنده را زده است . داستان بالي براي پريدن به نظر من غايت اصلي و دور نويسنده ي محترم آن است . همان نهايت آرزويي كه نويسنده به آن اميدوار است . داستان در سطرهاي پاياني ، فلسفه مرگ و عروج و بازگشت به اصل خود را به گونه اي زيبا و لطيف نشان مي دهد .
نويسنده توانمند در پايان هم دست از سر خواننده و ترغيب او به دنبال كردن تعليق وكشف راز بزرگ تر بر نمي دارد . «بعد از آن من ديگر عيسي را نديدم عيسي ديگر به مدرسه نيامد . شايد هم پرنده بود و رفته بود »
خواننده هنوز در تب و تاب و درگير با راز قبلي داستان است كه با اين تعليق بزرگ روبه رو مي شود . نويسنده ضربه نهايي را اين گونه مي زند « مثل همان پرنده اي كه آن روز توي آسمان دوتايي دنبالش مي گشتيم .» آنان ديگر نويسنده و خواننده هر دو بايد هر كدام از راه و انديشه و خيالي به دنبال پرنده اي باشند كه آرزويش پرواز در آسمان است .
نكته ي قابل تأمل داستان بالي براي پريدن ، را در جسارت بزرگ و موثر عباس قدير محسني در طراحي و ايجاد نكته هايي قابل تأمل براي دنياي ذهن مخاطب ، يافت كه او مخاطب نوجوان را دست كم نگرفته . او نيك مي داند كه نوجوان امروزي ، با نوجوان ديروز بسيار متفاوت فكر مي كند و انديشه اش ، ساده و سطحي نيست .
دنياي انديشه اش لبريز از ابهامات ، پوشيدگي ها ، و مسايل بزرگ است . در دنياي
بزرگ تر ها با آن همراه است . قدير محسني با جسارت ، نوجوانان را در اين داستان به دنياي بزرگ و مبهم و لبريز از نوستالوژي بزرگترها مي كشاند ،كه هنوز آن را تجربه نكرده اند . اما « سيبي است كه اتفاق مي افتد» دنياي نوجوان امروز ، در اين داستان ، جاده اي رو به « تعالي » را تجربه مي كند و نويسنده با احترام به اين دنيا و درست و بزرگ انديشيدن را به خواننده تقديم مي كند كه كمي بزرگتر از امروز فكر و انديشه كنند . همين او را بس .
قلمش متعالي تر از هر روز .
مرتضی حاتمی23/11/86
داستان کوتاه : جدال در هژبر
حال که به اقوال کهن دون خویش می نگرم،برمن است که حادثه ای بس سترگ را بنگارم. ليک به اقوام و فرجام این حکایت نیک بیندیشید.
- بامدادان ،به یمن در فشش هور،که قیرظلمت،واژگون می یابد درآوردگاه هُژبر،ترا فرصتی است بس نیک تاپنجه درپنجه اش بیفکنی . چنان گاوزور و بسته بازوست که صد گاو بحرینی و دویست گراز رودک را یارای رویارویی با او نیست.او تهمتنی ست فرآویز و به فر.چرمینه پوستی که پنجه هایش را بیفشرده،بسان تخته سنگی ست قوی و سترگ.پیل تنان و زور افکنانی از بلادعنقریب به طلب چرمینه بازوبندش در این آوردگاه گردهم می آیند تاپنجه اندر پنجه اش بیفکنند،لیک اوچنان قوی حشمت وقوی ساعد است که هماره ستون دو نشان آنان را بر خاک آوردگاه،فرونشانده است .
هیچ،مرد افکنی رایارای تاب و توان و رویارویی با او نیست . اگر اختریار باشی،توانی براو غلبه نمایی گیسوانش به سپیده می گراید و توانش نیز فرسوده و اندک .
به چرمینه اش بنگر.چون پوست شیری آورد دیده ویوزی بر ماه جهیده .برکَفَش خواهی آورد وآن گاه یل یلان و پیل پیل تان سرزمین درکف تو خواهند بود .
- غایت آرزویم است .چرمینه پوست بازوبندش و فروشکوه و جلال اختری سپاه را نیز به انتظارم خواهد نشست.لیک بر این نیل به این خواسته چه اندیشه باید کرد ؟
- نيک می دانی که هر پیل تنی را یارای مبارزه با او نیست . این پیرسپید موی که اخترش نیک وطالعش یمن است ، چنان حشمت وهیبتی اوراهاله کرده است،که جز بانوشاندن گیاه سکریا رانتوانی براو بیارایی تاسرچرمینه بندش را بستانی
- گفتارت همه به کمال وجمال.لیک چگونه توانم گیاه سکریا را نیل کنم و قطره ای از آن بیاشامم ؟
- سهل است و میسور.تیرگان در راه است وروز زور آرایی و پنجه آزمایی نزدیک.عزم آلاش کوه نما.زاد توشه ای اندر خورجین بنه وپای بررکاب اسب چهارگامه فرو کن وآن گاه عزم نما.چون به سرزمین بغستان 1رسیدی،هیمه ای عظیم از گون،برآتش بنه وتابامدادن لحظه ای میاسای و چون هیمه فرو ریخت وبرخاکستر نشست،آنگاه هیراب 2 را ندا درده و مشتی خاکستررا به آسمان بیفشان.هر آن سویی که باخاکستر را ربود ،روی بدان سوی نه،بی رخش وبی زاد .به براکوه که رسیدی،جانب ستیغ رابنگرکفشینه ات را مستحکم نماوپای بر سنگلاخ وسیع گذار وچون آدینه بامداد وشامداد راه پوییدی،سرزمینی سراسرپوشیده ازسنگ خارا ، همان که بر آستان شاه فاریاب گسترده،خواهی دید،پای در راه بنه و چون دگر سنگی نیافتی،بر بلندای ستیغ،گیاهکی زردانبوازاتبارمهرگیابسان بستان فروز،لونش بنفشه گون که بویی بس مشمئر ونقصان خیال ومزاج از آن می تراوشد ، گیاهک راچنان از ریشه بردر،تا تاری از ریشه پیاز چه اش نگسلد.سپس به نرمی ولطافت آن را درون خورجین نه و تاپایان روزکه اتفاق افتد،به کنارخاکسترهیمه ی شامگاهی بازگرد .
پای بر رکاب رخش بنه وروی به دیار بدخشان کن.آن گاه در هشت فرسخی فاریاب،برکاروان سرای میرزابهادربیک استرباشی،فرودآوگیاهک رابه او بده.میرزا بهادر بیک،خود نیک می داند با گیاهک چگونه اکسیری گرد هم آورد .
از يادمبرکه این گیاهک ،با روح جوانمردی هم مرام است . و بترس از فرجام سیاه آن .
حال به کاروان سرای میرزارسیده ام،کاروانی عظیم و درشت کوله،که عزم سفر قبله گاه نموده اند،به پایینه ی از هم گسسته ام می نگرند،تنم از زخم سنگ خاره خلیده .
گیاهک در دستان میرزا بهادر بیک است وقتی چند،کاسه ای سنگی با جرعه آبی یشم فام،بر لبانم می گذارد:
- بنوش !
نوشیدم،چنان تلخ ،چونان هلاهل و شوکران.آنی دیده گانم با مشتی نمک وقیر،اندوده شد و درد نفخ و بلغم و باد گلوبر من مستولی گشت،به سان تخته سنگی فرو غلتیده ازکوه . نفسم به شمار افتاده وسینه ام خس گرفت .
میرزا ندا در داد:
- آدینه ی بعد تیرگان می شودوسپس آن گاه به آوردگاه هژبر گام نه.
جماعتی مشتاق اکناف آوردگاه حلقه زده اند.نوای شیپورها سربرقله های آسمان می سایند.نیرویی سخت و رازناک بر پنجه هاوبازوانم جهیدن گرفته.چنان که گویی گلوی گاو بحرینی به تیغ رسیده وطغیان خون ازگلوبندش چنان(( گاماسیاو)) 3بی مهار در فروردین .
با حشمت،پای برآوردگاه می نهد.انگشتی برخاک می کشد و سپس برلب می نهد.دستانش رابرآسمان می گیرد ولب هایش می جنبد .
پنجه اندر پنجه نهاده اند.بازوانش بسان تخته سنگی از تیره ی خاره سنگان.ساعتی است که زور می آزمایند.جماعت را یارای حدس و گمان نیست،که چه کس دو نشان پشت چه کس بر خاک آورد گاه نهاده می شود.عرق چنان بارانی رمیده ازآسمان،ازپیشانی اش فرومی غلتد.به ناگاه کمربندش را می ستاند.محکم وسترگ چرمینه ی او رابر شانه هابالا می آورد.رگ های گردنش تند می شود نفس در سینه ها قفل می خورد.جماعت چشماش خویش را بر خاک آوردگاه فرود می آورند.لب های جنبشکی می خورند.همگان منتظرندتا اورابه حرمت وآ سودگی،چونان رسم همیشه گی؛بر روی سکوی فیروز بنشاندتا آن گاه بازو بند چرمینه اش را بازوان باز نهد و بر بازوان فیروزیل ببندد . لیک پهلوان را می چرخاند ومحکم برخاک آوردگاه می کوباند،جماعت،صوتی در می دهند.بی محتوادرپاسخ این فعل شرم گین،خاک آوردگاه را ترک می کنند.پهلوان سپید موی مغلوب((بالبخندی خمیده))آمیخته باخون به من می نگرد،که بند بند تنم می خراشد .
جماعت،پشت به آوردگاه در نفرین ناجوان مردی،که مهره ی پیریلان سرزمین را برسنگ نهان در آوردگاه،شکسته بود ، لب ها را می جنباند.
شب چهلم پیریلان،کُندر برآتش ریختند.فردای همان شب آوایی دل خراش،در کوه ودشت طنین افکند .
در انتهای همین کتبه خواهم نگاشت که سزای ناجوان مرد، را مرگ رقم نخواهم زد،لیک تاهماره های ابدی،لذت سلامت روح را از وی دریغ خواهم نمود.
پانويس :
-1جای گاه خدایان،نام قدیم بیستون
-2فرشته ی باد
-3نام رودخانه ای در غرب ایران
تابستان 84
به:گلوی سوخته ی ترانه های سرخ؛منوچهر طاهرزاده
قطار،سوت کشیدوبه سرعت،بوی جنگل ودریا راپشت سرگذاشت . درون گود
مرغک سرطان شانه های(( سهراب ))1را بوسیده بودو خنجری(( چینی نازک
تنهایی )) اش راهم درگوشه ای از(( خانه ادريسيها ))سقف بلندآهی کشید.بانوی
نورو خاکسان2 ؛بی انتظار دردناک و جویده ،با انتخابی سربلند و تصمیمی بزرگ نوشته بود :
)) ساعت 5/1 است .خسته ام . باید بروم ... از هیچ کس متنفر نیستم . برای دوست
داشتن نوشته ام ... من غلام خانه های روشنم ...)) بخارسرطان نفرین شده،آسمان
هجدهم اردیبهشت رامه آلود کرد . خانه فروریخت وبانوبربال(( بوف کور )) 3تنهای
خانه،تاج جنگل و مه را به گردن آویخت .
قطارکه به(( چرنداب ))رسید،دستی پلاک تیر ماه رابردیوارکوپه آویزان کردودستی ديگر
ورق های سیاه ازچرک جهل وعفونت فقررادست به دست بچه های
سرمازده،چرخاند.در زیرآفتاب قاب شده ی نهم شهریور ماه(( صمد )) 4دست در
دست(( ماهی سیاه)) – که حالا بزرگ شده – به دنبال ماهی های دبستانی و
منتظر،ارس را با نوک شمشیری می شکافت.ماهی کوچک به آخر جوی بار رسید و
صمد به دریا .دقایقی بعد،آغوش سنگی(( دوست از دست رفته ی بچه ها ))عصاره
ی آبی دریا راتنگ تنگ بویید .
قطارهم چنان سوت می کشید.وارد کوپه شدم .بچه ها،دورش جمع شده بودندواو با
همان صدای اسطوره ای برایشان شعرمی خواند:((زار و زار گریه می کردند پریا/ مثل
ابرهای باهار گریه می کردند پریا … / ((روزگار غریب با دست های بی خورشید
دوشنبه ،اسطوره ی حماسه وآزادی وعشق 5را بردوش ماه گذاشت، درحالی که نگاه
های بچه هاهنوز با((پریا))و((ننه دریا))همراه بود .
و تنهاصدای او بودکه در(( کوچه ))می پیچید .
بوی تلخ مرگ درخود نویس قدیمی ات،رسوب کرده بود . نگاهت به تابلوی خوش
نویسی شده ی روبرو افتاد:))قصه ، یک راه فرار برای رسیدن به آرزوهای ناکام
است .((تورا به(( پرلاشز))برد . روی سنگ،جغدی کوچک با نگاه شب زده،به تو خیره
شده بود .
از میان جنگ و مه دریا،بوی مرگ می آمد.(( بیژن )) 6 درکوپه چهارم شهریورماه
به گلوی(( یوزپلنگان)) مستش،داستان های نانوشته راسنجاق می کرد .لحظه ای
بعد،دست در دست منیژه ی موعود ورویایی،زیرا برآبستن ازخاکستراقیانوس مرده
فریاد زد:( داستان با زندگی حرکت می کند((
توانگشتت راروی مزار بچه ی نداشته ی ((ملیحه و طاهر )) بر داشتی و گفتی
تسلیت باد پیوند منیژه با بیژن .
شازده احتجاب))رنگ پریده ومهبوت ازخواب شب گذشته،سر گردان درکوپه قدم های
لرزان بر می داشت.از پشت شیشه ودر گوشه ای ازبیمارستان((ایران مهر))،(( نهنگ
دریای داستان نویسی )) 7 رادید ،بغضش ترکید .
ازکوپه ای کوچک،صدای ))يکی بود،یکی نبود ((به گوش می رسید((محمود
احیایی))بچه های کوچک را دور میزی جمع کرده بود و قصه ای به زلالی رودخانه
اندیشه ها برای شان می گفت .
))تنها صداست،که می ماند ((از گلوی نم ناک و سرد)) زني تنها )) 8 در فضای کوپه
های قطار،باران می شد.ناگهان؛همه جادر سکوتی عجیب فرو رفت.شعرو
قصه،سوگ وار شدند.همه چیز آماده شده بود.در انتهای سالن ودر تاریکی سایه
ای؛زانوهایم رابغل کردم.شعر هاوداستان هاهمه بازخوانی وزمزمه شدند.اسم تو را
تکرار کردند . از جایت بلند شدی وبا گام هایی پر از صلابت بیستون،به طرفش رفتی
(( فروغ ))شاخه ی ((گل سرخی )) 9 را به تو داد . اشک هایم بی اختیار سرازیر
شده بود.
))رندانه زود خیزید/غوغا کنيم،غوغا/هرکجاکه عاقلی هست شیدا کنیم / شیدا ))
صدایت 10بوی پروازوکبوتر می داد .لبخند هابرلب های اندیشه جوانه زده
بودوتوهم چنان با آوازهای سرخ،فضای سالن راعطر آگین می کردی.صدای خش خش
وناله ی برگ های سرمازده ی کوچه باغ های(( سراب ))و(( دربند ))پیچید.))کوچ غم
ناک پرستوهاي شاد / در غروبی پر ملال و بی صدا /خبر عریونی باغا را داد/ .../کسی
که از گل ها نمی گیره سراغ .))پاییز بود که صدایت در ترنم باران هایش ، نقش
ماندگار عشق وخاطره راحک می کرد .
))آخرین برگ))ازدرخت موسیقی جداشده وآرام آرام توی جوی کوچک که از وسط
((کوچه ی میعاد))می گذشت،افتاد دقایقی بعد ،))آلونک ((هم بر سرم ویران شد .
کوپه های خالی دیگر،بوی قبرستان باران خورده وحلوای سوخته می
دادند.کوپه های شعروداستان وآوازو ...نگاهاشان غمگین بود يکی از کوپه های خالی
،انتظار م را می کشید .
ومن منتظروچشم به راه سرایست گاهی پیاده کردندوحسرت ماندن در یکی از
کوپه ها بردلم جای گذاشتند .
- سفر به خیر مسافران سبز آفتاب .
۸۰/۱۰/۱
پانویس :
-1سهراب سپهری 1359
-2غزاله علیزاده 1375- 1325
-3شاهکار صادق هدایت 1330
-4صمد بهرنگی 1347
-5احمد شاملو 1379
6- بیژن نجدی 1376-1320
-7هوشنگ گلشیری 1379
-8فروغ فرخ زاد -1345 - 1313
-9خسرو گلسرخی 1322 - 1352
-10منوچهر طاهر زاده
غنچه های پژمرده
برای همه ی کودکان معلول
پنج شنبه است . بیمارستان در سکوتی مرموز و خلوت فرورفته . فکر می کنم که پشت دیوارهای بلندبیمارستان،غم هاوغصه های دنیاتکیه زده است.روی صندلی آهنی می نشینم.چند پروانه روی بوته های گل سرخ نشسته اند .
- خیلی خطرناکن . نزدیکش نروی .
-چيزی بهش نده.چیزی هم ازش نگیر.باهاش هم نخند .خُب ؟
- آرامش بریده.حواست باشه .
-چند روزپیش،سر یک بچه ی کوچک رامحکم کوبیدندتوشیشه ی درنگهبانی
مواظب خودت باش!
-بخش 5 مربوط به زنجیری هاس ...
خنده ام می آید.دوباره می بینمش.مانتوی آبی وبلندی پوشیده که لبه هایش بر سنگ فرش کشیده می شود.
باریک اندام ونی قلیانی است.چشم های سبزارزقی اش،بی نهایت معصوم و گیراست .
ازته چشم هایش،می توانی همه ی غم های دنیا را ببینی.آرام آرام به طرف گل های سرخ می رود.پروانه از جایش تکان نمی خورد . چند غنچه ی پا به ماه نیمه گل را ناز می کند و چشم هایش را می بنددوبه آرامی گل سرخ را می بوسد.پروانه ها ازروی گل تکان نمی خورند.سرش را برمی گرداند. غم های دنیا به کاسه ی چشم هایش،سرازیر می شود.به طرفم می آید.چشم هایش گردو مرطوب ترشده.دریک قدمی ام ایستاده.صدای خرد شدن شیشه های نگهبانی در کف سالنی که بوی ماده ی ضدعفونی می دهد، می پیچد .
خم می شود و روی پنجه ی پای می نشیند. از زیر صندلی یک شاخه گل سرخ نيمه پژمرده،بر می دارد. از جایش بلند می شود. از جیب روپوشش دستمال سفیدی درمی آورد.شاخه را به آرامی دستمال پیچ می کند. میخ غم هایش را می کوبد توی صورتم .
- بدی .... تو ... خیلی بد ... چرا کشتیش ؟ ها ؟
دستمال را برسینه اش می چسباندوبه طرف آب سرد کن می دود شیر آب را باز می کند.دستمال خیس را کنار باغ چه می گذارد. تکه چوبی رابرمی داردکنارباغ چه زانو،می زندوبه اندازه دستمال پیچ باغ چه مي کند.اشک هایش روی گونه اش،برق می زند. جنازه راتوی قبرمی گذارد.رویش را به آرامی می پوشاند.یک مشت آب روی قبرمی پاشد.آجری چارک روی تپه می گذارد .
گونه هایش رامی خراشدوگریه می کند.مشت مشت خاک باغ چه را روی سرتراشیده ی سیزده ساله اش می ریزد و گریه می کند.
کرمانشاه-بیمارستان فارابی 29/5/8۴
پیام تمام...